close
تبلیغات در اینترنت
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی؛قسمت هفتم؛شیخ بهایی

برفستان

http://barfestan.ir/

برفستان؛حکایات جالب و خواندنی؛قسمت هفتم؛شیخ بهایی

ﺩﺭ ﺍﺣﻴﺎﺀ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ: ﻋﺎﺭﻓﻰ ﺷﺒﻠﻰ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻛﻪ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻛﺮﺩ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺘﻴﺰﻩ ﻛﺮﺩ؛ ﺗﺎ ﻧﻮﻣﻴﺪ ﺷﺪﻡ. ﭘﺲ ﭼﻮﻥ ﻧﻮﻣﻴﺪﻳﻢ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﻣﺮﺍ......

ﺩﺭ ﺍﺣﻴﺎﺀ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ: ﻋﺎﺭﻓﻰ ﺷﺒﻠﻰ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻛﻪ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻛﺮﺩ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺘﻴﺰﻩ ﻛﺮﺩ؛ ﺗﺎ ﻧﻮﻣﻴﺪ ﺷﺪﻡ. ﭘﺲ ﭼﻮﻥ ﻧﻮﻣﻴﺪﻳﻢ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﻣﺮﺍ......

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن برفستان

last answers on forum
  1. عکس نوشته های عاشقانه

    48 مشاهده 41 پاسخ soli
  2. عکس نوشته های انگلیسی

    42 مشاهده 32 پاسخ soli
  3. بابا لنگ دراز از جین وبستر

    15 مشاهده 0 پاسخ sunshine2712
  4. اتوبوس سرگردان ار جان اشتاین بک

    17 مشاهده 0 پاسخ sunshine2712
  5. داستایوفسکی

    14 مشاهده 0 پاسخ atefe
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی؛قسمت هفتم؛شیخ بهایی
مطلب :

_برفستان_شیخ بهایی

 

روزی مردی با عیالش مشغول غذا خوردن بود ودر میان سینی ایشان مرغ بریان شده اي قرار داشت.

در آن حال ،سائلی به در منزل امد وآنها وی را مایوس کردند. اتفاق افتاد که آن مرد فقیر شد وزنش را طلاق داد،وآن زن شوهر دیگری اختیار کرد.

روزی شوهر با او غذا می‌خورد ومرغ بریانی نزد ایشان بود که ناگاه سائلی به در منزل آمد. ان مرد به عیالش گفت:این مرغ را به این سائل بده .آن زن چون مرغ را نزد سائل برد. دید شوهر اولش هست؛مرغ را به او داد وگریان برگشت.

شوهر از سبب گریه اش سوال کرد ؛گفت :سائل شوهر سابق من بود وقصه محروم نمودن آن سائل را نقل کرد.

شوهرش گفت :و الله آن سائلی که محرومش نمودید،من بودم!


کشکول شیخ بهایی,فال شیخ بهایی,شیخ بهایی

 

***







براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :
توضیحات / برفستان کد : 107