درخواست ویراستاری درخواست ترجمه دانلود پادکست دانلود دکلمه
  • برفستان

    برفستان

  • دلنوشته های روزانه

    دلنوشته های روزانه

  • یک کتاب خوب بخوانیم

    یک کتاب خوب بخوانیم

  • انگیزشی، برفستان

    انگیزشی، برفستان

  • برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت شانزدهم)

    برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت شانزدهم)

تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت

_برفستان_حافظ


ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما


ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما


هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما


چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما


ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما


گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما


مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما


ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما


حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما


دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما


معنی غزل:


 

  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 511 مشاهده

_برفستان_مشاهیر ادبی


زویا پیرزاد (زاده ۱۳۳۱ در آبادان)نویسنده ارمنی‌تبار اهل ایران:

نویسنده و داستان‌نویس معاصر در سال ۱۳۳۱ در آبادان به دنیا آمد. در همان‌جا به مدرسه رفت و درتهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد. زویا پیرزاد ساکن آلمان است.

وی سال ۱۳۸۰ با رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم جوایزی همچون بهترین رمان سال پکا، بهترین رمان سال بنیاد هوشنگ گلشیری، کتاب سال وزارت ارشاد جمهوری اسلامی و لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا را به دست آورد و با مجموعه داستان کوتاه طعم گس خرمالو یکی از برندگان جشنواره بیست سال ادبیات داستانی در سال ۱۳۷۶ و جایزه «کوریه انترناسیونال» در سال ۲۰۰۹ شد. وی تمام آثارش را به فرانسوی ترجمه کرده‌است.

  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 114 مشاهده

_برفستان_مولانا


دیوان شمس تبریزی:


بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا

باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ


غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت

ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما


ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران

عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا


عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند

صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا


ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل

خورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی


ادامه شعر در ادامه مطلب:


  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 162 مشاهده

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش چهارم》


برآمد برین روزگار دراز

کشید اژدهافش به تنگی فراز


خجسته فریدون ز مادر بزاد

جهان را یکی دیگر آمد نهاد


ببالید برسان سرو سهی

همی تافت زو فر شاهنشهی


جهانجوی با فر جمشید بد

به کردار تابنده خورشید بود


جهان را چو باران به بایستگی

روان را چو دانش به شایستگی


بسر بر همی گشت گردان سپهر

شده رام با آفریدون به مهر


ادامه شعر در ادامه مطلب:



  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 154 مشاهده

_برفستان_فریدون مشیری


از همان روزی که دست حضرت قابیل


گشت آلوده به خون حضرت هابیل


از همان روزی که فرزندان آدم


زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید


آدمیت مرد


گرچه آدم زنده بود


از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند


از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند


آدمیت مرده بود


بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب


گشت و گشت


قرنها از مرگ آدم هم گذشت


ای دریغ


آدمیت برنگشت


قرن ما


روزگار مرگ انسانیت است


سینه دنیا ز خوبی ها تهی است


صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است


صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست


قرن موسی چمبه هاست


روزگار مرگ انسانیت است...


ادامه شعر در ادامه مطلب:

  • تاریخ ارسال : جمعه
  • بازدید : 200 مشاهده

_برفستان_عارفان



الهـي ...

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در

آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني ...


***


برای خداوند فرقی ندارد که تو برایش نماز بخوانی یا نه 

برایش روزه بگیری یا نه 

فرقی ندارد چقدر برای عزیزانش ضجه زده باشی


اما اینها برای من و تو فرق می کند...

و این فرق زمانی شروع شد که من و تو بر سر خدایمان جدل کردیم ، من گفتم من با ایمان ترم و تو گفتی من!


و فراموش کردیم که خدای هر دویمان یکی ست فقط راه اتصالمان به او فرق دارد.

به راه های اتصالی یکدیگر به خدا دست نزنیم 

اجازه بدهیم هر کس به گونه ی خودش به خدایش وصل شود نه به شیوه ما

خداوند عارف عاشق می خواهد نه مشتری 

بهشت...‌‌

دكتر الهى قمشه اى


***



  • تاریخ ارسال : جمعه
  • بازدید : 136 مشاهده

_برفستان_اخوان ثالث


 پیر و جنگل داستان ساده‌ ای از شاعر گرانمایه ی همان شعرهای به یاد ماندنی و جاودانه است، كه همگان به یاد دارند؛ در این داستان ایشان گاه به زبان محاوره، همراه با سروده‌ های عامیانه، و به شیوه ی قصه‌ گویی، داستانش را میسراید. پس از ملی شدن جنگل‌ها، و منع قطع درختان، پدر و پسر هیزم‌ شكنی، بی‌كار و درمانده می‌شوند، و ره به جایی نمی‌برند. تا اینكه یکروز پسر، پای به نواحی دوردست جنگل می‌گذارد؛ و درختی بزرگ و باشكوه می‌یابد. اما خوشحالی او چندان نمی‌پاید، دخیل‌های آویزان بر درخت، نشانه ی مقدس بودن آن درخت است. پسر دخیل‌ها را از درخت برمی‌گیرد، و راهی منزل می‌شود تا به اتفاق پدر، روز دیگر باز گردند و درخت را ...

بلندترین و رمزی ترین داستان این مجموعه، داستان «مرد جن زده» است، که در فروردین ماه سال ۱۳۳۵ نوشته شده است...


  • تاریخ ارسال : پنجشنبه
  • بازدید : 158 مشاهده

_برفستان_عاشقان



تو بیا مست در آغوش من و دل خوش‌دار 

مستیَ‌ت با بغلت ، هر دو گناهش با من ...!


حسین_منزوی


💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓


درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت


به خدا درد کمی نیست که با پای خودت

بدنت را بکشانی به سر دار خودت 


کاروان رد بشود، قصه به آخر نرسد

بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت


درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد

بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!


بگذاری برود در پی خوشبختی خود

و تو لذت ببری از غم و آزار خودت


اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...


علی صفری


💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓




  • تاریخ ارسال : پنجشنبه
  • بازدید : 134 مشاهده

_برفستان_سهراب سپهری


شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است ، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می‌کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم‌ها.

سایه‌ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم‌ها.


فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است:

هردم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من ، لیک، غمی غمناک است

  • تاریخ ارسال : چهارشنبه
  • بازدید : 140 مشاهده

_برفستان_نمایشنامه و فیلنامه



ابراهیم مکی (زاده ۱۳۲۱ در تهران) 

نویسنده، نمایشنامه نویس وفیلمنامه‌نویس ایرانی است.

وی یکی از شخصیت‌های تأثیرگذار در بهبود نمایشنامه‌نویسی رادیویی در دهه‌های پنجاه تا هفتاد شمسی است و نخستین مدرسی است که اقدام به تألیف کتابی برای آموزش نمایشنامه‌نویسی نمود.



  • تاریخ ارسال : چهارشنبه
  • بازدید : 174 مشاهده

_برفستان_صائب


گرفتگی دل از چشم روشن است مرا

گره به رشته ز پیوند سوزن است مرا


جنون دوری من بیش می شود از سنگ

درین ستمکده حال فلاخن است مرا


درازدستی سودای من نه امروزی است

چو گل همیشه گریبان به دامن است مرا


کجا فریب دهد نقش، مرغ زیرک را؟

نظر ز خانه رنگین به روزن است مرا


کسی که عیب مرا می کند نهان از من

اگر چه چشم عزیزست، دشمن است مرا


به وادیی که منم، توشه بر میان بستن

کمر به رشته زنار بستن است مرا


ازان همیشه بود آبدار نغمه من

که داغ باده، گل جیب و دامن است مرا


مرا به شمع چو زنبور شهد حاجت نیست

که از ذخیره خود، خانه روشن است مرا


من آن چراغ تنک مایه ام درین محفل

که چرب نرمی احباب، روغن است مرا


ازان به حفظ نظر همچو باز مشغولم

که دست و ساعد شاهان نشیمن است مرا


غزاله ای که مرا کرده است صحرایی

کمند گردنش از خود گسستن است مرا


میان فاختگان سربلند ازان شده ام

که دست سرو چمن طوق گردن است مرا


غرض ز سیر چمن، شور عندلیبان است

وگرنه سینه پر داغ گلشن است مرا


ز چاک سینه گل، از گرفتگی صائب

نظر به رخنه دیوار گلشن است مرا


***


 

  • تاریخ ارسال : سه شنبه
  • بازدید : 228 مشاهده

_برفستان_گزیده هایی از حکایت های ملا نصرالدین



روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.

یکی گفت: “جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟”

ملانصرالدین جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.”


***


روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟

ملا گفت نردبان می فروشم!

باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟

ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.


***



  • تاریخ ارسال : سه شنبه
  • بازدید : 124 مشاهده

_برفستان_سعدی


با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را


من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب

با یکی افتاده‌ام کاو بگسلد زنجیر را


چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن

آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را


می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن

گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را


کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرین‌تر سخن

شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را


روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست

نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را


ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز

هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را


زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را


سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی

همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را


***معنی غزل



 

  • تاریخ ارسال : دوشنبه
  • بازدید : 160 مشاهده

اتاق نقد ادبی_برفستان_


شوهر آهو خانم نام کتابی اثر علی‌محمد افغانی است. شوهر آهو خانم نخستین اثر نویسندهٔ آن محسوب می‌شود که با استقبال بی‌نظیری در بازار کتاب ایران روبه‌رو شد. انتشار این رمان حجیم در سال ۱۳۴۰ حادثه‌ای مهم در بازار کتاب و ادبیات داستانی ایران بود. علی‌محمد افغانی این رمان را در سالهای زندان-۱۳۳۳ تا ۱۳۳۸ – نوشته‌است و پس از خروج از زندان اقدام به چاپ آن با هزینهٔ شخصی می‌کند زیرا ناشری حاضر به مخاطره برای چاپ بر رویداستان بلند یک نویسندهٔ ناشناس نمی‌شود.


  • تاریخ ارسال : دوشنبه
  • بازدید : 180 مشاهده

_برفستان_حافظ


دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما


ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما


در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما


عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما


روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما


با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما


تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما


***معنی غزل


 

  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 149 مشاهده

_برفستان_مشاهیر ادبی(نویسندگان)


علی‌محمد افغانی (۱۳۰۳ ) 

از نویسندگان نامدار ایرانی است.

متولد ۱۱ دی ماه ۱۳۰۳ در شهر کرمانشاه و نویسنده نخستین رمان واقعی به زبان فارسی (شوهر آهو خانم) است. افغانی عضو سازمان نظامی حزب توده ایران بوده که در سال ۱۳۳۳ دستگیرشده و در دورهٔ پهلوی ۵ سال را در زندان به سر برده‌است. وی هم‌اکنون در آمریکا زندگی می‌کند و به دلیل مجوز نگرفتن آثار اخیرش از سویوزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سرگرم نگارش به زبان انگلیسی می‌باشد. وی چندی پیش نوشتن زندگینامهٔ خود را به زبان انگلیسی به پایان رسانده‌است.



  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 105 مشاهده

_برفستان_مولانا

دیوان شمس تبریزی


بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا

باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ


غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت

ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما


ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران

عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا

.

.

.

  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 152 مشاهده

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش سوم》


چو از روزگارش چهل سال ماند


نگر تا بسر برش یزدان چه راند


در ایوان شاهی شبی دیر یاز


به خواب اندرون بود با ارنواز


چنان دید کز کاخ شاهنشهان


سه جنگی پدید آمدی ناگهان

.

.

.


  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 169 مشاهده

_برفستان_فریدون مشیری


نرسد دست تمنا چون به دامان شما

می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما


از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست

نیمه جانی است درین فاصله قربان شما


***


شنیدم مصرعی شیوا , که شیرین بود مضمونش!

منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش!


غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند؛

که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش


***




  • تاریخ ارسال : جمعه
  • بازدید : 182 مشاهده

_برفستان_عارفان


ﺍﯾﻤـــﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ . . .

ﮐــﻪ ﻗﺸﻨـﮕـﺘــﺮﯾﻦ ﻋﺸــﻖ

ﻧﮕــﺎﻩ ﻣﻬــﺮﺑـــﺎﻥ ﺧــﺪﺍﻭﻧـــﺪ ﺑـﻪ ﺑﻨـﺪﮔـﺎﻧـﺶ

ﺍﺳــﺖ . . .

ﺯﻧـــﺪﮔــﯽ ﺭﺍ ﺑـــﻪ ﺍﻭ ﺑﺴــــﭙﺎﺭ . . .

ﻭ ﻣﻄـﻤﺌـــﻦ ﺑـــﺎﺵ ﮐﻪ ﺗــﺎ ﻭﻗﺘـــﯽ ﮐــﻪ ﭘﺸﺘــﺖ

ﺑــﻪ ﺧـــﺪﺍ ﮔــﺮﻡ ﺍﺳــﺖ

ﺗﻤـــﺎﻡ ﻫــﺮﺍﺱ ﻫـــﺎﯼ ﺩﻧﯿـــﺎ ﺧـﻨـــﺪﻩ ﺩﺍﺭ

ﺍﺳــﺖ..

خدایا عاشق آرامش اسمتم


💓💓💓


الهی!

ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر

تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با

تو روی مقاومت نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار

تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.


💓💓💓



  • تاریخ ارسال : جمعه
  • بازدید : 154 مشاهده

_برفستان_اخوان ثالث


ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم عنوان کتاب شعری از شاعر نامدار،مهدی اخوان ثالث می‌باشد. این کتاب هشتمین مجموعه شعر چاپ شده از سوی اوست.


***

  • تاریخ ارسال : پنجشنبه
  • بازدید : 231 مشاهده
_برفستان_عاشقان

" عشق "را
 فقط با حلقه در دست 
درگیر نکنیم ...
عشق را تا به ابد به دل زنجیر کنیم...

💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓

#یک_جرعه_شعر ☘

چه بايد کرد با چشمت که در تکرار این لذت
جدایى مى شود افسوس و ماندن مى شود عادت

بیا عهدى کنیم امروز ، روز اول دیدار
اگر رفتیم بى برگشت ، اگر ماندیم بى منت

تو باید سهم من باشى اگر معیار دل باشد
ولى دق داد تا دادت به من تقدیر بى دقت

جوانى رفت و در آغوش تو من تازه فهمیدم 
چه مى گویند وقتى مى کنند از زندگى صحبت

خودت شاید نمیدانى چه کردى با دلم اما
دل یک آدم سر سخت را بردى ، خدا قوت

سید_تقی_سیدی

💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓

چونان به من نزدیکی که 
اگر‌ جایی‌ نباشم‌ تو نیز نیستی
چونان نزدیکی
که دست‌های تو بر شانه‌ام
گویی دست‌های من‌اند
و هنگام که تو چشم می‌بندی
منم که به خواب می‌روم..

پابلو_نرودا

💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓


  • تاریخ ارسال : پنجشنبه
  • بازدید : 163 مشاهده

_برفستان_سهراب سپهری


آب را گل نکنیم:


در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب.

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.


*****

  • تاریخ ارسال : چهارشنبه
  • بازدید : 230 مشاهده

_برفستان_نمایشنامه ها و فیلمنامه ها

رضا‌ کمال (۱۲۷۷_۱۳۱۶)


پسر میرزا حسن منشی باشی (کمال الدوله) در سال ۱۲۷۷در تهران متولد شد. تحت تعلیم مادرش از کودکی با «هفت پیکر» و «هزار و یک شب» آشنا شد. آن قدر با داستان‌های هزار و یک شب مأنوس شده بود که وقتی به نوشتن قطعات ادبی و نمایش‌نامه پرداخت تخلص شهرزاد، قصه گوی آن داستان‌ها را برای خود برگزید. تحصیلاتش را در مدرسه سن‌لویی و آلیانس تهران گذراند و زبان وادبیات فرانسه را به خوبی فرا گرفت. ترجمه «سالومه» نوشته اسکار وایلد و انتشار آن در سال ۱۳۰۱ رضا کمال را به شهرت رساند. 


  • تاریخ ارسال : چهارشنبه
  • بازدید : 124 مشاهده

_برفستان_صائب تبریزی


آرزو چند به هر سوی کشاند ما را؟

این سگ هرزه مرس چند دواند ما را؟


نخل ما را ثمری نیست به جز گرد ملال

طعمه خاک شود هر که فشاند ما را


ما که در هر بن مو کوه گرانی داریم

هیچ سیلاب به دریا نرساند ما را


بر سر دانه ما سایه ابری نفتاد

زور غیرت مگر از خاک دماند ما را


نامه ماست نهانخانه اسرار ازل

ظلم بر خویش کند هر که نخواند ما را


در نهال قد این جلوه فروشان مجاز

جلوه ای نیست که بر خاک کشاند ما را


عشق ما را ز دل و دین و خرد دور انداخت

تا به آن قافله دیگر که رساند ما را؟


نشد از ناخن تدبیر گشادی صائب

تا که زین عقده مشکل برهاند ما را؟


***


 

  • تاریخ ارسال : سه شنبه
  • بازدید : 282 مشاهده

_برفستان_حکایت های ادبی


دو حکایت از دهخدا:


افلاطونِ حکیم، منزل در کوی زرگران گرفته بود. از حکمت آن استعلام کردند فرمود که: تا اگر خواب بر چشم من غالب شود و از تفکر و مطالعه منع کند، آواز ادوات ایشان مرا بیدار گرداند.

**

می گویند مردی خروسی دزدید چون می خواست به راه خود رود صاحب خروس سر رسید و دزد ، خروس را در زیر قبای خود پنهان کرد اما دم آن بیرون ماند. پس از آن او در برابر پرسش های صاحب خروس قسم می خورد که خروس او را ، او ندزیده است. صاحب خروس که دم خروس خود را از زیر قبای او دید به او گفت: قسمت را باور کنم یا دم خروس را؟ و این جمله برای کسی به کار می رود که جرمی و گناهی مرتکب می شود و با وجود اینکه آثار جرم نزد او پیداست باز قسم می خورد و انکار می کند که او مرتکب جرم نشده است.


***


  • تاریخ ارسال : سه شنبه
  • بازدید : 132 مشاهده

_برفستان_سعدی


گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

برقع فروهلد به جمال آفتاب را


گویی دو چشم جادوی عابدفریب او

بر چشم من به سحر ببستند خواب را


اول نظر ز دست برفتم عنان عقل

وان را که عقل رفت چه داند صواب را


گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق

بی‌حاصل است خوردن مستسقی آب را


دعوی درست نیست گر از دست نازنین

چون شربت شکر نخوری زهر ناب را


عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست

همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را


آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز

تا پادشه خراج نخواهد خراب را


قوم از شراب مست و ز منظور بی‌نصیب

من مست از او چنان که نخواهم شراب را


سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق

تیر نظر بیفکند افراسیاب را


***

  • تاریخ ارسال : دوشنبه
  • بازدید : 198 مشاهده

_برفستان_حافظ


رونق عهد شباب است دگر بستان را

می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را


ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را


گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

خاکروب در میخانه کنم مژگان را


ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را


ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند

در سر کار خرابات کنند ایمان را


یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را


برو از خانه گردون به در و نان مطلب

کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را


هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را


ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را


حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


 ***

  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 169 مشاهده

_برفستان_نویسندگان


صمد بهرنگی(۱۳۱۸ تبریز -۱۳۴۷) 

او ارسباران، آموزگار، منتقد اجتماعی، داستان‌نویس، مترجم و پژوهش‌گر فولکلور آذربایجانی بود. کتاب ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی مدت‌ها نقش بیانه غیررسمی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران را بازی می‌کرد.

بهرنگی دربارهٔ خودش گفته‌است: قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا نمی‌بود، به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم… مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می‌گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیش‌تر نصیب تو نمی‌شود.


  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 238 مشاهده

_برفستان_مولانا


دیوان شمس تبریزی:


بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما

زیرا نمی‌دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما


از حمله‌های جند او وز زخم‌های تند او

سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما


اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی

بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما


زین باده می‌خواهی برو اول تنک چون شیشه شو

چون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما


هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورد

از دل فراخی‌ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما


بس جره‌ها در جو زند بس بربط شش تو زند

بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما


ماده است مریخ زمن این جا در این خنجر زدن

با مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما


گر تیغ خواهی تو ز خور از بدر برسازی سپر

گر قیصری اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما


اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما

تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما


****


 

  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 173 مشاهده

_برفستان_شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی ضحاک

《بخش دوم》


چنان بد که هر شب دو مرد جوان


چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان


خورشگر ببردی به ایوان شاه


همی ساختی راه درمان شاه


بکشتی و مغزش بپرداختی


مران اژدها را خورش ساختی


دو پاکیزه از گوهر پادشا


دو مرد گرانمایه و پارسا


یکی نام ارمایل پاکدین


دگر نام گرمایل پیشبین


چنان بد که بودند روزی به هم


سخن رفت هر گونه از بیش و کم


ز بیدادگر شاه و ز لشکرش


وزان رسمهای بد اندر خورش


یکی گفت ما را به خوالیگری


بباید بر شاه رفت آوری


وزان پس یکی چاره‌ای ساختن


ز هر گونه اندیشه انداختن


مگر زین دو تن را که ریزند خون


یکی را توان آوریدن برون


برفتند و خوالیگری ساختند


خورشها و اندازه بشناختند


خورش خانهٔ پادشاه جهان


گرفت آن دو بیدار دل در نهان


چو آمد به هنگام خون ریختن


به شیرین روان اندر آویختن


ازان روز بانان مردم‌کشان


گرفته دو مرد جوان راکشان


زنان پیش خوالیگران تاختند


ز بالا به روی اندر انداختند


پر از درد خوالیگران را جگر


پر از خون دو دیده پر از کینه سر


همی بنگرید این بدان آن بدین


ز کردار بیداد شاه زمین


از آن دو یکی را بپرداختند


جزین چاره‌ای نیز نشناختند


برون کرد مغز سر گوسفند


بیامیخت با مغز آن ارجمند


یکی را به جان داد زنهار و گفت


نگر تا بیاری سر اندر نهفت


نگر تا نباشی به آباد شهر


ترا از جهان دشت و کوهست بهر


به جای سرش زان سری بی‌بها


خورش ساختند از پی اژدها


ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان


ازیشان همی یافتندی روان


چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست


بران سان که نشناختندی که کیست


خورشگر بدیشان بزی چند و میش


سپردی و صحرا نهادند پیش


کنون کرد از آن تخمه داد نژاد


که ز آباد ناید به دل برش یاد


پس آیین ضحاک وارونه خوی


چنان بد که چون می‌بدش آرزوی


ز مردان جنگی یکی خواستی


به کشتی چو با دیو برخاستی


کجا نامور دختری خوبروی


به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی


پرستنده کردیش بر پیش خویش


نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش


 ****



  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 172 مشاهده

_برفستان_فریدون مشیری


می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود


 

عشق تو بسم بود، که این شعله بیدار

روشنگر شب‌های بلند قفسم بود


 

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت

غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود


 

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر

تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود


 

بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست

حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود


 

سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود


 

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود


❄💕❄💕❄💕❄💕❄


  • تاریخ ارسال : جمعه
  • بازدید : 196 مشاهده

_برفستان_عارفان


ای خدا!] مرا تو نامتناهی ساختی و این خشنودی خاطر تو بود.

این کالبد فانی را تو بارها و بارها تهی از جان ساختی و بار دیگر لبریز از هستی گرداندی.

این نای حقیر نواگر را تو بر فراز کوهسارها و هامون ها کشاندی و با دَم خویش نغمه های جاوید تازه سر دادی.

با تماس جان بخش دستانت، قلب کوچک من بیکرانه اسیر شادمانی می گردد و سخن های ناگفتنی می سراید.

ارمغان های لایتناهی، تنها از گذرگاهِ این دست های بسیار کوچکم به من ارزانی می شوند. دوران ها رَه می سپُرند و تو همچنان فرو می باری باران رحمت را، و مرا همچنان توان هست که پذیرا عنایاتت را.


***


بدین جا روی آورده ام تا برایت سرود بخوانم. در این بارگاه تو، مرا گوشه ای هست که بنشینم! در جهانِ تو مرا کاری نیست که انجام دهم. عمر بی حاصل من سودش جز این نیست که ناخواسته این هم آهنگی را بر هم زنم. وقتی زمانْ ضربه ای را می نوازد که نیایش آرام تو در معبد ظلمانی نیم شب آغاز گردد، به من فرمان بده ای سرور من، که برابرت به پا خیزم و آواز خود را سر دهم. زمانی که در هوای بامدادی، چنگ زرین به نغمه درمی آید، به من این افتخار را ارزانی بدار که به پیشگاهت بار یابم.

[خدایا!] اگر با من سخن نگویی، دل خویش را با سکوت تو انباشته خواهم ساخت و به بردباری خو خواهم کرد. به لبْ بستگیِ خود ادامه خواهم داد، و چونان شب بیدارِ پُر ستاره به انتظار خواهم نشست و سر به گریبان خویش فرو خواهم برد.


***



  • تاریخ ارسال : جمعه
  • بازدید : 142 مشاهده

دوزخ اما سرد عنوان کتاب شعری از شاعر نامدار، مهدی اخوان ثالث می‌باشد. این کتاب هفتمین مجموعه شعر چاپ شده از سوی اخوان ثالث است.

لیست اشعار این مجموعه:


دوزخ اما سرد


شهاب‌ها و شب

ییلاقی

آنک! ببین ...

به دیدارم بیا هر شب

روز و شب

دریغا

شمعدان

این است که...

آوار عید

پارینه

مردُم! ای مردُم


***



  • تاریخ ارسال : پنجشنبه
  • بازدید : 180 مشاهده

_برفستان_عاشقان


هر صبح چند دقیقه زودتر بیدار می‌شوم

و دوست داشتنت را

زودتر از روزهای قبل

شروع می‌کنم



لیلا کردبچه🌸


💕❄💕❄❄💕❄❄💕❄💕


هنگامی که خاطره‌ات را می‌بوسم در‌می‌یابم دیری‌ست که مُرده‌ام

چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطرهٔ تو سردتر می‌یابم

از پیشانیِ خاطرهٔ تو


ای یار!

ای شاخهٔ جدا ماندهٔ من!



احمد شاملو🌸


💕❄💕❄❄💕❄❄💕❄💕


نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه‌ء من دوست داشت؟ 

آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتنِ او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پُر می‌شود، جوری‌که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ‌گاه دچار تردید نشود...


عباس معروفی(سمفونی مردگان)🌸


💕❄💕❄❄💕❄❄💕❄💕



  • تاریخ ارسال : پنجشنبه
  • بازدید : 149 مشاهده

_برفستان_سهراب سپهری


ما هیچ، ما نگاه نام هشتمین و آخرین کتاب از هشت کتاب (مجموعه اشعار) سهراب سپهری است.


"ما هیچ، ما نگاه"شامل اشعار زیر است (به ترتیبی که در کتاب آمده‌است):


  • ای شور، ای قدیم
  • نزدیک دورها
  • وقت لطیف شن
  • اکنون هبوط رنگ
  • از آبها به بعد
  • هم سطر، هم سپید
  • اینجا پرنده بود
  • متن قدیم شب
  • بی روزها عروسک
  • چشمان یک عبور
  • تنهای منظره
  • سمت خیال دوست
  • اینجا همیشه تیه
  • تا انتها حضور  


***

  • تاریخ ارسال : چهارشنبه
  • بازدید : 230 مشاهده

_برفستان_صائب تبریزی


شور عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟

بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا


چند چون آب گهر باشم گره در یک مقام؟

خضر راهی کو، که موج خوش عنان سازد مرا


می گریزم در پناه بی خودی از خلق، چند

خودفروشی بنده این کاروان سازد مرا


خوشتر از کنج دهان یار می آید به چشم

گوشه ای کز دیده مردم نهان سازد مرا


می کنم پهلو تهی از قرب، تا کی چون صدف

چربی پهلوی گوهر، استخوان سازد مرا


وادی پیموده را از سرگرفتن مشکل است

چون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا


بخیه از جوهر زنم بر چشم شوخ آیینه ا

چهره محجوب او گر دیده بان سازد مرا


جلوه دست و گریبان گل این بوستان

سخت می ترسم خجل از باغبان سازد مرا


استخوانم همچو صبح آغوش رغبت واکند

گر نشان تیر، آن ابرو کمان سازد مرا


گر چه خاک راه عشقم، می خورم خون گر به سهو

بادپیمایی طرف با آسمان سازد مرا


صائب از راز دهان او نیارم سر برون

فکر اگر باریک چون موی میان سازد مرا


***

  • تاریخ ارسال : سه شنبه
  • بازدید : 215 مشاهده

_برفستان_حکایات ادبی


حکایت شمس و مولانا:

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟


مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.


شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟


همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.


منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.


***

  • تاریخ ارسال : سه شنبه
  • بازدید : 206 مشاهده
_برفستان_سعدی

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم
آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

گر بی‌وفایی کردمی یرغو به قاآن بردمی
کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگدل احباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»
ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را

*معنی غزل:

 
  • تاریخ ارسال : دوشنبه
  • بازدید : 247 مشاهده

اتاق نقد ادبی_برفستان_



رمان شازده احتجاب یکی از آثار ماندگار هوشنگ گلشیری است.

شازده احتجاب آخرین بازمانده از نسل خانواده‎ای اشرافی است. او در حال مرور خاطرات خود است. او به بیماری سل مبتلا و آخرین لحظات زندگی خود را سپری می‎کند. و داستان سقوط این خانواده را به تصویر می‎کشد. تمام افراد خانواده و اجداد او در قاب عکسی رنگ و رو رفته هستند. و در حال بیماری و تبِ شازده از قاب بیرون می‎آیند و داستان هر یک از شخصیت ها روایت می‎شود و این روایت از زمان تولد تا مرگ او را در بر می‎گیرد..



  • تاریخ ارسال : دوشنبه
  • بازدید : 273 مشاهده

_برفستان_حافظ


ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را


ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را


گر چه بدنامیست نزد عاقلان

ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را


باده درده چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را


دود آه سینهٔ نالان من

سوخت این افسردگان خام را


محرم راز دل شیدای خود

کس نمی‌بینم ز خاص و عام را


با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را


ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هر که دید آن سرو سیم اندام را


صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را


*معنی غزل

  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 159 مشاهده

_برفستان_مشاهیر ادبی


هوشنگ گلشیری(۱۳۱۶_۱۳۷۹)

گلشیری به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکل‌گیری شخصیت خود بسیار مؤثر می‌دانست.

 در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با "انجمن ادبی صائب" در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. 

گلشیری کار ادبی را با جمع‌آوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر می‌سرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد، بنابراین سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت. وی پس از چندی همراهِ شماری از نویسندگان نواندیش مانند ابوالحسن نجفی و محمد حقوقی جلسات یا حلقهٔ ادبی جُنگ اصفهان را پایه گذارد.

گلشیری از سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷ به دعوتِ بهرام بیضایی در دانشکده هنر های زیبای دانشگاه تهران استادی کرد.

  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 203 مشاهده

_برفستان_مولانا


دیوان شمس تبریزی:


آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا

آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا


از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن

از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا


ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده

بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی


در آتش و در سوز من شب می‌برم تا روز من

ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی


بر گرد ماهش می‌تنم بی‌لب سلامش می‌کنم

خود را زمین برمی‌زنم زان پیش کو گوید صلا


گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی

هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا


آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو

خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا


گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین

غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما


ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد

خوابت که می‌بندد چنین اندر صباح و در مسا


دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او

وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا


ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی

من دوش نام دیگرت کردم که درد بی‌دوا


ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو

گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا


دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می‌گوی و بس

بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا


***

  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 155 مشاهده

_برفستان_شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی ضحاک

《بخش اول》


چو ضحاک شد بر جهان شهریار

برو سالیان انجمن شد هزار


سراسر زمانه بدو گشت باز

برآمد برین روزگار دراز


نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان


هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند


شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز


دو پاکیزه از خانهٔ جمشید

برون آوریدند لرزان چو بید


که جمشید را هر دو دختر بدند

سر بانوان را چو افسر بدند


ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز

دگر پاکدامن به نام ارنواز


به ایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافشن سپردندشان


بپروردشان از ره جادویی

بیاموختشان کژی و بدخویی


ندانست جز کژی آموختن

جز از کشتن و غارت و سوختن


***

  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 250 مشاهده

_برفستان_فریدون مشیری


دفتر شعر از خاموشی(۱۳۵۶)

لیست اشعار:

  • آب و ماه
  • آفرینش
  • آوای درون
  • با برگ
  • بیا از سنگ بپرسیم
  • در میان برگ های سرد
  • دیگری در من
  • فریاد
  • نه خون نه آب نه آتش
  • همواره تویی
  • اوج
  • ای بهار
  • با تمام اشک هایم
  • بهمن
  • تاریک
  • تنگنا
  • تو نیستی که ببینی
  • حلول
  • دام
  • دریا
  • دو قطره پنهانی
  • دور
  • راز
  • راه
  • رنج
  • رنگین کمان گل
  • زمزمه ای در بهار
  • ساقی
  • سبکساران ساحل ها
  • شب آنچنان زلال که میشد ستاره چید
  • شکسته
  • شکوه رستن
  • عمر ویران
  • غارت
  • غزلی در اوج
  • غزلی شکسته برای ماه غمگین نشسته
  • فریاد های سوخته
  • مسخ
  • مسیح بر دار
  • نخجیر
  • هفتخوان
  • همراه
  • هنوز همیشه هرگز
  • یک گل بهار نیست
  • پس از غروب
  • پس از مرگ بلبل
  • گلبانگ
  • گلهای پرپر فریاد

  • تاریخ ارسال : جمعه
  • بازدید : 183 مشاهده

_برفستان_عارفان



در هر تپش قلبم حضور معبودی ست که 

بی منت برایم خدایی می کند....

بی منت می بخشد... 

و بی منت عطا می کند... 

ای همه هستی... 

ای همه شکوه... 

ای همه آرامش....

امواج متلاطم درونم را ساحلی نیست جز یادت....

و غوغای  روح بی پناهم را پناهی نیست 

جز حضورت,,, 

وجودم را با ذکر نامت آذین می بندم ...

و جانم را با یادت متبرک می کنم ...

و عاشقانه تمنایت می کنم.... 


***


از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت

خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن

 و از من بخواه تا به تو بدهم

با خود فکر کرد و فکر کرد

اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم

خداوند به او داد

اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

خداوند به او داد

اگر ... اگر ...

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود 

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم

 اما باز هم خوشبختی را نیافتم 

خداوند گفت باز هم بخواه 

گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم 

گفت بخواه که دوست بداری 

بخواه که دیگران را کمک کنی 

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی 

و او دوست داشت و کمک کرد 

و دید لبخندی که بر لبها می نشیند 

و نگاه های سرشار از سپاس 

به او لذت می بخشد 

رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست 

در نگاه و لبخند دیگران


***


خداوندا . . .

مرا از " مَـــن " رَهــــا کن که هیچکس 

به اندازه ی " مَـــن " مرا اذیـتــــــــ نکرد


***



  • تاریخ ارسال : جمعه
  • بازدید : 156 مشاهده

 

اولین دوره آموزش نویسندگی به صورت حرفه ای از صفر تا صد برگزار میکند.

 *"با حضور مدرسان و اساتید مجرب و توانمند"

*"۵۰ تا ۷۰ درصد تخفیف برای افرادی که میزکار فعال دارند"

*"در پایان دوره، کتاب خود را می‌توانید چاپ کنید"

کلیه شرکت کنندگان جهت چاپ و نشر، می‌توانند تخفیف هایی توسط _برفستان_، دریافت نمایند. 

این دوره نیمه دوم دی ماه تا نیمه دوم بهمن ماه برگزار می‌شود.

*"مهلت ثبت نام تا ۱۰ دی ماه"

برای ثبت نام اینجا کلیک کنید.

  • تاریخ ارسال : پنجشنبه
  • بازدید : 271 مشاهده

_برفستان_اخوان ثالث

 

در حیاط کوچک پاییز در زندان عنوان کتاب شعری از شاعر نامدار،مهدی اخوان ثالث می‌باشد. این کتاب ششمین مجموعه شعر چاپ شده از سوی اخوان ثالث است، اشعار دربرگیرنده این مجموعه شامل حبسیات (زندان‌نامه) او می‌باشد.

تفاوت اشعار این کتاب با کتاب زندگی می‌گوید: اما باز باید زیست...در این است که شاعر در این کتاب برخلاف مجموعه قبلی که به وضع و خاطره زندگی هم زندانیان، پرداخته بود، در این‌جا موضوع در مورد احوال شخصی شاعر در همان حال و هوا است.

لیست اشعار:

من این پاییز در زندان

غزل ۵

غزل ۶

درین همسایه ۱

درین همسایه ۲

مرغ تصویر

آن پنجره

آن بالا

 

***

  • تاریخ ارسال : پنجشنبه
  • بازدید : 181 مشاهده

_برفستان_عاشقان

 

میشود عاشق بمانیم؟

میشود جا نزنیم؟

میشود دل بدهم

دل بدهی

دل نَکَنیم...؟

علی_سید_صالحی

 

💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕

 

کاش هنگام تماشای تو باران باشد

گریه ی حسرتم از چشم تو پنهان باشد

 

قسمتم بوسه به دست تو نباشد ای کاش

آنچه باید به لب من برسد جان باشد

 

هر سری حس نکند شانه ی معشوقش را

پبهتر این است مسیرش به بیابان باشد

 

با نگاهت دلم آوار شد و فهمیدم

عشق مهمان دلی است که ویران باشد

 

عشق یعنی که کبوتر قفسش باز شود

رفتنش مشکل و جان کندنش آسان باشد

 

کاش وقتی چمدان دست گرفتی بروی

آخرین خواسته ات قبل سفر جان باشد

علی_صفری

 

💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕

 

به تو که فکر میکنم،

آرام میگیرم

متخصص حالِ خوبِ منی جانم..

دیانا_موسیوند

 

💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕

  • تاریخ ارسال : پنجشنبه
  • بازدید : 143 مشاهده

_برفستان_سهراب سپهری

 

حجم سبز نام هفتمین کتاب از هشت کتاب سهراب سپهری است که نخستین بار در سال  ۱۳۴۶ توسط انتشارات روزن چاپ شده‌است.

این کتاب شامل اشعار زیر است (به ترتیبی که در کتاب آمده‌است):

از روی پلک شب

روشنی، من، گل، آب

و پیامی در راه

ساده رنگ

آب

در گلستانه

غربت

پیغام ماهی‌ها

نشانی

واحه‌ای در لحظه

پشت دریاها

تپش سایهٔ دوست

صدای دیدار

شب تنهایی خوب

سورهٔ تماشا

پرهای زمزمه

ورق روشن وقت

آفتابی

جنبش واژهٔ زیست

از سبز به سبز

ندای آغاز

به باغ هم‌سفران

دوست

همیشه

تا نبض خیس صبح

 

***

  • تاریخ ارسال : چهارشنبه
  • بازدید : 338 مشاهده

_برفستان_نمایشنامه

 

عباس نعلبندیان (۱۳۲۶_ ١٣٦٧) نمایشنامه‌نویس پیشرو ایرانی بود.

نعلبندیان در سال ۱۳۲۶ درمنطقه سنگلج تهران زاده شد. دوران کودکی و نوجوانی‌اش در فصل تابستان به کمک پدرش در دکه روزنامه فروشی واقع در خیابان فردوسی پایین‌تر از فروشگاه فردوسی می‌رفت و بیشتر وقت خود را به مطالعه در دکه می‌گذراند. در سال ۱۳۴۳ وارد دبیرستان ادیب شد، و تا یکی دو سال بعد از چند دبیرستان اخراج شد. دست آخر به دبیرستان فخر رازی رفت و در آن‌جا با بهمن مفید، شاهرخ صفایی، شهرام شاهرخ‌تاش و محمود استادمحمد هم‌شاگردی شد. دورهٔ شش سالهٔ دبیرستان را نتوانست به پایان برساند و عاقبت در سال ششم متوسطه بدون گرفتن دیپلم، دبیرستان را رها کرد.

او پس از آشنایی با افرادی چون محمد آستیم که دیگران او را استاد نعلبندیان تلقی می‌کردند و محمود استادمحمد و رفت‌وآمد به محافل هنری آن دوره مانند کافه فیروزدر ۱۸ سالگی شروع به نوشتن کرد.

  • تاریخ ارسال : چهارشنبه
  • بازدید : 196 مشاهده

_برفستان_صائب تبریزی

 

ز تأثیر دل بیدار، چشم تر شود بینا

که ماه از نور خورشید بلند اختر شود بینا

 

نبرد از چشم سوزن قرب عیسی عیب کوری را

محال است از جواهر سرمه بد گوهر شود بینا

 

به چشم کم مبین ای ساده دل ما تیره روزان را

که صد آیینه از یک مشت خاکستر شود بینا

 

ببر زین خاکدان زنهار با خود سرمه بینش

وگرنه کور هیهات است در محشر شود بینا

 

نمی گردد هلال و بدر چون مه، مهر روشندل

محال است از حوادث فربه و لاغر شود بینا

 

نمی آید به کار پاک طینت بینش ظاهر

که افتد از بهای خویش چون گوهر شود بینا

 

عزیزان نیستند از پرده اسباب مستغنی

ز بوی پیرهن یعقوب پیغمبر شود بینا

 

بلند و پست عالم می کند افزون بصیرت

را معلم بیش در دریای بی لنگر شود بینا

 

ز سیل تیره حسن سعی دریا می شود ظاهر

که از آیینه تاریک، روشنگر شود بینا

 

مقیم آستان فیض بخش عشق شو صائب

که نابینا شود گر حلقه این در، شود بینا

 

*************

  • تاریخ ارسال : سه شنبه
  • بازدید : 801 مشاهده

_برفستان_حکایات(فیه ما فیه)

 

درویشی به نزد پادشاهی رفت. پادشاه به او گفت که: ای زاهد.

گفت: زاهد تویی.

گفت: من چون زاهد باشم که همه دنیا از آن من است!

گفت: نی، عکس می بینی: دنیا و آخرت و ملکت جمله از آن من است و عالم را من گرفته ام؛ تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای.

 

***

  • تاریخ ارسال : سه شنبه
  • بازدید : 184 مشاهده

_برفستان_سعدی

 

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

 

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

 

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

 

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

 

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

 

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

 

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

 

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

چندان که بازبیند دیدار آشنا را

 

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

 

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

 

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

 

*معنی غزل:

  • تاریخ ارسال : دوشنبه
  • بازدید : 312 مشاهده

نقد _برفستان_

 

کباب غاز یا رساله در حکمت مطلقه از ماست که بر ماست داستان کوتاه فارسی به قلم محمدعلی جمال‌زاده است که در کتاب شاهکارمنتشر شده است‌.

خلاصه:

«کباب غاز» داستانی است در رابطه با کارمندان دوره ی پهلوی اول و ترفیع رتبه ای که شب عید نوروز برای یکی از آنها رخ می دهد. راوی یکی از این کارمندان است که براساس قرار و مدارهای دوستانه باید بیش از بیست نفر از همکارانش را به مهمانی کباب غاز دعوت کند. او که جوان تازه دامادی است تصمیم می گیرد در دومین روز از عید نوروز به عهدش وفا کند و دوستانش را به کباب غاز مهمان کند، اما با مشکل کم داشتن ظرف و کارد و چنگال برای پذیرایی از مهمانان مواجه می شود؛ ظرف ها و کارد و چنگال های جهیزیه زن راوی هم فقط پاسخگوی دوازده نفر است و راوی و همسرش با استدلال های خود امکان خریدن و قرض گرفتن ظرف اضافی را هم نفی می کنند چاره را در مهمانی دادن دو روزه می بینند تا روز دوم عید یک عده از همکاران برای مهمانی بیایند و روز سوم هم عده ای دیگر، اما غافلند از این نکته که دو روز مهمانی دو غاز کباب شده می خواهد و با یک غاز نمی شود دو روز مهمانی داد، به خصوص اینکه از آوردن غاز نیمه و ناقص سر سفره احساس خجالت می کنند و دوست ندارند چنین اتفاقی بیفتد.

راوی روز دوم نوروز، زمانی که آمادگی گرفته تا چند ساعت بعد، پذیرای مهمان هایش باشد، با ورود مصطفی – پسرعموی راوی- به مشکل کار خود پی می برد و سعی می کند از او کمک بگیرد و گرچه در ابتدا این استمداد موافق خواست راوی شکل می گیرد، اما در نهایت راوی در اجرای طرحش شکست می خورد و مهمانی آن طور که می خواهد برگزار نمی شود.

 

***

  • تاریخ ارسال : دوشنبه
  • بازدید : 267 مشاهده

_برفستان_حافظ

 

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

 

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

 

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا همیشه باد به دست است دام را

 

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

 

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

 

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را ما را

 

بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

 

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

 

شرح غزل:

  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 207 مشاهده

_برفستان_مشاهیر ادبی ایران

 

سید محمدعلی موسوی جمال‌زاده (۱۲۷۰_۱۳۷۶) 

نویسنده و مترجم معاصر ایرانی بود. او را پدرداستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی می‌دانند.

جمال زاده در ۲۳ دی ماه سال ۱۲۷۰ میان خانواده‌ای مذهبی در اصفهان به دنیا آمد. وی حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت؛ اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، در آن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. پدر جمال‌زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر شد و به بروجرد برده شد. امیر افخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد.

جمال‌زاده در بیروت با ابراهیم پور داود و مهدی ملک‌زاده فرزند ملک المتکلمین چندین سال همدوره بود. در سال ۱۹۱۰ تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به اروپا برود. سپس از راه مصر عازم فرانسه شد. در آنجا ممتازالسلطنه سفیر ایران به وی پیشنهاد کرد که برای تحصیل به لوزان سوئیس برود. سید محمدعلی تا سال ۱۹۱۱ در لوزان بود، پس از آن به شهر دیژون در فرانسه رفت و دیپلم حقوق خود را از دانشگاه آن شهر گرفت... .

  • تاریخ ارسال : یکشنبه
  • بازدید : 177 مشاهده

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

 

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

 

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

 

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

 

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

 

***********

  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 163 مشاهده

_برفستان_شاهنامه فردوسی

 

داستان پادشاهی جمشید

《بخش چهارم》:

 

از آن پس برآمد ز ایران خروش

پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

 

سیه گشت رخشنده روز سپید

گسستند پیوند از جمشید

 

برو تیره شد فرهٔ ایزدی

به کژی گرایید و نابخردی

 

پدید آمد از هر سویی خسروی

یکی نامجویی ز هر پهلوی

 

سپه کرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشید پرداخته

 

یکایک ز ایران برآمد سپاه

سوی تازیان برگفتند راه

 

شنودند کانجا یکی مهترست

پر از هول شاه اژدها پیکرست

 

سواران ایران همه شاهجوی

نهادند یکسر به ضحاک روی

 

به شاهی برو آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

 

کی اژدهافش بیامد چو باد

به ایران زمین تاج بر سر نهاد

 

از ایران و از تازیان لشکری

گزین کرد گرد از همه کشوری

 

سوی تخت جمشید بنهاد روی

چو انگشتری کرد گیتی بروی

 

چو جمشید را بخت شد کندرو

به تنگ اندر آمد جهاندار نو

 

برفت و بدو داد تخت و کلاه

بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه

 

چو صدسالش اندر جهان کس ندید

برو نام شاهی و او ناپدید

 

صدم سال روزی به دریای چین

پدید آمد آن شاه ناپاک دین

 

نهان گشته بود از بد اژدها

نیامد به فرجام هم زو رها

 

چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ

یکایک ندادش زمانی درنگ

 

به ارش سراسر به دو نیم کرد

جهان را ازو پاک بی‌بیم کرد

 

شد آن تخت شاهی و آن دستگاه

زمانه ربودش چو بیجاده کاه

 

ازو بیش بر تخت شاهی که بود

بران رنج بردن چه آمدش سود

 

گذشته برو سالیان هفتصد

پدید آوریده همه نیک و بد

 

چه باید همه زندگانی دراز

چو گیتی نخواهد گشادنت راز

 

همی پروراندت با شهد و نوش

جز آواز نرمت نیاید به گوش

 

یکایک چو گیتی که گسترد مهر

نخواهد نمودن به بد نیز چهر

 

بدو شاد باشی و نازی بدوی

همان راز دل را گشایی بدوی

 

یکی نغز بازی برون آورد

به دلت اندرون درد و خون آورد

 

دلم سیر شد زین سرای سپنج

خدایا مرا زود برهان ز رنج

 

***********************

  • تاریخ ارسال : شنبه
  • بازدید : 132 مشاهده