برفستان

برفستان - 2

برفستان

ادبیات پارسی با طعمی نو...

برفستان - 2

ادبیات پارسی با طعمی نو...

برفستان - 2

برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت پانزدهم

_برفستان_مولانا


دیوان شمس تبریزی


من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا


بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا


نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا


ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا


اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه

چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا


رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا

ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا


برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت پانزدهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش ششم》


چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت

ز البرز کوه اندر آمد به دشت


بر مادر آمد پژوهید و گفت

که بگشای بر من نهان از نهفت


بگو مر مرا تا که بودم پدر

کیم من ز تخم کدامین گهر


چه گویم کیم بر سر انجمن

یکی دانشی داستانم بزن


فرانک بدو گفت کای نامجوی

بگویم ترا هر چه گفتی بگوی


...


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(شاعران معاصر)قسمت چهاردهم؛نیما یوشیج

_برفستان_نیما یوشیج(۱)


علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج (زادهٔ ۲۱ آبان ۱۲۷۶ – درگذشتهٔ ۱۳ دی ۱۳۳۸) شاعر معاصر ایرانی.

وی بنیان‌گذار شعر نوین و ملقب به پدر شعر نو فارسی است.

نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه، که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خودِ نیما بر هنر خویش نهاده‌بود.

تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی وامدار این انقلاب و تحولی هستند که نیما نوآور آن بود. بسیاری از شاعران و منتقدان معاصر، اشعار نیما را نمادین می‌دانند و او را هم‌پایهٔ شاعران سمبولیست بنام جهان می‌دانند. همچنین اشعاری به زبان مازندرانی دارد که با نام «روجا» چاپ شده‌است.

همچنان او با بهره‌گیری از عناصر طبیعی با بیانی رمزگونه به ترسیم سیمای جامعه پرداخته‌است.

این شاعر بزرگ، درحالی‌که به علت سرمای شدید یوش، به ذات‌الریه مبتلا شده بود، برای معالجه به تهران آمد؛ معالجات تأثیری نداشت و در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه‌اش در یوش منتقل کردند. آرامگاه او در کنار آرامگاه خواهرش، بهجت‌الزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و آرامگاه سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته‌است.


ادامه مطلب
برفستان؛عارفانه، مناجات؛قسمت چهاردهم

_برفستان_عارفان


الهی تکیه بر لطف تو کردم 

 بجز لطفت ندارم تکیه گاهی


دل سرگشته ام را راهنما باش

 که دل بی رهنما افتد به چاهی


💓❄❄❄💓❄❄❄💓


خدایا.....


 تو رهایم نکن ! 

تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم !

 تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم !


تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم ! 

تو را گرم دیدم و سردترین لحظه ها به سراغت آمدم ! 

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی ؟؟! 


نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی میان این دو گم شدم و هم خود را و هم تو را آزار میدهم شاید نتوانستم آنی باشم که تو خواستی اما هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی.


گاهی حجم دنیاي درونم از وجودت تهی میشود،

آنوقت من می مانم و تنهایی و ترسهایم ، دردها , امیدهایم یك آرزوي دور از دسترس ، 

تنها نور وجود توست كه دلم را آرام نگاه میدارد ، آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی

“هیچ” یعنی “پوچ” !


 پس نورت را هرروز به دلم بتابان و دستم را رها نکن.


💓❄❄❄💓❄❄❄💓



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(شاعران معاصر)قسمت چهاردهم؛شهریار

_برفستان_شهریار(۱)



سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسی‌گوی آذری‌زبان، در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان متولد شد. او تحصیلات خود را در مدرسهٔ متحده و فیوضات و متوسطهٔ تبریز و دارالفنون تهران گذراند و وارد دانشکدهٔ طب شد. سرگذشت عشق آتشین و ناکام او که به ترک تحصیل وی از رشتهٔ پزشکی در سال آخر منجر شد، مسیر زندگی او را عوض کرد و تحولات درونی او را به اوج معنوی ویژه‌ای کشانید و به اشعارش شور و حالی دیگر بخشید. وی سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانهٔ پربار در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ هجری شمسی درگذشت و بنا به وصیت خود در مقبرة الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.


ادامه مطلب
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت چهاردهم

_برفستان_عاشقان


من خواستم که خواب و خيال خودم شوی 

رويا شوی، اميد محال خودم شوی


لرزيد دست‌هايم و سرگيجه‌ام گرفت

آوردمت دليلِ زوالِ خودم شوی


يا در دلم شناور، يا بر تنم روان 

ماهیّ و ماهِ حوض زلال خودم شوی


هر روز بيشتر به تو نزديک می‌شوم

چيزی نمانده‌است که مال خودم شوی


حالا تو چشم‌های منی؛ ابر شو، ببار 

تا قطره‌قطره گريه به حال خودم شوی


عاشق نمی‌شوی، سر اين شرط بستهام

نه... حاضرم ببازم و مال خودم شوی...


مهدی فرجی❄


💗💗💗❄💗💗💗❄💗💗💗


گونه های تر من

دست پر از مهر کسی را حس کرد..!

سر من ناز و نوازشها دید...!

یک نفر نام مرا زیبـا برد...!


و به اندازه ی قلبم

دل او نیز تپید...


حمیدمصدق❄


💗💗💗❄💗💗💗❄💗💗💗



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(شاعران معاصر)قسمت چهاردهم؛پروین اعتصامی

_برفستان_پروین اعتصامی(۱)



رخشندهٔ اعتصامی معروف به پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام الملک) از رجال نامی و نویسندگان و مترجمان مشهور اواخر دورهٔ قاجار بود. در کودکی با خانواده به تهران آمد. پایان‌نامهٔ تحصیلی خود را از مدرسهٔ آمریکایی تهران گرفت و در همانجا شروع به تدریس کرد. پیوند زناشویی وی با پسر عمویش بیش از دو و نیم ماه دوام نداشت. وی پس از جدایی از همسر، مدتی کتابدار کتابخانهٔ دانشسرای عالی بود. دیوان اشعار وی بالغ بر ۲۵۰۰ بیت است. وی در فروردین ۱۳۲۰ شمسی به علت ابتلا به حصبه درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.


ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر نمایشنامه ها و فیلمنامه ها؛قسمت چهاردهم

_برفستان_نماشنامه ها


اسماعیل خلج (زاده 1324 - تهران) نمایشنامه‌نویس صاحب سبک ایرانی است که آثارش عموماً در قهوه‌خانه‌ها و مکان‌های پَستِ تهِ شهر، میان ولگردان، روسپیان، قاپ بازان و مطرودان می‌گذرد. او با زبانی به‌غایت عامیانه، گزنده و در عین حالْ پالوده به پلشتیِ زندگی مردمان تیره روزِ طبقهٔ فرودست می‌پردازد، تا حدی که می‌توان گفت خلج نمایش‌نامه‌نویسی ناتورالیست است. او متأثر از رئالیسم گورکی نیز هست و همچنین روحی شاعرانه بر کارهایش حکم‌فرماست.

خلج کارمند ادارهٔ رادیو و تلویزیون بود و سریال سایهٔ همسایه را در سال ۱۳۶۴ کارگردانی کرد که به سال ۱۳۶۵ از تلویزیون پخش شد.

وی علاوه بر نویسندگی به کار بازیگری نیز مشغول است.


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت چهاردهم

_برفستان_صائب:


از وصال یار داغ حسرت من تازه شد

همچو صبح از مهر تابان قسمتم خمیازه شد


تا تو رفتی برگ عیش باغ بی شیرازه شد

خنده گلهای بیغم سر بسر خمیازه شد


دل پریشان گشت تا شد دور ازان موی میان

می رود بر باد اوراقی که بی شیرازه شد


دید تا طرف بناگوش و لب خندان تو

صبح بر خورشید تابان تلخ چون خمیازه شد


خاطری فارغ ز فکر نوبهاران داشتند

داغ مرغان قفس از دیدن گل تازه شد


می شود نام بزرگان از هنرمندان بلند

بیستون از تیشه فرهاد پرآوازه شد


ساحل دریای بی پایان به جز تسلیم نیست

چاره حیرانی است حسنی را که بی اندازه شد


داشت از دندان مرا شیرازه اوراق حیات

ریخت تا دندان، کتاب عمر بی شیرازه شد


گرچه عرفی پرده ساز سخن را تازه کرد

این نوا از خامه صائب بلندآوازه شد


*********


 

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت چهاردهم)

_برفستان_حکایت های ادبی


آورده اند که : نادانی بر آن شد 

تا به الاغی سخن گفتن بیاموزد ، 

پیاپی با درازگوش بیچاره حرف می زد و ‌به گمان خود الاغ در حال پیشرفت بود!


خردمندی این را دید و بگفت :

ای نادان! بیهوده تلاش مکن 

و خود را مضحکه دیگران قرار نده

الاغ از تو سخن گفتن نمی آموزد 

ولی تو می توانی 

خاموشی را از او بیاموزی!


***


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سعدی)قسمت چهاردهم

_برفستان_سعدی


دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را


شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را


وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را


گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را


کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را


عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند

این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را


عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست

کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را


دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم

ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را


سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را


شرح غزل:

ادامه مطلب
برفستان؛اتاق نقد ادبی(قسمت چهاردهم)زائری زیر باران،احمد محمود

اتاق نقد_برفستان_


زائری زیر باران نام مجموعه داستان کوتاهی از احمد محمود است که توسط انتشارات معین نخست در سال ۱۳۴۶ انتشار یافت و پس از آن به چاپ‌های متعدد رسید.


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(حافظ)قسمت چهاردهم

_برفستان_حافظ


ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما


عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما


کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

به که نفروشند مستوری به مستان شما


بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما


با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای

بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما


عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما


دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید

زینهار ای دوستان جان من و جان شما


کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پریشان شما


دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما


می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

روزی ما باد لعل شکرافشان شما


ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما


گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست

بنده شاه شماییم و ثناخوان شما


ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی

تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما


 شرح غزل:

ادامه مطلب
برفستان؛آشنایی با مشاهیر ادبی(بخش اول:نویسندگان)قسمت چهاردهم

_برفستان_مشاهیر ادبی


Fateme:

احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴۱۳۱۰-۱۳۸۱) نویسندهٔ معاصر ایرانی بود. در ۴ دی ۱۳۱۰ در شهر اهواز از پدر و مادری دزفولی الاصل به دنیا آمد و شاید به همین دلیل بیشتر خود را دزفولی می‌دانست.در برخی از آثارش چون همسایه‌ها و مدار صفر درجه واژه‌ها و جملاتی به گویش دزفولی به چشم می‌خورد و نیز شخصیت «نعمت» در داستان «غریبه‌ها و پسرک بومی» از کتابی به همین نام نیز از یکی از اهالی دزفول به نام نعمت علائی گرفته شده‌که حول‌وحوش سال ۱۳۲۳ در دزفول به دست افراد ناشناسی ترور می‌شود.

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت چهاردهم

_برفستان_مولانا


جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما

صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا


رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی‌چون شوم

صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زوتر بیا


از مه ستاره می‌بری تو پاره پاره می‌بری

گه شیرخواره می‌بری گه می‌کشانی دایه را


دارم دلی همچون جهان تا می‌کشد کوه گران

من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا


گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد

من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا


در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او

زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا


نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی

زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا


با عقل خود گر جفتمی من گفتنی‌ها گفتمی

خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا


 

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت چهاردهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش پنجم》


نشد سیر ضحاک از آن جست جوی

شد از گاو گیتی پر از گفت‌گوی


دوان مادر آمد سوی مرغزار

چنین گفت با مرد زنهاردار


که اندیشه‌ای در دلم ایزدی

فراز آمدست از ره بخردی


همی کرد باید کزین چاره نیست

که فرزند و شیرین روانم یکیست

...

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(فریدون مشیری)قسمت سیزدهم

_برفستان_فریدون مشیری


یاد من باشد فردا دم صبح

جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا، آب ، زمین

مهربان باشم، با مردم شهر

و فراموش کنم، هر چه گذشت

خانه ی دل، بتکانم ازغم

و به دستمالی از جنس گذشت ،

بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل

مشت را باز کنم، تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش

دست در دست زمان بگذارم


یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش، نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را در یابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم


یاد من باشد فردا حتما

به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست


یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت

و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی


یاد من باشد

باز اگر فردا، غفلت کردم

آخرین لحظه ی از فردا شب ،

من به خود باز بگویم

این را

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ


ادامه مطلب
برفستان؛عارفانه، مناجات؛قسمت سیزدهم

_برفستان_عارفان


پــــــــــرﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ:

ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺖ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﺗﻜـﺮﺍﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﻛﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭﻳﺴﺖ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭم،

ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﺩﺍﺭم ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ صورت ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻳﺒﺎییﻫﺎﻳﺖ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩی،

ﭼﺸﻢ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻨﺪﮔﻴﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ.

” آﻣﻴﻦ “


***


ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته

عکس نورت تابشی بر کُن فکان انداخته


نقشبند فطرتت نقش جهان انگیخته

بر بساط لامکان شکل مکان انداخته


چیست عالم؟ نیم ذرّه در فضای کبریات

آفتاب قدرتت تابی بر آن انداخته


کیست جان؟ از عکس انوار جمالت تابشی

چیست تن؟ خاکی درو آب روان انداخته


تا شود سیراب زآب معرفت هر دم گیا

فیض مهرت قطره‌ای در کشت جان انداخته


***


سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند

که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت به رقص درآیی

قصه عشق انسان بودن ماست.


***



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مهدی اخوان ثالث)قسمت سیزدهم

_برفستان_اخوان ثالث


آوای کرک


بده ... بدبد ... بده ... بدبد ..

.

چه اميدي ؟ چه ايماني ؟

کرک جان ! خوب مي خواني

من اين آواز پاکت را دراين غمگين خراب آباد

چو بوي بال هاي سوخته ات پرواز خواهم داد.

.

گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش

بخوان آواز تلخت را ،

وليکن دل به غم مسپار

کرک جان ! بنده ي دم باش.

.

 بده ... بد بد  ره هر پيک و پيغام خبر بسته ست

ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست

قفس تنگ است و در بسته ست.


کرک جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت

من اين آواز تلخت را.....

.

بده ... بد بد ...

دروغين بود هم لبخند و هم سوگند

دروغين است هر سوگند و هر لبخند

و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند.


من اين غمگين سرودت را

هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد

به شهر آواز خواهم داد.

.

بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟

کرک جان ! خوب مي خواني

خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکي افشاندن

زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي کنج شبستاني.

 

ادامه مطلب
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت سیزدهم

_برفستان_عاشقان


دست‌ هایم را محکم بگیر

زیرا که می‌ دانم

انگشتانت سربازان بیدار

شانه‌ هایت پرهای گشوده‌ عقاب

بوسه‌ ات نشان کائنات

رویایت جهان بی‌ پایان

و دوست داشتنت طعم

انارهای چیده شده‌

باغ همسایه است


💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗


شب آن شب که عشق پر میزد میان کوچه بازارم

تــو را در کوچه میدیدم که پا در کوچه بگذارم


به یادم هست باران شد تــو این را هم نفهمیدی

من آرام رفتم تا برایت چتر بردارم


تــو می لرزیدی و دستم، چه عاجز میشدم وقتی

تــو را میخاست بنویسد بروی صفحه، خودکارم


میان خویش گم بودی میان عشق و دلتنگی

گمانم صبح فهمیدی که من آن سوی دیوارم


هوا تاریک تر میشد تــو زیر ماه میخواندی

"مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم..."


چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم

فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم


از آن پس هرشب این کوچه طنین عشق را دارد

تــو آن سو شعر میخوانی من این سو از تــو سرشارم


سحر از راه میآید تــو در خورشید می گنجی

و من هرروز مجبورم زمان را بی تــو بشمارم :((


شبانگاهان که برگردی به سویت باز میگردم

اگر چه گفته ام هرشب که این هست آخرین بارم...


💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗


از دوست‌ داشتن که می‌ نویسم

دست‌ هایم می‌ لرزد

انگار تو زیر پوستم

تکثیر می‌ شوی …


💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗



 

ادامه مطلب

خرید اشتراک ویژه

- برخی از پست های سایت ویژه هستند؛ برای مشاهده این نوع پست ها نیاز به ارتقاء حساب کاربری خود دارید.
- برای خرید اشتراک ویژه حتما در سایت عضو شوید؛ سپس در فرم خرید اشتراک ویژه نام کاربری خود را وارد کنید تا اشتراک ویژه برای شما اعمال شود.

مطالب سایت بر حسب

برفستان

چهارشنبه 02 آبان 1397

انگیزشی، برفستان

پنجشنبه 10 مرداد 1398
خرید اشتراک ویژه