برفستان

http://barfestan.ir/

برفستان - 4

ادبیات پارسی با طعمی نو...

ادبیات پارسی با طعمی نو...

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. عکس نوشته های عاشقانه

    32 مشاهده 41 پاسخ soli
  2. عکس نوشته های انگلیسی

    28 مشاهده 32 پاسخ soli
  3. بابا لنگ دراز از جین وبستر

    10 مشاهده 0 پاسخ sunshine2712
  4. اتوبوس سرگردان ار جان اشتاین بک

    12 مشاهده 0 پاسخ sunshine2712
  5. داستایوفسکی

    10 مشاهده 0 پاسخ atefe
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت پانزدهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایت های ادبی



گربه ای از خانه شیخی  مرغی به دندان گرفت ، در حال فرار شنید که زن شیخ فغان سر داد و گفت:حاج آقا گربه مرغ را برد، 


شیخ با خونسردی گفت : ملالی نیست قران  را بیاور .


گربه باشنیدن این سخن بلافاصله مرغ را رها کرد و گریخت ، از او پرسیدند : تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی ،


 گفت : شما این  ها را نمیشناسید اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام میکند !


عبید_زاکانی



***


مردی زنی بگرفت 

به روز پنجم فرزندی بزاد!

مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گفتند : این از بهر چه خریدی 

گفت طفلی را که پنج روزه زایند 

سه روزه مکتبی شود ...


عبید_زاکانی



***



شخصی نزد طبیب رفت و گفت موی ریشم درد می کند!

پرسید که چه خورده ای ؟

 گفت نان و یخ!


گفت برو بمیر که نه دردت به آدمی ماند و نه خوراکت!!


عبید_زاکانی



***




توضیحات / بیشتر کد : 223
برفستان؛دمی با شاعران(سعدی)قسمت پانزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_سعدی


وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را


یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را


مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را


همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را


رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را


هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را


عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن

ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را


گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش

قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را


خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار

من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را


دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب

در میان یاوران می‌گفت یار خویش را


گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی

ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را


درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود

به که با دشمن نمایی حال زار خویش را


گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار

ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را


ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن

تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را


دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق کم کردی وقار خویش را


ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم

هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را



معنی و شرح غزل:

 

توضیحات / بیشتر کد : 222
برفستان؛اتاق نقد ادبی(قسمت پانزدهم)یوزپلنگانی که با من دویده اند،بیژن نجدی
خلاصه مطلب :

اتاق نقد_برفستان_


یوزپلنگانی که با من دویده‌اند کتابی حاوی ده داستان کوتاه از بیژن نجدی است. نام کتاب طبق مطلب مندرج در کتاب از وصیت شاعرانه او گرفته شده‌است.این کتاب تنها کتابی است که در زمان حیات بیژن نجدی از وی منتشر شد.

 داستان های این مجموعه حجم کمی دارند و برخی از داستان ها مانند داستان "چشم‎های دکمه‎ای من" بیشتر از دو صفحه نیستند. درونمایه‎ی مشترک تمامی این داستان‎ها مرگ است. راز آمیزی مرگ و اندوه حاصل از آن برای بازماندگان. 


وصیت‌نامه بیژن نجدی:‌

نیمی ازسنگها،صخره ها، کوهستان را گذاشته ام

با دره هایش، پیاله های شیر

به خاطر پسرم.

نیم دگر کوهستان، وقف باران است.

دریایی آبی و آرام را

با فانوس روشن دریایی

می بخشم به همسرم.

شب های دریا را

بی آرام، بی آبی نوع ادبی داستان”

با دلشوره فانوس دریایی

به دوستان دور دوران سربازی

که حالا پیر شده اند.

رودخانه که میگذرد زیر پل

مال تو

دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور

که آب

پیراهنت شود تمام تابستان.

هر مزرعه و درخت

کشتزار و علف را

به کویر بدهید،ششدانگ.

به دانه های شن، زیر آفتاب

از صدای سه تار من

سبز سبز پاره های موسیقی

که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام

روی رف

یک سهم به مثنوی مولانا

دو سهم به “نی” بدهید.

و می بخشم به پرندگان

رنگها،کاشی ها،گنبدها

به یوزپلنگانی که با من دویده اند

غار و قندیل های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را

به فصلهایی که می آیند

بعد از من…


نقد و بررسی:

توضیحات / بیشتر کد : 221
برفستان؛دمی با شاعران(حافظ)قسمت پانزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_حافظ


می‌دمد صبح و کله بست سحاب

الصبوح الصبوح یا اصحاب


می‌چکد ژاله بر رخ لاله

المدام المدام یا احباب


می‌وزد از چمن نسیم بهشت

هان بنوشید دم به دم می ناب


تخت زمرد زده است گل به چمن

راح چون لعل آتشین دریاب


در میخانه بسته‌اند دگر

افتتح یا مفتح الابواب


لب و دندانت را حقوق نمک

هست بر جان و سینه‌های کباب


این چنین موسمی عجب باشد

که ببندند میکده به شتاب


بر رخ ساقی پری پیکر

همچو حافظ بنوش باده ناب


معنی غزل:

توضیحات / بیشتر کد : 220
برفستان؛آشنایی با مشاهیر ادبی(بخش اول:نویسندگان)قسمت پانزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_مشاهیر ادبی


بیژن نجدی (۱۳۲۰ در خاش - ۱۳۷۶)، شاعر و داستان‌نویس بود. 

او در ۲۴ آبان ۱۳۲۰ از پدر و مادر گیلانی در خاش زاهدان متولد شد. تحصیلات ابتدایی خود را در رشت گذراند. پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۳۹ وارد دانشسرای عالی تهران شد و در سال ۱۳۴۳ از همان دانشکده در رشته ریاضی فارغ‌التحصیل و با سمت دبیر در دبیرستانهای لاهیجان مشغول به تدریس شد. پدرش از افسران مبارزی بود که در قیام افسران خراسان نقش داشت و در مسیر رفتن به گنبد کاووس به دست تعدادی ژاندارم کشته شد. در سال ۱۳۴۹ با پروانه محسنی آزاد ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر است. از سال ۱۳۴۵ فعالیت ادبی خود را آغازکرد.


توضیحات / بیشتر کد : 219