close
تبلیغات در اینترنت
برفستان ؛ برنامه هفتگی؛ سه شنبه - 4

برفستان

http://barfestan.ir/

برفستان ؛ برنامه هفتگی؛ سه شنبه - 4

برنامه سه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل حکایات و دمی با شاعران(صائب تبریزی) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

برنامه سه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل حکایات و دمی با شاعران(صائب تبریزی) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت هشتم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب تبریزی

 

ای فکر تو نقشبند جانها

یک حلقه ذکرت آسمانها

 

در بحر تو کشتی خرد را

از لنگر صبر، بادبانها

 

شد هاله آفتاب تابان

از نام تو روزن دهان ها

 

صحرای طلب ز جستجویت

مسطر زده شد ز کاروان ها

 

از حسن یگانه تو گردید

چون غنچه یکی، دل و زبان ها

 

از لب به هوای پای بوست

دامن به میان شکسته جانها

 

چون فاخته، قدسیان گرفته

بر سرو بلندت آشیانها

 

کردند حلال، خون خود را

از شرم رخ تو گلستان ها

 

از رشک زمین ندارد آرام

در عهد خرامت آسمان ها

 

چون صبح، گشاده اند آغوش

از شوق خدنگت استخوان ها

 

سودای تو در قلمرو خاک

برقی است میان نیستان ها

 

شرم تو ز پاکدامنی ها

شد پرده خواب پاسبان ها

 

چون سیل، ز شوق قلزم تو

در رقص روانی اند جانها

 

شوق تو ز نقش پای رهرو

در راه فکنده کاروانها

 

در وادی بی نشانی تو

شد جاده، فلاخن نشان ها

 

از شرم نزاکت تو خوبان

باریک شدند چون میانها

 

چون سبزه ز جلوه بلندت

پامال شدند آسمان ها

 

از روی گشاده تو گردید

در بسته چو غنچه، گلستان ها

 

در خاک، چو نبض، بی قرارند

از شوق خدنگت استخوان ها

 

در گل به گلاب صلح کردند

در عهد رخ تو باغبان ها

 

از خلق معنبر تو گردید

پیراهن یوسف آسمان ها

 

زرین چو زبان شمع گردید

از حرف سخای تو زبان ها

 

در جلوه گه تو کوه طاقت

چون کاه شد از سبک عنان ها

 

چون وصف تو مومیاییی نیست

از بهر شکسته زبان ها

 

بد، خوب نگردد از ریاضت

خونریز ز چله شد کمان ها

 

داغ تو به بوالهوس نچسبد

ریزد ز تنور سرد، نان ها

 

کلک تو رسانده است صائب

در هر کف خاک، گلستان ها

 

 

********************

 


توضیحات / بیشتر کد : 120
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت هشتم)حکایات مثنوی معنوی
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایت های مثنوی معنوی

 

صوفی مسافری ، بر درازگوش خود سوار شد و در راه مسافرت ، به خانقاهی رسید. دراز گوش خود را به خدمتکار سپرد و خود به جمع مسافران ساکن خانقاه پیوست. صوفیان گرسنه از فرصت سوء استفاده کرده و الاغ آن صوفی را در غیاب او فروختند.و با پول آن بساط سور و بزم به راه انداختند و آن مسافر را نیز به مجلس عیش و نوش خود دعوت کردند.

پس از صرف شام به دور هم حلقه زدند همدم با مسافر به پایکوبی پرداختند.  

چون سماع آمد ز اول تا کران      

مطرب آغازید یک ضرب گران

 

خر برفت و خر برفت آغاز کرد   

زین حرارت جمله را انباز کرد

 

زین حرارت پای کوبان تا سحر     

کف زنان خر رفت، خر رفت ای پسر  

 

و آن مسافر غافل از همه جا خود را با آنها همنواز و همساز کرد و به تقلید از آنها پرداخت  

از ره تقلید آن صوفی همین          

خر برفت آغاز کرد اندر حنین  

 

آن شب به پایان رسید و صبح صوفی به سراغ مرکب آمد . ولی آن را در طویله ندید. از خدمتکار جویا شد. خدمتکار گفت: مگر نمی دانی که دیشب همرقص های تو آن را فروختند و پولش را صرف عیش و نوش خویش کردند؟

صوفی گفت: چرا به من نگفتی؟

خدمتکار سوگند یاد کرد که من چند بار نزد تو آمدم. دیدم تو هم صدا با آنها با چنگ و نوا می گفتی خر برفت و خر برفت و من با اطمینان به این که تو از جریان اطلاع داری از مجلس خارج شدم.

گفت :وا... آمدم من ای پسر        

تا ترا واقف کنم از کارها

تو همی گفتی که خر رفت ای پسر             

از همه گویندگان پر ذوق تر

باز می گشتم که او خود واقف است              

زین قضا راضی است .مرد عارف است  

 

و آنکه مسافر بر خود لعنت فرستاد:

 گفت آن را جمله می گفتند خوش            

مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

 

 ای دوست ، غافل مباش که طمع و آز مسافر ساده دل را فریفت و به تقلید وا داشت و نیروی تشخیص او را از او گرفت

ز آنکه صوفی را طمع بردش ز راه    

ماند در خسران و کارش شد تباه

 

هر که را باشد طمع ،الکن شود      

با طمع کی چشم دل روشن شود

 

*****

توضیحات / بیشتر کد : 121
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت هفتم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب تبریزی

 

ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من

وگرنه همچو نخل طور آتش می چکید از من

 

ز بی دردی دلم شد پاره ای از تن،خوشا عهدی

که هر عضوی چو دل از بی قراری می تپید از من

 

به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم

که با آن بی نیازی ناز عالم می کشید از من

 

چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟

زبان شکر جای سبزه دایم می دمید از من

 

نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را

به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من

 

تو بودی کام دل ای نخل خوش پیوند، جانم را

نپیوندد به کام دل، ترا هر کس برید از من 

 

ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد

چراغان شد ز خون تازه خاک هر شهید از من

 

ز انصاف فلک دلسرد غواصی شدم صائب

ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من

 

 

*****************************************

 

توضیحات / بیشتر کد : 106
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی؛قسمت هفتم؛شیخ بهایی
خلاصه مطلب :

_برفستان_شیخ بهایی

 

روزی مردی با عیالش مشغول غذا خوردن بود ودر میان سینی ایشان مرغ بریان شده اي قرار داشت.

در آن حال ،سائلی به در منزل امد وآنها وی را مایوس کردند. اتفاق افتاد که آن مرد فقیر شد وزنش را طلاق داد،وآن زن شوهر دیگری اختیار کرد.

روزی شوهر با او غذا می‌خورد ومرغ بریانی نزد ایشان بود که ناگاه سائلی به در منزل آمد. ان مرد به عیالش گفت:این مرغ را به این سائل بده .آن زن چون مرغ را نزد سائل برد. دید شوهر اولش هست؛مرغ را به او داد وگریان برگشت.

شوهر از سبب گریه اش سوال کرد ؛گفت :سائل شوهر سابق من بود وقصه محروم نمودن آن سائل را نقل کرد.

شوهرش گفت :و الله آن سائلی که محرومش نمودید،من بودم!


کشکول شیخ بهایی,فال شیخ بهایی,شیخ بهایی

 

***

توضیحات / بیشتر کد : 107
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت ششم
خلاصه مطلب :

***_برفستان_صائب تبریزی***

 

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم

چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم

 

با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک

بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم

 

بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟

با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم

 

چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما

اوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم

 

ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟

آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم

 

صائب زبان شکوه نداریم همچو خار

چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده‌ایم

 

 

************************************

 

توضیحات / بیشتر کد : 92