close
تبلیغات در اینترنت
برفستان ؛ برنامه هفتگی؛ سه شنبه - 5

برفستان

http://barfestan.ir/

برفستان ؛ برنامه هفتگی؛ سه شنبه - 5

برنامه سه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل حکایات و دمی با شاعران(صائب تبریزی) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

برنامه سه شنبه برفستان شامل دو بخش متن و نوشتار، شامل حکایات و دمی با شاعران(صائب تبریزی) است، و همچنین یک کلیپ متنوع دکلمه،انگیزشی، آموزشی، دانستنی و.....

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    5 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    4 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    4 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    4 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    3 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت ششم)؛بهلول
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایات بهلول

 

بهلول را پرسیدند که عصا به چه کار آید ؟

بهلول گفت: عصا به این کار آید که روزی هزار بار زمین می خورد تا صاحبش زمین نخورد.

 

*****

 

روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟

بهلول جواب داد آهن و پنبه.

آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد. اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟

بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه.  

سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه، نفعي برده. ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين رفت.

بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم .

مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود.

 

*****

 

روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت: خليفه تو را حاكم به سگ و خروس و خوك نموده است.

بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه، كه رعيت مني.

همراهان وزير همه به خنده افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد.

 

*****

 

توضیحات / بیشتر کد : 91
برفستان، دمی با شاعران(صائب تبریزی)تک بیت ها ؛قسمت پنجم
خلاصه مطلب :

*برفستان *گزیده تک بیت های صائب تبریزی:

 

تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من

می‌شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا  

 

◇☆☆☆◇

 

از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود

باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را

 

 ◇☆☆☆◇

 

بوسه را در نامه می‌پیچد برای دیگران

آن که می‌دارد دریغ از عاشقان پیغام را

 

 ◇☆☆☆◇

 

فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست

به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا

 

 ◇☆☆☆◇

 

گر بدانی چه قدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق‌آلود به آغوش مرا!

 

◇☆☆☆◇

توضیحات / بیشتر کد : 76
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی؛(قسمت پنجم)بایزید بسطامی
خلاصه مطلب :

_برفستان_ حکایت های بایزید بسطامی:

 

 بایزید را گفتند: چرا در بسطام سکنی گزیده ای ؛ مگر نه این است که آب در یکجا بمانَد، بگندد ؟!! گفت: چرا دریا نباشم ، پاک کننده !!!

 

گویند روزی شخصی به حضور سلطان بایزید صاحب آمده و گفت: که قربانت شوم یا سلطان این تسبیح که در دست داشته و دارم به تعداد یک هزار دانه دارد و خواهش می‌نمایم تا مرا رهنمائی نمایید که روزانه چند مرتبه خداوند بزرگ را یاد نمایم؟

جناب مبارک با یزید صاحب گفت: که روزانه به تعداد پنج مرتبه خداوند را یاد کن.

آن مرد باز هم سوال نمود که قربانت شوم من می‌گویم که خداوند بزرگ را روزانه چند هزار مرتبه یاد نمایم شما می‌گوید که پنج مرتبه؟

جناب بایزید صاحب گفت اگر بالایت پنج مرتبه اضافی می‌نماید روزانه سه مراتب خداوند بزرگ را یاد بکن .

آن مرد پیش خود گفت: که اصلاً جناب مبارک متوجه گپ من نشده باز هم عرض نمود: شما حرف مرا هیچ متوجه نشده در حالی که در دستم تسبیح یک هزار دانه است که من می‌خواهم روزانه چندین هزار مرتبه خداوند بزرگ را یاد نمایم و شما می‌گوید که سه مراتب؟

سلطان بایزید فرمود: اگر روزانه سه مرتبه هم به تو مشکل است پس در آن صورت یک مرتبه در روز خدواند متعال را یاد کن.

آن مرد گفت: قربانت شوم ببین که من چه می‌گویم و شما مرا چگونه رهنمائی می‌نماید؟ در همین موقع حضرت بسطامی سخت جلالی شده و گفت: ای مرد ریا کار پس حالا به زبان بایزید بگو که یا الله! زمانیکه آن مرد ریا کار بزبان آن مبارک یا الله می‌گوید بقدرت خداوند متعال دفعتاً جان به حق داده خاکستر گردید و محو گشت.

 

* * * * *

 

نقل است که مادرش به دبیرستان فرستاد، چون به سوره ی لقمان رسید و این آیت خواند که قوله تعالی: «ان اشکُرلی ولوالدیک»  خداوند تعالی می فرماید: که مرا خدمت کن و شکر گوی و مادر و پدر را خدمت کن.

استادش معنی این آیت می گفت، در دل او کار کرد و لوح بنهاد و گفت: مرا دستوری ده تا به خانه روم که سخنی دارم با مادر بگویم.

استادش دستور داد و به خانه آمد، مادرش گفت: ای طیفور به چه کار آمده ای مگر هدیه آورده اند، یا عذری افتاده است؟

گفت : نی، به آیتی رسیدم که حق تعالی به خدمت خویش می فرماید و به خدمت تو و من دو خانه را کدخدایی نتوانم کرد، این آیت بر جان من آمده است یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم یا در کارخدایم کن تا همه آن او باشم.

مادرش گفت: ای فرزند تو را به کار خدای گذاشتم و حقّ خویش به تو بخشیدم، برو همه خدای را باش عزّوجل.

 

* * * * *

 

توضیحات / بیشتر کد : 75
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)عشق؛ قسمت چهارم
خلاصه مطلب :

گزیده ای از اشعار عاشقانه صائب تبریزی_برفستان_

 

به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته

برآمد از پسِ کوه آفتاب آهسته آهسته

 

فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم

که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته

 

ز بس در پرده افسانه با او حال خود گفتم

گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته

 

سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش

دلِ بی عشق، می‌گردد خراب آهسته آهسته

 

به این خرسندم از نسیان روزافزون پیری‌ها

که از دل می‌برد یاد شباب آهسته آهسته

 

دلی نگذاشت در من وعده‌های پوچ او صائب

شکست این کشتی از موجِ سراب آهسته آهسته

 

**********

 

این خار غم که در دل بلبل نشسته است

از خون گل خمار خود اول شکسته است

 

این جذبه ای که از کف مجنون عنان ربود

اول زمام محمل لیلی گسسته است

 

پای شکسته سنگ ره ما نمی‌شود

شوق تو مومیایی پای شکسته است

 

بر حسن زود سیر بهار اعتماد نیست

شبنم به روی گل به امانت نشسته است

 

از خط یکی هزار شد آن خال عنبرین

دور نشاط نقطه به پرگار بسته است

 

بر سر گرفته‌ایم و سبکبار می‌رویم

کوه غمی که پشت فلک را شکسته است

 

آسوده از زوال خود آفتاب گل

تا باغبان به سایه گلبن نشسته است

 

برقی کز اوست سینه ابر بهار چاک

با شوخی تو مرغ و پر و بال بسته است

 

پیوسته است سلسله موج‌ها به هم

خود را شکسته هر که دل ما شکسته است

 

تا خویش را به کوچه گوهر رسانده‌ایم

صد بار رشته نفس ما گسسته است

 

داغم ز شوخ چشمی شبنم که بارها

از برگ گل به دامن ساقی نشسته است

 

خون در دل پیاله خورشید می‌کند

سنگی که شیشه دل ما را شکسته است؟

 

برهان برفشاندن دامان ناز اوست

گرد یتیممی که به گوهر نشسته است

 

تا بسته است با سر زلف تو عقد دل صائب

ز خلق رشته الفت گسسته است

 

********** 

توضیحات / بیشتر کد : 62
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی؛قسمت چهارم؛ابوسعید ابوالخیر
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایت های ابوسعید ابوالخیر

 

ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت.

مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها امده بودند.

جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند.

شاگرد ابوسعید گفت: تو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید.

همه یک قدم پیش گذاشتند سپس...

نوبت به سخنرانی ابوسعید رسید.

او از سخنرانی خودداری کرد.

مردم که به مدت یک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند.

ابوسعید پس از مدتی گفت: هر انچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.

 

**********

 

شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب می‌رود».

گفت: «سهل است. وزغی و صعوه ای نیز بروی آب می‌رود».

گفتند که: «فلان کس در هوا می‌پرد!»

گفت: «زغنی ومگسی در هوا بپرد».

گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود».

شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود،

این چنین چیزها را بس قیمتی نیست.

مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد و داد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد

 

***********

توضیحات / بیشتر کد : 61