close
تبلیغات در اینترنت
برفستان ؛ برنامه هفتگی؛ سه شنبه - 3

برفستان

http://barfestan.ir/

برفستان ؛ برنامه هفتگی؛ سه شنبه - 3

برنامه سه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل حکایات و دمی با شاعران(صائب تبریزی) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

برنامه سه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل حکایات و دمی با شاعران(صائب تبریزی) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت یازدهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایت های ادبی


دو حکایت از دهخدا:


افلاطونِ حکیم، منزل در کوی زرگران گرفته بود. از حکمت آن استعلام کردند فرمود که: تا اگر خواب بر چشم من غالب شود و از تفکر و مطالعه منع کند، آواز ادوات ایشان مرا بیدار گرداند.

**

می گویند مردی خروسی دزدید چون می خواست به راه خود رود صاحب خروس سر رسید و دزد ، خروس را در زیر قبای خود پنهان کرد اما دم آن بیرون ماند. پس از آن او در برابر پرسش های صاحب خروس قسم می خورد که خروس او را ، او ندزیده است. صاحب خروس که دم خروس خود را از زیر قبای او دید به او گفت: قسمت را باور کنم یا دم خروس را؟ و این جمله برای کسی به کار می رود که جرمی و گناهی مرتکب می شود و با وجود اینکه آثار جرم نزد او پیداست باز قسم می خورد و انکار می کند که او مرتکب جرم نشده است.


***


توضیحات / بیشتر کد : 167
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت دهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب تبریزی


شور عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟

بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا


چند چون آب گهر باشم گره در یک مقام؟

خضر راهی کو، که موج خوش عنان سازد مرا


می گریزم در پناه بی خودی از خلق، چند

خودفروشی بنده این کاروان سازد مرا


خوشتر از کنج دهان یار می آید به چشم

گوشه ای کز دیده مردم نهان سازد مرا


می کنم پهلو تهی از قرب، تا کی چون صدف

چربی پهلوی گوهر، استخوان سازد مرا


وادی پیموده را از سرگرفتن مشکل است

چون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا


بخیه از جوهر زنم بر چشم شوخ آیینه ا

چهره محجوب او گر دیده بان سازد مرا


جلوه دست و گریبان گل این بوستان

سخت می ترسم خجل از باغبان سازد مرا


استخوانم همچو صبح آغوش رغبت واکند

گر نشان تیر، آن ابرو کمان سازد مرا


گر چه خاک راه عشقم، می خورم خون گر به سهو

بادپیمایی طرف با آسمان سازد مرا


صائب از راز دهان او نیارم سر برون

فکر اگر باریک چون موی میان سازد مرا


***

توضیحات / بیشتر کد : 153
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت دهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایات ادبی


حکایت شمس و مولانا:

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟


مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.


شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟


همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.


منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.


***

توضیحات / بیشتر کد : 154
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت نهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب تبریزی

 

ز تأثیر دل بیدار، چشم تر شود بینا

که ماه از نور خورشید بلند اختر شود بینا

 

نبرد از چشم سوزن قرب عیسی عیب کوری را

محال است از جواهر سرمه بد گوهر شود بینا

 

به چشم کم مبین ای ساده دل ما تیره روزان را

که صد آیینه از یک مشت خاکستر شود بینا

 

ببر زین خاکدان زنهار با خود سرمه بینش

وگرنه کور هیهات است در محشر شود بینا

 

نمی گردد هلال و بدر چون مه، مهر روشندل

محال است از حوادث فربه و لاغر شود بینا

 

نمی آید به کار پاک طینت بینش ظاهر

که افتد از بهای خویش چون گوهر شود بینا

 

عزیزان نیستند از پرده اسباب مستغنی

ز بوی پیرهن یعقوب پیغمبر شود بینا

 

بلند و پست عالم می کند افزون بصیرت

را معلم بیش در دریای بی لنگر شود بینا

 

ز سیل تیره حسن سعی دریا می شود ظاهر

که از آیینه تاریک، روشنگر شود بینا

 

مقیم آستان فیض بخش عشق شو صائب

که نابینا شود گر حلقه این در، شود بینا

 

*************

توضیحات / بیشتر کد : 137
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت نهم)حکایات فیه ما فیه
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایات(فیه ما فیه)

 

درویشی به نزد پادشاهی رفت. پادشاه به او گفت که: ای زاهد.

گفت: زاهد تویی.

گفت: من چون زاهد باشم که همه دنیا از آن من است!

گفت: نی، عکس می بینی: دنیا و آخرت و ملکت جمله از آن من است و عالم را من گرفته ام؛ تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای.

 

***

توضیحات / بیشتر کد : 136