برفستان

برفستان - 3

برفستان

ادبیات پارسی با طعمی نو...

برفستان - 3

ادبیات پارسی با طعمی نو...

برفستان - 3

برفستان؛دمی با شاعران(سهراب سپهری)قسمت سیزدهم

_برفستان_سهراب


شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم:


ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر نمایشنامه ها و فیلمنامه ها؛قسمت سیزدهم

_برفستان_نمایشنامه ها


محمد چرم‌شیر (زاده ۲۱ شهریور ۱۳۳۹ تهران) نمایشنامه‌نویس و مدرس تئاتر است.او دانش‌آموخته رشتهٔ ادبیات نمایشی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه تهران است.

او پس از گذراندن دوران متوسطه سال ۱۳۵۸ وارد دانشکده هنرهای دراماتیک تهران شد و در رشته ادبیات نمایشی مشغول به تحصیل شد. اما دوران تحصیل در دانشگاه برای شاعر صحنه‌ها چندان آرام نگذشت و همزمان شد با تعطیلی دانشگاه‌ها در جریان انقلاب اسلامی و تغییر سیاست‌گذاری‌های دانشگاهی و انقلاب فرهنگی در ایران، بنابراین او در سال 1366 از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد. او که شغل اصلیش معلمی بود‌، خود در راه فراگیری تئاتر سال‌های جوانی زندگی را همچنان مانند دانش آموخته به دنبال آموختن  این هنر بود.


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت سیزدهم

_برفستان_صائب


نمی روم قدمی راه بی اشاره دل

که خضر راه نجات است استخاره دل


دعای جوشن کشتی است موجه خطرش

فتاد هرکه به دریای بیکناره دل


کسی به کعبه مقصود ازین بیابان رفت

که برنداشت دو چشم خود از ستاره دل


تهی نمی شود از برگ عیش دامانش

چو غنچه هرکه قناعت کند به پاره دل


به خوابگاه غلط کرده ای تو از طفلی

و گرنه محمل لیلی است گاهواره دل


اگر ز اهل دلی آسمان مسخر توست

که سیر چرخ بود تابع اشاره دل


پیاده وار مکرر سپهر سرکش را

فکنده در جلو خویش یکسواره دل


اگر چه پرده شرم است مانع دیدار

ز هم نمی گسلد رشته نظاره دل


مشو ز آه شرربار عاشقان غافل

که سینه چاک کند سنگ را شراره دل


چنان که روشنی خانه است از روزن

ز داغ عشق بود عیش بی شماره دل


علاج کودک بدخو ز دایه می آید

کجاست عشق که درمانده ام به چاره دل


سواد هردو جهان است در سویدایش

مپوش دیده خود صائب از نظاره دل


 

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت سیزدهم)

_برفستان_حکایت های ادبی


در مازندران علاء نام حاکمی بود سخت ظالم.خشکسالی روی نمود.

 مردم به استسقاء بیرون رفتند چون از نماز فارغ شدند، امام بر منبر رفت و دست به دعا برداشت و گفت: خدایا بلاء و علاء را از ما دفع کن.


***


سلطان محمود غزنوی دستور داد تا بگردند و یک نفر را که در حماقت از دیگران گوی سبقت را ربوده است ،پیدا کنند و به خدمتش بیاورند. ملازمان مدت ها گشتند تا بر حسب اتفاق شخصی را دیدند که بر شاخ درختی نشسته است و با تبری در دست به بیخ شاخه می زند تا آن را قطع کند.

 


ملازمان سلطان با خود گفتند از این شخص احمق تر یافت نمی شود. وی را گرفتند به خدمت سلطان بردند و عمل احمقانه اش را در مقابل خودش برای سلطان بازگو کردند.

 

آن شخص گفت: احمق تر از من سلطان است که با دست خودش با تیشه ظلم و تعدی، رعیت خود را که بنیاد و بیخ درخت حکومتش هستند، قطع می کند.


***

 

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سعدی)قسمت سیزدهم

_برفستان_سعدی


وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را


امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن است

آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را


دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را


روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را


چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند

یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را


شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را


شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت

ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را


من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را


سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را


شرح غزل:

 

ادامه مطلب
برفستان؛اتاق نقد ادبی(قسمت سیزدهم)عادت میکنیم،زویا پیرزاد

اتاق نقد ادبی_برفستان_


  • خلاصه داستان:

داستان زنی به نام آرزو را روایت می‌کند که ۴۱ ساله، مطلقه و دارای یک فرزند دختر است. داستان از جایی آغاز می‌شود که آرزو تصمیم می‌گیرد برای گذران زندگی و اعلام استقلال خود، آژانس مسکن پدرش را اداره کند. در ایران، این شغل بصورت معمول توسط مردان اجرا می‌شود؛ همین مسئله نمادی از سنت شکنی آرزو و به نوعی شنا کردن او در جهت مخالف آب است؛ و در خارج از شرکت، آرزو خودش را برای راحتی مادر و دخترش قربانی می‌کند، در حالیکه شخصیت‌های ظاهربین رمان خود را تنها با سرگرمی و خرید مشغول می‌کنند.

اولین حامی او در این شغل، شیرین دوست و همکار او در آژانس مسکن است. هر دو زن مستقل هستند و در عین حال، مشکوک به مردان، اما آرزو بعد از مدتی و علی رغم مخالفت مادر، دختر و دوستش، شیرین، گرفتار عشق یکی از کارکنانش می‌شود. درواقع آرزو نمادی از یک زن میانسال ایرانی است که در کشمکش میان سنت و مدرنیته قرار دارد. او پیش داوری‌ها برعلیه یک زن که در شغلی مردانه فعالیت دارد را خنثی می‌کند. اما ضعف او زمانی آشکار می‌شود که به “زرجو” دل می‌بندد و در دوراهی زرجو و ازدواج با او و یا مراقبت از دختر و مادرش به تنهایی، گرفتار می‌شود.



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(حافظ)قسمت سیزدهم

_برفستان_حافظ


ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما


ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما


هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما


چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما


ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما


گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما


مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما


ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما


حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما


دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما


معنی غزل:


 

ادامه مطلب
برفستان؛آشنایی با مشاهیر ادبی(بخش اول:نویسندگان)قسمت سیزدهم

_برفستان_مشاهیر ادبی


زویا پیرزاد (زاده ۱۳۳۱ در آبادان)نویسنده ارمنی‌تبار اهل ایران:

نویسنده و داستان‌نویس معاصر در سال ۱۳۳۱ در آبادان به دنیا آمد. در همان‌جا به مدرسه رفت و درتهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد. زویا پیرزاد ساکن آلمان است.

وی سال ۱۳۸۰ با رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم جوایزی همچون بهترین رمان سال پکا، بهترین رمان سال بنیاد هوشنگ گلشیری، کتاب سال وزارت ارشاد جمهوری اسلامی و لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا را به دست آورد و با مجموعه داستان کوتاه طعم گس خرمالو یکی از برندگان جشنواره بیست سال ادبیات داستانی در سال ۱۳۷۶ و جایزه «کوریه انترناسیونال» در سال ۲۰۰۹ شد. وی تمام آثارش را به فرانسوی ترجمه کرده‌است.

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت سیزدهم

_برفستان_مولانا


دیوان شمس تبریزی:


بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا

باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ


غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت

ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما


ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران

عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا


عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند

صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا


ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل

خورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی


ادامه شعر در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت سیزدهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش چهارم》


برآمد برین روزگار دراز

کشید اژدهافش به تنگی فراز


خجسته فریدون ز مادر بزاد

جهان را یکی دیگر آمد نهاد


ببالید برسان سرو سهی

همی تافت زو فر شاهنشهی


جهانجوی با فر جمشید بد

به کردار تابنده خورشید بود


جهان را چو باران به بایستگی

روان را چو دانش به شایستگی


بسر بر همی گشت گردان سپهر

شده رام با آفریدون به مهر


ادامه شعر در ادامه مطلب:



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(فریدون مشیری)قسمت دوازدهم

_برفستان_فریدون مشیری


از همان روزی که دست حضرت قابیل


گشت آلوده به خون حضرت هابیل


از همان روزی که فرزندان آدم


زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید


آدمیت مرد


گرچه آدم زنده بود


از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند


از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند


آدمیت مرده بود


بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب


گشت و گشت


قرنها از مرگ آدم هم گذشت


ای دریغ


آدمیت برنگشت


قرن ما


روزگار مرگ انسانیت است


سینه دنیا ز خوبی ها تهی است


صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است


صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست


قرن موسی چمبه هاست


روزگار مرگ انسانیت است...


ادامه شعر در ادامه مطلب:

ادامه مطلب
برفستان؛عارفانه، مناجات؛قسمت دوازدهم

_برفستان_عارفان



الهـي ...

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در

آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني ...


***


برای خداوند فرقی ندارد که تو برایش نماز بخوانی یا نه 

برایش روزه بگیری یا نه 

فرقی ندارد چقدر برای عزیزانش ضجه زده باشی


اما اینها برای من و تو فرق می کند...

و این فرق زمانی شروع شد که من و تو بر سر خدایمان جدل کردیم ، من گفتم من با ایمان ترم و تو گفتی من!


و فراموش کردیم که خدای هر دویمان یکی ست فقط راه اتصالمان به او فرق دارد.

به راه های اتصالی یکدیگر به خدا دست نزنیم 

اجازه بدهیم هر کس به گونه ی خودش به خدایش وصل شود نه به شیوه ما

خداوند عارف عاشق می خواهد نه مشتری 

بهشت...‌‌

دكتر الهى قمشه اى


***



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مهدی اخوان ثالث)قسمت دوازدهم

_برفستان_اخوان ثالث


 پیر و جنگل داستان ساده‌ ای از شاعر گرانمایه ی همان شعرهای به یاد ماندنی و جاودانه است، كه همگان به یاد دارند؛ در این داستان ایشان گاه به زبان محاوره، همراه با سروده‌ های عامیانه، و به شیوه ی قصه‌ گویی، داستانش را میسراید. پس از ملی شدن جنگل‌ها، و منع قطع درختان، پدر و پسر هیزم‌ شكنی، بی‌كار و درمانده می‌شوند، و ره به جایی نمی‌برند. تا اینكه یکروز پسر، پای به نواحی دوردست جنگل می‌گذارد؛ و درختی بزرگ و باشكوه می‌یابد. اما خوشحالی او چندان نمی‌پاید، دخیل‌های آویزان بر درخت، نشانه ی مقدس بودن آن درخت است. پسر دخیل‌ها را از درخت برمی‌گیرد، و راهی منزل می‌شود تا به اتفاق پدر، روز دیگر باز گردند و درخت را ...

بلندترین و رمزی ترین داستان این مجموعه، داستان «مرد جن زده» است، که در فروردین ماه سال ۱۳۳۵ نوشته شده است...


ادامه مطلب
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت دوازدهم

_برفستان_عاشقان



تو بیا مست در آغوش من و دل خوش‌دار 

مستیَ‌ت با بغلت ، هر دو گناهش با من ...!


حسین_منزوی


💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓


درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت


به خدا درد کمی نیست که با پای خودت

بدنت را بکشانی به سر دار خودت 


کاروان رد بشود، قصه به آخر نرسد

بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت


درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد

بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!


بگذاری برود در پی خوشبختی خود

و تو لذت ببری از غم و آزار خودت


اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...


علی صفری


💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓




ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سهراب سپهری)قسمت دوازدهم

_برفستان_سهراب سپهری


شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است ، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می‌کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم‌ها.

سایه‌ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم‌ها.


فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است:

هردم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من ، لیک، غمی غمناک است

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر نمایشنامه ها و فیلمنامه ها؛قسمت دوازدهم

_برفستان_نمایشنامه و فیلنامه



ابراهیم مکی (زاده ۱۳۲۱ در تهران) 

نویسنده، نمایشنامه نویس وفیلمنامه‌نویس ایرانی است.

وی یکی از شخصیت‌های تأثیرگذار در بهبود نمایشنامه‌نویسی رادیویی در دهه‌های پنجاه تا هفتاد شمسی است و نخستین مدرسی است که اقدام به تألیف کتابی برای آموزش نمایشنامه‌نویسی نمود.



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت دوازدهم

_برفستان_صائب


گرفتگی دل از چشم روشن است مرا

گره به رشته ز پیوند سوزن است مرا


جنون دوری من بیش می شود از سنگ

درین ستمکده حال فلاخن است مرا


درازدستی سودای من نه امروزی است

چو گل همیشه گریبان به دامن است مرا


کجا فریب دهد نقش، مرغ زیرک را؟

نظر ز خانه رنگین به روزن است مرا


کسی که عیب مرا می کند نهان از من

اگر چه چشم عزیزست، دشمن است مرا


به وادیی که منم، توشه بر میان بستن

کمر به رشته زنار بستن است مرا


ازان همیشه بود آبدار نغمه من

که داغ باده، گل جیب و دامن است مرا


مرا به شمع چو زنبور شهد حاجت نیست

که از ذخیره خود، خانه روشن است مرا


من آن چراغ تنک مایه ام درین محفل

که چرب نرمی احباب، روغن است مرا


ازان به حفظ نظر همچو باز مشغولم

که دست و ساعد شاهان نشیمن است مرا


غزاله ای که مرا کرده است صحرایی

کمند گردنش از خود گسستن است مرا


میان فاختگان سربلند ازان شده ام

که دست سرو چمن طوق گردن است مرا


غرض ز سیر چمن، شور عندلیبان است

وگرنه سینه پر داغ گلشن است مرا


ز چاک سینه گل، از گرفتگی صائب

نظر به رخنه دیوار گلشن است مرا


***


 

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت دوازدهم)

_برفستان_گزیده هایی از حکایت های ملا نصرالدین



روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.

یکی گفت: “جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟”

ملانصرالدین جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.”


***


روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟

ملا گفت نردبان می فروشم!

باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟

ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.


***



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سعدی)قسمت دوازدهم

_برفستان_سعدی


با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را


من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب

با یکی افتاده‌ام کاو بگسلد زنجیر را


چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن

آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را


می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن

گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را


کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرین‌تر سخن

شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را


روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست

نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را


ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز

هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را


زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را


سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی

همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را


***معنی غزل



 

ادامه مطلب
برفستان؛اتاق نقد ادبی(قسمت دوازدهم)شوهر آهوخانم،علی محمد افغانی

اتاق نقد ادبی_برفستان_


شوهر آهو خانم نام کتابی اثر علی‌محمد افغانی است. شوهر آهو خانم نخستین اثر نویسندهٔ آن محسوب می‌شود که با استقبال بی‌نظیری در بازار کتاب ایران روبه‌رو شد. انتشار این رمان حجیم در سال ۱۳۴۰ حادثه‌ای مهم در بازار کتاب و ادبیات داستانی ایران بود. علی‌محمد افغانی این رمان را در سالهای زندان-۱۳۳۳ تا ۱۳۳۸ – نوشته‌است و پس از خروج از زندان اقدام به چاپ آن با هزینهٔ شخصی می‌کند زیرا ناشری حاضر به مخاطره برای چاپ بر رویداستان بلند یک نویسندهٔ ناشناس نمی‌شود.


ادامه مطلب

خرید اشتراک ویژه

- برخی از پست های سایت ویژه هستند؛ برای مشاهده این نوع پست ها نیاز به ارتقاء حساب کاربری خود دارید.
- برای خرید اشتراک ویژه حتما در سایت عضو شوید؛ سپس در فرم خرید اشتراک ویژه نام کاربری خود را وارد کنید تا اشتراک ویژه برای شما اعمال شود.

مطالب سایت بر حسب

برفستان

چهارشنبه 02 آبان 1397

انگیزشی، برفستان

پنجشنبه 10 مرداد 1398
خرید اشتراک ویژه