close
تبلیغات در اینترنت
برفستان ؛ برنامه هفتگی؛شنبه - 5

برفستان

http://barfestan.ir/

برفستان ؛ برنامه هفتگی؛شنبه - 5

برنامه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل گذری بر شاهنامه فردوسی و دمی با شاعران(مولانا) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

برنامه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل گذری بر شاهنامه فردوسی و دمی با شاعران(مولانا) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛گذری برشاهنامه فردوسی؛قسمت ششم
خلاصه مطلب :

_برفستان_داستان پادشاهی جمشید:

《بخش اول》

 

چون تھمورث در گذشت جمشید فرزند او بر جای پدر نشست.

گرانمایه جمشید فرزند او

کمر بست یکدل پر از پند او

درخت نیکی و دانش کھ طھمورث کاشته بود در زمان جمشید ببار نشست و میوه ھای گوناگون خوشبختی را برای مردم ببار آورد.

جمشید پنجاه سال دست به آھن داشت و آنرا چون موم نرم و بھر سو گردانید و به مردم در عصر شکوفائی آھن، آھنگری آموخت.پنجاه سال دیگر کار جامه تافتن وبافتن به مردم آموخت.

در شاهنامه جمشید فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام در پی خود بینی، فره ایزدی را از دست می‌دهد و به دست ضحاک کشته می‌شود.

پادشاهی جمشید در شاهنامه هفت صد سال است. کارهایی که انجام آن در شاهنامه به او نسبت داده شده‌است:

ساختن ابزار جنگ: بر پایهٔ گزارش شاهنامه، نخستین کاری که جمشید پیش گرفت ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدان‌ها نیرو بخشدو راه را بر بدی ببندد. آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت.

پوشش مردمان: سپس به پوشش مردمان گرایید و از کتان و ابریشم و پشم جامه ساخت و رشتن و بافتن و دوختن و شستن را به مردمان آموخت.

بخش کردن مردمان به چهار گروه: پس از آن پیشه‌های مردمان را سامان داد و پیشه وران را گرد هم آورد. آنان را به چهار گروه بزرگ بخش نمود: مردمان دین که کارشان پرستش بود و ایشان را در کوه‌ها جای داد.

دو دیگر جنگاوران، سه دیگر برزگران و دیگر کارگران و دست ورزان.

ساختمان‌سازی و خشت‌زنی: دیوان که در فرمانش بودند را گفت تا خاک و آب را به هم آمیختند و گل ساختند و آن را در قالب ریختند و خشت زدند. پس سنگ و گچ را به کار برد و خانه و گرمابه و کاخ و ایوان بر پا کرد.

برآوردن گوهر: چون این کارها کرده شد و نیازهای نخستین مردمان برآمد، جمشید در فکر آراستن زندگی مردمان درآمد. سینهٔ سنگ را شکافت و از آن گوهرهای گوناگونی چون یاقوت و بیجاده و فلزات گران بها چون زر و سیم بیرون آورد تا زیور زندگی و مایه خوشدلی مردمان باشد.

برآوردن بوهای خوش: آن گاه در پی بوهای خوش برآمد بر گلاب و عود و عنبر و مشک و کافور دست یافت.

ساختن کشتی و دریانوردی: پس در اندیشهٔ گشت و سفر افتاد و دست به ساختن کشتی برد و بر آبها دست یافت و سرزمین‌های ناشناخته را یافت.

توضیحات / بیشتر کد : 85
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت پنجم
خلاصه مطلب :

* _برفستان_ *

داستان طوطی و بقال:

 

خلاصه داستان چنین است که بقالی طوطی سخن گویی داشت روزی آن طوطی تصادفا روغن را در دکان روی زمین می ریزد بقال ناراحت شده و ضربه ای به سرش می زند موهای طوطی می ریزد و کچل می شود. طوطی دیگر سخن نمی گوید. ناراحتی بقال چاره ساز نمی شود تا اینکه روزی مرد کچلی از کنار مغازه بقال می گذرد و طوطی با دیدن او به حرف می آید و به او می گوید:

از چه ای کل با کلان آمیختی/ تو مگر از شیشه روغن ریختی

در واقع طوطی خود را با او مقایسه کرده است....

 

* * * * *

《بخش اول》

 

بود بقالی و وی را طوطیی/خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی 

بر دکان بودی نگهبان دکان/نکته گفتی با همه سوداگران 

در خطاب آدمی ناطق بدی/در نوای طوطیان حاذق بدی 

جست از سوی دکان سویی گریخت/شیشه‌های روغن گل را بریخت

 از سوی خانه بیامد خواجه‌اش/بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش 

دید پر روغن دکان و جامه چرب/بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد/مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ/کافتاب نعمتم شد زیر میغ 

دست من بشکسته بودی آن زمان/که زدم من بر سر آن خوش زبان 

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را/تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار/بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت/تا که باشد اندر آید او بگفت 

جولقیی سر برهنه می‌گذشت/با سر بی مو چو پشت طاس و طشت 

آمد اندر گفت طوطی آن زمان/بانگ بر درویش زد چون عاقلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی/تو مگر از شیشه روغن ریختی 

از قیاسش خنده آمد خلق را/کو چو خود پنداشت صاحب دلق را 

کار پاکان را قیاس از خود مگیر/گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد/کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

همسری با انبیا برداشتند/اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر/ما و ایشان بسته‌ی خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمی/هست فرقی درمیان بی‌منتهی

هر دو گون زنبور خوردند از محل/لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل 

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب/زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب 

هر دو نی خوردند از یک آب‌خور/این یکی خالی و آن پر از شکر 

صد هزاران این چنین اشباه بین/فرقشان هفتاد ساله راه بین 

این خورد گردد پلیدی زو جدا/آن خورد گردد همه نور خدا 

این خورد زاید همه بخل و حسد/وآن خورد زاید همه نور احد

این زمین پاک و آن شوره‌ست و بد/این فرشته‌ی پاک و آن دیوست و دد

هر دو صورت گر به هم ماند رواست/آب تلخ و آب شیرین را صفاست 

جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب/او شناسد آب خوش از شوره آب 

سحر را با معجزه کرده قیاس/هر دو را بر مکر پندارد اساس

ساحران موسی از استیزه را/برگرفته چون عصای او عصا 

زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف/زین عمل تا آن عمل راهی شگرف 

لعنة الله این عمل را در قفا/رحمة الله آن عمل را در وفا

کافران اندر مری بوزینه طبع/آفتی آمد درون سینه طبع 

هرچه مردم می‌کند بوزینه هم/آن کند کز مرد بیند دم بدم

او گمان برده که من کردم چو او/فرق را کی داند آن استیزه‌رو 

این کند از امر و او بهر ستیز/بر سر استیزه‌رویان خاک ریز 

آن منافق با موافق در نماز/از پی استیزه آید نه نیاز

در نماز و روزه و حج و زکات/با منافق مومنان در برد و مات 

مومنان را برد باشد عاقبت/بر منافق مات اندر آخرت

 

* * * * *

 

معنی و تحلیل شعر:

توضیحات / بیشتر کد : 70
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی(قسمت پنجم)تهمورث
خلاصه مطلب :

* _برفستان_ شاهنامه*

 

پادشاهی تهمورث (طهمورث) سوّمین داستانِ پادشاهان در شاهنامهٔ فردوسی است که دورانِ سی‌سالهٔ پادشاهیِ تهمورث را داستان می‌کند.

در شاهنامه از تهمورث با لقب "دیوبند" یاد می‌شود و پسرهوشنگ است. لقب دیوبند یادآور چیرگی او بر دیوان و جادوان است که در متون کهن‌تر هم به آن اشاره شده‌است.

تهمورث وزیر خردمندی داشت که با راهنمایی او توانست اهریمن را نابود سازد.نام وزیرش در شاهنامه شهراسپ آمده و از او به عنوان کسی که رایش از کردار بد دور بود یاد گردیده است. به چیرگی تهمورث بر اهریمن در شاهنامه هم اشاره شده‌است.

در شاهنامه به چگونگی مرگ تهمورث اشاره‌ای نشده‌است... .

توضیحات / بیشتر کد : 69
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت چهارم
خلاصه مطلب :

《عشق و مولانا 》*_برفستان_*

 گزیده ای از اوصاف عشق در بیان مولانا:

 

عرفا معتقدند که اصل همه محبت ها حضرت حق است و از اوست که محبت در همه هستي جاري و ساري مي شود. عشق، راز آفرينش و چاشني حيات و خميرمايه تصوف و سرمنشاء کارهاي خطير درعالم و اساس شور و شوق و وجد و نهايت حال عارف است که با رسيدن به کمال، به فنا در ذات معشوق و وحدت عشق و عاشق و معشوق منتهي مي شود.

عشق وديعه اي الهي است که در وجود انسان نهاده شده و با ذات و فطرت وي عجين گشته و انسان پيوسته به دنبال معبود و معشوق حقيقي بوده است.

مولانا مي گويد: ناف ما بر مهر او ببريده اند/عشق او در جان ما کاريده اند

او به سبب سوز عشقي که در دل دارد پله پله مقامات را تا فنا پشت سر مي نهد تا به ملاقات معشوق حقيقي نايل آيد.

عشقي که مولانا از آن صحبت مي کند عشق حقيقي و راستين است نه عشق هاي رنگين که عاقبت به ننگ انجامد.

مولوی می‌گوید که عشق به هیچ روی اسیر تعریف‌های عقلانی نمی‌شود. چون عشق وصف خداست، و عقل از وصفش قاصر است. در واقع عشق وصل است، نه وصف. برای این‌که بدانیم عشق چه است و چه نیست، باید عاشق شویم.

 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل مانم از آن

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت/ شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

گرچه تفسیر زبان روشن‌گر است/ لیک عشق بی‌زبان زان خوش‌تر است

آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی رو متاب

 

عشق در نزد مولوی دارای اهمیتی بس عظیم است. به‌طوری که بدون مبالغه می‌توان ادعا کرد که تمام آثار و اشعار او حول محور عشق می‌چرخد؛ بنابراین جایگاهی که عشق در نزد او دارد، چیز عجیبی نیست؛ چون او بدون عشق همه چیز را بی‌فایده می‌داند.

عمر که بی عشق رفت/ هیچ حسابش مگیر

آب حیاتست عشق/ در دل و جانش پذیر

عشق چو بگشاد رخت/سبز شود هر درخت

برگ جوان بردمد/ هر نفس از شاخ پیر

توضیحات / بیشتر کد : 56
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی(قسمت چهارم)
خلاصه مطلب :

*_برفستان_*
داستان پادشاهی هوشنگ:《۳ بخش》

  

هوشنگ در شاهنامه، پسر سیامک و نوهٔ کیومرث است که انتقام قتل سیامک را از اهریمن می‌گیرد و پس از کیومرث به پادشاهی جهان می‌رسد.

 فردوسی هوشنگ را برگرفته از هوش و فرهنگ می داند و در این باره می گوید:

 

گرانمایه را نام هوشنگ بود/تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

 

او در جای جای شاهنامه از هوشنگ با صفات انصاف و عدالت و تدبیر و هوش و بخشندگی یاد میکند.

جهاندار هوشنگ با رای و داد/به جای نیا تاج بر سر نهاد

 

بگشت از برش چرخ سالی چهل/پر از هوش مغز و پر از رای دل

 

وزان پس جهان یکسر آباد کرد/همه روی گیتی پر از داد کرد

 

یافتن آتش و برپایی جشن سده را در شاهنامه و اسطوره‌های ایرانی به او نسبت می‌دهند. او مردم زمان خود را با آبیاری و صنعت و جداکردن آهن و سنگ و ساختن ابزارِ آهنی آشنا ساخت و به ایشان کشاورزی آموخت.

در شاهنامه؛ آشپزی، پختن نان و گله‌داری از آموزه‌های او برای مردم به شمار می‌رود. پیدایشِ جشن سده نیز به هوشنگ نسبت داده می‌شود.

او نخستین شاهی بود که اهورامزدا آتش را به وی شناسانید. همچنین نخستین استخراجگرِ آهن، نخستین آهنگر و نخستین قربانی کننده است.

بر پایهٔ گفته‌های شاهنامه، وی نقشِ زیادی در یکجا نشینیِ مردم و گسترشِ شهرنشینی داشته است.

توضیحات / بیشتر کد : 55