close
تبلیغات در اینترنت
برفستان ؛ برنامه هفتگی؛شنبه - 4

برفستان

http://barfestan.ir/

برفستان ؛ برنامه هفتگی؛شنبه - 4

برنامه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل گذری بر شاهنامه فردوسی و دمی با شاعران(مولانا) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

برنامه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل گذری بر شاهنامه فردوسی و دمی با شاعران(مولانا) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت هشتم
خلاصه مطلب :

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

 

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

 

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

 

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

 

از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

 

از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا

 

گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

 

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

 

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

 

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

 

بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

 

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

 

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

 

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

 

جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

 

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

 

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

 

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

 

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

 

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

 

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

 

گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

 

****

معنی غزل:

توضیحات / بیشتر کد : 115
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت هشتم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه

 

داستان پادشاهی جمشید:

《بخش سوم》

چو ابلیس پیوسته دید آن سخن

یکی بند بد را نو افگند بن

 

بدو گفت گر سوی من تافتی

ز گیتی همه کام دل یافتی

 

اگر همچنین نیز پیمان کنی

نپیچی ز گفتار و فرمان کنی

 

جهان سربه‌سر پادشاهی تراست

دد و مردم و مرغ و ماهی تراست

 

چو این کرده شد ساز دیگر گرفت

یکی چاره کرد از شگفتی شگفت

 

جوانی برآراست از خویشتن

سخنگوی و بینادل و رایزن

 

همیدون به ضحاک بنهاد روی

نبودش به جز آفرین گفت و گوی

 

بدو گفت اگر شاه را در خورم

یکی نامور پاک خوالیگرم

 

چو بشنید ضحاک بنواختش

ز بهر خورش جایگه ساختش

 

کلید خورش خانهٔ پادشا

بدو داد دستور فرمانروا

 

فراوان نبود آن زمان پرورش

که کمتر بد از خوردنیها خورش

 

ز هر گوشت از مرغ و از چارپای

خورشگر بیاورد یک یک به جای

 

به خویش بپرورد برسان شیر

بدان تا کند پادشا را دلیر

 

سخن هر چه گویدش فرمان کند

به فرمان او دل گروگان کند

 

خورش زردهٔ خایه دادش نخست

بدان داشتش یک زمان تندرست

 

بخورد و برو آفرین کرد سخت

مزه یافت خواندش ورا نیکبخت

 

چنین گفت ابلیس نیرنگساز

که شادان زی ای شاه گردنفراز

 

که فردات ازان گونه سازم خورش

کزو باشدت سربه‌سر پرورش

 

برفت و همه شب سگالش گرفت

که فردا ز خوردن چه سازد شگفت

 

خورشها ز کبک و تذرو سپید

بسازید و آمد دلی پرامید

 

شه تازیان چون به نان دست برد

سر کم خرد مهر او را سپرد

 

سیم روز خوان را به مرغ و بره

بیاراستش گونه گون یکسره

 

به روز چهارم چو بنهاد خوان

خورش ساخت از پشت گاو جوان

 

بدو اندرون زعفران و گلاب

همان سالخورده می و مشک ناب

 

چو ضحاک دست اندر آورد و خورد

شگفت آمدش زان هشیوار مرد

 

بدو گفت بنگر که از آرزوی

چه خواهی بگو با من ای نیکخوی

 

خورشگر بدو گفت کای پادشا

همیشه بزی شاد و فرمانروا

 

مرا دل سراسر پر از مهر تست

همه توشهٔ جانم از چهرتست

 

یکی حاجتستم به نزدیک شاه

و گرچه مرا نیست این پایگاه

 

که فرمان دهد تا سر کتف اوی

ببوسم بدو بر نهم چشم و روی

 

چو ضحاک بشنید گفتار اوی

نهانی ندانست بازار اوی

 

بدو گفت دارم من این کام تو

بلندی بگیرد ازین نام تو

 

بفرمود تا دیو چون جفت او

همی بوسه داد از بر سفت او

 

ببوسید و شد بر زمین ناپدید

کس اندر جهان این شگفتی ندید

 

دو مار سیه از دو کتفش برست

عمی گشت و از هر سویی چاره جست

 

سرانجام ببرید هر دو ز کفت

سزد گر بمانی بدین در شگفت

 

چو شاخ درخت آن دو مار سیاه

برآمد دگر باره از کتف شاه

 

پزشکان فرزانه گرد آمدند

همه یک‌به یک داستانها زدند

 

ز هر گونه نیرنگها ساختند

مر آن درد را چاره نشناختند

 

بسان پزشکی پس ابلیس تفت

به فرزانگی نزد ضحاک رفت

 

بدو گفت کین بودنی کار بود

بمان تا چه گردد نباید درود

 

خورش ساز و آرامشان ده به خورد

نباید جزین چاره‌ای نیز کرد

 

به جز مغز مردم مده‌شان خورش

مگر خود بمیرند ازین پرورش

 

نگر تا که ابلیس ازین گفت‌وگوی

چه‌کردوچه خواست اندرین جستجوی

 

مگر تا یکی چاره سازد نهان

که پردخته گردد ز مردم جهان

 

*****

توضیحات / بیشتر کد : 114
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت هفتم
خلاصه مطلب :

_برفستان_غزل دوم دیوان شمس تبریزی:

 

 ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها

در حلقه سودای تو روحانیان را حال‌ها

 

در لا احب الآفلین پاکی ز صورت‌ها یقین

در دیده‌های غیب بین هر دم ز تو تمثال‌ها

 

افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون

ماهت نخوانم ای فزون از ماه‌ها و سال‌ها

 

کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته

یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال‌ها

 

ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد

دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال‌ها

 

سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی

با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مال‌ها

 

آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او

آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خال‌ها

 

گیرم که خارم خار بد خار از پی گل می‌زهد

صراف زر هم می‌نهد جو بر سر مثقال‌ها

 

فکری بدست افعال‌ها خاکی بدست این مال‌ها

قالی بدست این حال‌ها حالی بدست این قال‌ها

 

آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله

عشقی و شکری با گله آرام با زلزال‌ها

 

توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق

فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فال‌ها

 

از رحمة للعالمین اقبال درویشان ببین

چون مه منور خرقه‌ها چون گل معطر شال‌ها

 

عشق امر کل ما رقعه‌ای او قلزم و ما جرعه‌ای

او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال‌ها

 

از عشق گردون مؤتلف بی‌عشق اختر منخسف

از عشق گشته دال الف بی‌عشق الف چون دال‌ها

 

آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن

جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمال‌ها

 

بر اهل معنی شد سخن اجمال‌ها تفصیل‌ها

بر اهل صورت شد سخن تفصیل‌ها اجمال‌ها

 

گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در

کز ذوق شعر آخر شتر خوش می‌کشد ترحال‌ها

 

******

توضیحات / بیشتر کد : 100
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت هفتم
خلاصه مطلب :

_برفستان_پادشاهی جمشید

《بخش دوم》:

 

یکی مرد بود اندر آن روزگار

ز دشت سواران نیزه گذار

 

گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد

ز ترس جهاندار با باد سرد

 

که مرداس نام گرانمایه بود

به داد و دهش برترین پایه بود

 

در دشت سوارانِ نیزه گذار یعنی در سرزمین اعراب، امیری به نام مرداس زندگی می کرد که بسیار نیکوکار و خداپرست بود و گشاده دست و  نسبت به مردم بخشنده بود...

 

پسر بد مراین پاکدل را یکی

کش از مهر بهره نبود اندکی

 

جهانجوی را نام ضحاک بود

دلیر و سبکسار و ناپاک بود

 

کجا بیور اسپش همی خواندند

چنین نام بر پهلوی راندند

او پسری به نام ضحاک داشت که بیوراسب هم نامیده می شد و دقیقا از نظر اخلاقی نقطه مقابل پدر قرار داشت و چندان مهر و عاطفه ای نداشت..؛

 

 

 

توضیحات / بیشتر کد : 99
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا) قسمت ششم
خلاصه مطلب :

_برفستان_دیوان شمس مولانا

 

دیوان شمس تبریزی یا دیوان کبیر، دیوان مولانا جلال‌الدین محمد بلخی شامل غزل‌ها، رباعی‌ها و ترجیع‌های اوست. 

این دیوان در عُرف خاندان مولانا و سلسلهٔ مولویه در روزگاران پس از مولانا با عنوان دیوان کبیر شناخته می‌شده‌است. گویا آنچه در تداول مولویان جریان داشته‌است همان دیوان یا غزلیات بوده‌است و بعدها عنوان دیوان کبیر را بر آن اطلاق کرده‌اند.

همچنین عنوان دیوان شمس تبریزی یا کلیات شمس تبریزی نیز از عنوان‌هایی است که در دوره‌های بعد بدان داده شده‌است، به اعتبار این که بخش اعظم این غزل‌ها را مولانا خطاب به شمس‌الدین تبریزی سروده‌است.

مولوی پس از غیبت مراد خویش یعنی شمس که به هجرانش مبتلا گردید، سرگشته و حیران غزلیاتی برای مراد خویش به نظم در آورد، بر این اساس، چون این دیوان، دیوان غزلیاتی است که مولوی به نام مراد خویش یعنی شمس سروده به این نام مشهور گشته که طبق نظر بزرگان از هیچ مجموعه بشری به اندازه دیوان شمس بوی حرکت و حیات و عشق به مشام نمی‌رسد.

 

**************

 

غزل اول از غزلیات دیوان شمس تبریزی با معنی:

توضیحات / بیشتر کد : 86