close
تبلیغات در اینترنت
برفستان ؛ برنامه هفتگی؛شنبه - 3

برفستان

http://barfestan.ir/

برفستان ؛ برنامه هفتگی؛شنبه - 3

برنامه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل گذری بر شاهنامه فردوسی و دمی با شاعران(مولانا) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

برنامه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل گذری بر شاهنامه فردوسی و دمی با شاعران(مولانا) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت یازدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی ضحاک

《بخش دوم》


چنان بد که هر شب دو مرد جوان


چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان


خورشگر ببردی به ایوان شاه


همی ساختی راه درمان شاه


بکشتی و مغزش بپرداختی


مران اژدها را خورش ساختی


دو پاکیزه از گوهر پادشا


دو مرد گرانمایه و پارسا


یکی نام ارمایل پاکدین


دگر نام گرمایل پیشبین


چنان بد که بودند روزی به هم


سخن رفت هر گونه از بیش و کم


ز بیدادگر شاه و ز لشکرش


وزان رسمهای بد اندر خورش


یکی گفت ما را به خوالیگری


بباید بر شاه رفت آوری


وزان پس یکی چاره‌ای ساختن


ز هر گونه اندیشه انداختن


مگر زین دو تن را که ریزند خون


یکی را توان آوریدن برون


برفتند و خوالیگری ساختند


خورشها و اندازه بشناختند


خورش خانهٔ پادشاه جهان


گرفت آن دو بیدار دل در نهان


چو آمد به هنگام خون ریختن


به شیرین روان اندر آویختن


ازان روز بانان مردم‌کشان


گرفته دو مرد جوان راکشان


زنان پیش خوالیگران تاختند


ز بالا به روی اندر انداختند


پر از درد خوالیگران را جگر


پر از خون دو دیده پر از کینه سر


همی بنگرید این بدان آن بدین


ز کردار بیداد شاه زمین


از آن دو یکی را بپرداختند


جزین چاره‌ای نیز نشناختند


برون کرد مغز سر گوسفند


بیامیخت با مغز آن ارجمند


یکی را به جان داد زنهار و گفت


نگر تا بیاری سر اندر نهفت


نگر تا نباشی به آباد شهر


ترا از جهان دشت و کوهست بهر


به جای سرش زان سری بی‌بها


خورش ساختند از پی اژدها


ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان


ازیشان همی یافتندی روان


چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست


بران سان که نشناختندی که کیست


خورشگر بدیشان بزی چند و میش


سپردی و صحرا نهادند پیش


کنون کرد از آن تخمه داد نژاد


که ز آباد ناید به دل برش یاد


پس آیین ضحاک وارونه خوی


چنان بد که چون می‌بدش آرزوی


ز مردان جنگی یکی خواستی


به کشتی چو با دیو برخاستی


کجا نامور دختری خوبروی


به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی


پرستنده کردیش بر پیش خویش


نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش


 ****



توضیحات / بیشتر کد : 159
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت دهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_مولانا


دیوان شمس تبریزی:


آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا

آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا


از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن

از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا


ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده

بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی


در آتش و در سوز من شب می‌برم تا روز من

ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی


بر گرد ماهش می‌تنم بی‌لب سلامش می‌کنم

خود را زمین برمی‌زنم زان پیش کو گوید صلا


گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی

هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا


آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو

خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا


گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین

غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما


ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد

خوابت که می‌بندد چنین اندر صباح و در مسا


دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او

وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا


ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی

من دوش نام دیگرت کردم که درد بی‌دوا


ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو

گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا


دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می‌گوی و بس

بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا


***

توضیحات / بیشتر کد : 148
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت دهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی ضحاک

《بخش اول》


چو ضحاک شد بر جهان شهریار

برو سالیان انجمن شد هزار


سراسر زمانه بدو گشت باز

برآمد برین روزگار دراز


نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان


هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند


شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز


دو پاکیزه از خانهٔ جمشید

برون آوریدند لرزان چو بید


که جمشید را هر دو دختر بدند

سر بانوان را چو افسر بدند


ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز

دگر پاکدامن به نام ارنواز


به ایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافشن سپردندشان


بپروردشان از ره جادویی

بیاموختشان کژی و بدخویی


ندانست جز کژی آموختن

جز از کشتن و غارت و سوختن


***

توضیحات / بیشتر کد : 147
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت نهم
خلاصه مطلب :

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

 

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

 

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

 

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

 

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

 

***********

توضیحات / بیشتر کد : 131
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت نهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه فردوسی

 

داستان پادشاهی جمشید

《بخش چهارم》:

 

از آن پس برآمد ز ایران خروش

پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

 

سیه گشت رخشنده روز سپید

گسستند پیوند از جمشید

 

برو تیره شد فرهٔ ایزدی

به کژی گرایید و نابخردی

 

پدید آمد از هر سویی خسروی

یکی نامجویی ز هر پهلوی

 

سپه کرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشید پرداخته

 

یکایک ز ایران برآمد سپاه

سوی تازیان برگفتند راه

 

شنودند کانجا یکی مهترست

پر از هول شاه اژدها پیکرست

 

سواران ایران همه شاهجوی

نهادند یکسر به ضحاک روی

 

به شاهی برو آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

 

کی اژدهافش بیامد چو باد

به ایران زمین تاج بر سر نهاد

 

از ایران و از تازیان لشکری

گزین کرد گرد از همه کشوری

 

سوی تخت جمشید بنهاد روی

چو انگشتری کرد گیتی بروی

 

چو جمشید را بخت شد کندرو

به تنگ اندر آمد جهاندار نو

 

برفت و بدو داد تخت و کلاه

بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه

 

چو صدسالش اندر جهان کس ندید

برو نام شاهی و او ناپدید

 

صدم سال روزی به دریای چین

پدید آمد آن شاه ناپاک دین

 

نهان گشته بود از بد اژدها

نیامد به فرجام هم زو رها

 

چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ

یکایک ندادش زمانی درنگ

 

به ارش سراسر به دو نیم کرد

جهان را ازو پاک بی‌بیم کرد

 

شد آن تخت شاهی و آن دستگاه

زمانه ربودش چو بیجاده کاه

 

ازو بیش بر تخت شاهی که بود

بران رنج بردن چه آمدش سود

 

گذشته برو سالیان هفتصد

پدید آوریده همه نیک و بد

 

چه باید همه زندگانی دراز

چو گیتی نخواهد گشادنت راز

 

همی پروراندت با شهد و نوش

جز آواز نرمت نیاید به گوش

 

یکایک چو گیتی که گسترد مهر

نخواهد نمودن به بد نیز چهر

 

بدو شاد باشی و نازی بدوی

همان راز دل را گشایی بدوی

 

یکی نغز بازی برون آورد

به دلت اندرون درد و خون آورد

 

دلم سیر شد زین سرای سپنج

خدایا مرا زود برهان ز رنج

 

***********************

توضیحات / بیشتر کد : 130