close
تبلیغات در اینترنت
نثر

برفستان

http://barfestan.ir/

نثر

نثر

نثر

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    4 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    4 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    3 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    3 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    3 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت شانزدهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایت های ادبی



گفت هارون‌الرشید که این لیلی را بیارید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت، و از مشرق تا مغرب قصۀ عشق او را عاشقان آینۀ خود ساخته‌اند.

خرج بسیار کردند و حیلۀ بسیار، لیلی را بیاوردند. 

به خلوت در آمد، خلیفه شبانگاه شمع‌ها برافروخته، درو نظر می‌کرد ساعتی، و ساعتی سر پیش می‌انداخت. 

با خود گفت که در سخنش درآرم، باشد به واسطۀ سخن در روی او آن چیز ظاهرتر شود. 

رو به لیلی کرد و گفت: لیلی تویی؟

گفت: بلی، لیلی منم؛ امّا مجنون تو نیستی.

آن چشم که در سر مجنون است در سر تو نیست.


مقالات‌_شمس


***

توضیحات / بیشتر کد : 237
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت چهاردهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایت های ادبی


آورده اند که : نادانی بر آن شد 

تا به الاغی سخن گفتن بیاموزد ، 

پیاپی با درازگوش بیچاره حرف می زد و ‌به گمان خود الاغ در حال پیشرفت بود!


خردمندی این را دید و بگفت :

ای نادان! بیهوده تلاش مکن 

و خود را مضحکه دیگران قرار نده

الاغ از تو سخن گفتن نمی آموزد 

ولی تو می توانی 

خاموشی را از او بیاموزی!


***


توضیحات / بیشتر کد : 209
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت دهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایات ادبی


حکایت شمس و مولانا:

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟


مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.


شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟


همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.


منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.


***

توضیحات / بیشتر کد : 154