close
تبلیغات در اینترنت
نظم - 3

برفستان

http://barfestan.ir/

نظم - 3

نظم

نظم

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛دمی با شاعران (سعدی) قسمت پنجم
خلاصه مطلب :

_برفستان_ غزل سوم سعدی:

 

روی تو خوش می‌نماید آینه ما

کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا

 

چون می روشن در آبگینه صافی

خوی جمیل از جمال روی تو پیدا

 

هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت

از تو نباشد به هیچ روی شکیبا

 

صید بیابان سر از کمند بپیچد

ما همه پیچیده در کمند تو عمدا

 

طایر مسکین که مهر بست به جایی

گر بکشندش نمی‌رود به دگر جا

 

غیرتم آید شکایت از تو به هر کس

درد احبا نمی‌برم به اطبا

 

برخی جانت شوم که شمع افق را

پیش بمیرد چراغدان ثریا

 

گر تو شکرخنده آستین نفشانی

هر مگسی طوطیی شوند شکرخا

 

لعبت شیرین اگر ترش ننشیند

مدعیانش طمع کنند به حلوا

 

مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست

دست فرومایگان برند به یغما

 

* * * * *

 

معنی و شرح غزل:

توضیحات / بیشتر کد : 73
برفستان؛دمی با شاعران(حافظ)قسمت پنجم
خلاصه مطلب :

_برفستان_ غزل سوم حافظ:

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

 

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

 

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

 

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

 

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

 

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 

*****

 

معنی غزل:

توضیحات / بیشتر کد : 72
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت پنجم
خلاصه مطلب :

* _برفستان_ *

داستان طوطی و بقال:

 

خلاصه داستان چنین است که بقالی طوطی سخن گویی داشت روزی آن طوطی تصادفا روغن را در دکان روی زمین می ریزد بقال ناراحت شده و ضربه ای به سرش می زند موهای طوطی می ریزد و کچل می شود. طوطی دیگر سخن نمی گوید. ناراحتی بقال چاره ساز نمی شود تا اینکه روزی مرد کچلی از کنار مغازه بقال می گذرد و طوطی با دیدن او به حرف می آید و به او می گوید:

از چه ای کل با کلان آمیختی/ تو مگر از شیشه روغن ریختی

در واقع طوطی خود را با او مقایسه کرده است....

 

* * * * *

《بخش اول》

 

بود بقالی و وی را طوطیی/خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی 

بر دکان بودی نگهبان دکان/نکته گفتی با همه سوداگران 

در خطاب آدمی ناطق بدی/در نوای طوطیان حاذق بدی 

جست از سوی دکان سویی گریخت/شیشه‌های روغن گل را بریخت

 از سوی خانه بیامد خواجه‌اش/بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش 

دید پر روغن دکان و جامه چرب/بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد/مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ/کافتاب نعمتم شد زیر میغ 

دست من بشکسته بودی آن زمان/که زدم من بر سر آن خوش زبان 

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را/تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار/بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت/تا که باشد اندر آید او بگفت 

جولقیی سر برهنه می‌گذشت/با سر بی مو چو پشت طاس و طشت 

آمد اندر گفت طوطی آن زمان/بانگ بر درویش زد چون عاقلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی/تو مگر از شیشه روغن ریختی 

از قیاسش خنده آمد خلق را/کو چو خود پنداشت صاحب دلق را 

کار پاکان را قیاس از خود مگیر/گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد/کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

همسری با انبیا برداشتند/اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر/ما و ایشان بسته‌ی خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمی/هست فرقی درمیان بی‌منتهی

هر دو گون زنبور خوردند از محل/لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل 

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب/زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب 

هر دو نی خوردند از یک آب‌خور/این یکی خالی و آن پر از شکر 

صد هزاران این چنین اشباه بین/فرقشان هفتاد ساله راه بین 

این خورد گردد پلیدی زو جدا/آن خورد گردد همه نور خدا 

این خورد زاید همه بخل و حسد/وآن خورد زاید همه نور احد

این زمین پاک و آن شوره‌ست و بد/این فرشته‌ی پاک و آن دیوست و دد

هر دو صورت گر به هم ماند رواست/آب تلخ و آب شیرین را صفاست 

جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب/او شناسد آب خوش از شوره آب 

سحر را با معجزه کرده قیاس/هر دو را بر مکر پندارد اساس

ساحران موسی از استیزه را/برگرفته چون عصای او عصا 

زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف/زین عمل تا آن عمل راهی شگرف 

لعنة الله این عمل را در قفا/رحمة الله آن عمل را در وفا

کافران اندر مری بوزینه طبع/آفتی آمد درون سینه طبع 

هرچه مردم می‌کند بوزینه هم/آن کند کز مرد بیند دم بدم

او گمان برده که من کردم چو او/فرق را کی داند آن استیزه‌رو 

این کند از امر و او بهر ستیز/بر سر استیزه‌رویان خاک ریز 

آن منافق با موافق در نماز/از پی استیزه آید نه نیاز

در نماز و روزه و حج و زکات/با منافق مومنان در برد و مات 

مومنان را برد باشد عاقبت/بر منافق مات اندر آخرت

 

* * * * *

 

معنی و تحلیل شعر:

توضیحات / بیشتر کد : 70
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی(قسمت پنجم)تهمورث
خلاصه مطلب :

* _برفستان_ شاهنامه*

 

پادشاهی تهمورث (طهمورث) سوّمین داستانِ پادشاهان در شاهنامهٔ فردوسی است که دورانِ سی‌سالهٔ پادشاهیِ تهمورث را داستان می‌کند.

در شاهنامه از تهمورث با لقب "دیوبند" یاد می‌شود و پسرهوشنگ است. لقب دیوبند یادآور چیرگی او بر دیوان و جادوان است که در متون کهن‌تر هم به آن اشاره شده‌است.

تهمورث وزیر خردمندی داشت که با راهنمایی او توانست اهریمن را نابود سازد.نام وزیرش در شاهنامه شهراسپ آمده و از او به عنوان کسی که رایش از کردار بد دور بود یاد گردیده است. به چیرگی تهمورث بر اهریمن در شاهنامه هم اشاره شده‌است.

در شاهنامه به چگونگی مرگ تهمورث اشاره‌ای نشده‌است... .

توضیحات / بیشتر کد : 69
برفستان؛دمی با شاعران (فریدون مشیری)عشق؛ قسمت چهارم
خلاصه مطلب :

♡_برفستان_عشق فریدون مشیری♡

Www.barfestan.ir

 

شعر فریدون مشیری چه وقتی که شاد است و از آمدن بهار می‌گوید، چه آن‌گاه که غم دارد، چه وقتی که نصیحت می‌کند، چه زمانی که دل می‌دهد و دل می‌ستاند، دارد «عشق» را ستایش می‌کند و این ستایگشری عشق، مهم‌ترین هنر او است.

مشیری شاعری بود که در همه حال، عشق را جزئی از خود میدانست. او پیوندش را با عشق در مقدمه سه دفتر این طور وصف می‌کند:

"در ۱۰ سالگی بعضی نکته‌ها و انشاهای مدرسه را به نظم در‌می‌آوردم. بین سال‌های دوازده تا پانزده سالگی شعر را با عشق آغاز کردم و دفتری از غزل‌های عاشقانه ترتیب دادم. همه امیدم این است که با عشق نیز به پایان برم و آخرین برگ دفتر هستی‌ام از عشق نشان داشته باشد، زیرا که: از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر/ یادگاری که در این گنبد دوّار بماند."

 وی عشق را به حالت‌ها و در جلوه‌های گوناگونش ستوده است که «کوچه»، تنها یکی از جلوه‌های آن به شمار می‌آید....

گاه خودِ «عشق» را مخاطب می‌گیرد و برایش «تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق» می‌سراید. گاه نیز از عشقِ عاشقی خاکسار در برابر معشوقِ نازان می‌گوید، مانند شعر کوتاهِ «ماه و سنگ»: «اگر ماه بودم، به هر جا که بودم، / سراغ تو را از خدا می‌گرفتم 

وگر سنگ بودم، به هر جا که بودی، سر رهگذار تو جا می‌گرفتم

 

اگر ماه بودی به صد ناز شاید / شبی بر لب بام من می‌نشستی

وگر سنگ بودی، به هر جا که بودم / مرا می‌شکستی، مرا می‌شکستی!»

توضیحات / بیشتر کد : 68