برفستان

برفستان - 4

برفستان

ادبیات پارسی با طعمی نو...

برفستان - 4

ادبیات پارسی با طعمی نو...

برفستان - 4

برفستان؛دمی با شاعران(حافظ)قسمت دوازدهم

_برفستان_حافظ


دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما


ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما


در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما


عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما


روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما


با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما


تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما


***معنی غزل


 

ادامه مطلب
برفستان؛آشنایی با مشاهیر ادبی(بخش اول:نویسندگان)قسمت دوازدهم

_برفستان_مشاهیر ادبی(نویسندگان)


علی‌محمد افغانی (۱۳۰۳ ) 

از نویسندگان نامدار ایرانی است.

متولد ۱۱ دی ماه ۱۳۰۳ در شهر کرمانشاه و نویسنده نخستین رمان واقعی به زبان فارسی (شوهر آهو خانم) است. افغانی عضو سازمان نظامی حزب توده ایران بوده که در سال ۱۳۳۳ دستگیرشده و در دورهٔ پهلوی ۵ سال را در زندان به سر برده‌است. وی هم‌اکنون در آمریکا زندگی می‌کند و به دلیل مجوز نگرفتن آثار اخیرش از سویوزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سرگرم نگارش به زبان انگلیسی می‌باشد. وی چندی پیش نوشتن زندگینامهٔ خود را به زبان انگلیسی به پایان رسانده‌است.



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت دوازدهم

_برفستان_مولانا

دیوان شمس تبریزی


بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا

باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ


غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت

ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما


ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران

عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا

.

.

.

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت دوازدهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش سوم》


چو از روزگارش چهل سال ماند


نگر تا بسر برش یزدان چه راند


در ایوان شاهی شبی دیر یاز


به خواب اندرون بود با ارنواز


چنان دید کز کاخ شاهنشهان


سه جنگی پدید آمدی ناگهان

.

.

.


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(فریدون مشیری)قسمت یازدهم

_برفستان_فریدون مشیری


نرسد دست تمنا چون به دامان شما

می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما


از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست

نیمه جانی است درین فاصله قربان شما


***


شنیدم مصرعی شیوا , که شیرین بود مضمونش!

منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش!


غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند؛

که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش


***




ادامه مطلب
برفستان؛عارفانه، مناجات؛قسمت یازدهم

_برفستان_عارفان


ﺍﯾﻤـــﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ . . .

ﮐــﻪ ﻗﺸﻨـﮕـﺘــﺮﯾﻦ ﻋﺸــﻖ

ﻧﮕــﺎﻩ ﻣﻬــﺮﺑـــﺎﻥ ﺧــﺪﺍﻭﻧـــﺪ ﺑـﻪ ﺑﻨـﺪﮔـﺎﻧـﺶ

ﺍﺳــﺖ . . .

ﺯﻧـــﺪﮔــﯽ ﺭﺍ ﺑـــﻪ ﺍﻭ ﺑﺴــــﭙﺎﺭ . . .

ﻭ ﻣﻄـﻤﺌـــﻦ ﺑـــﺎﺵ ﮐﻪ ﺗــﺎ ﻭﻗﺘـــﯽ ﮐــﻪ ﭘﺸﺘــﺖ

ﺑــﻪ ﺧـــﺪﺍ ﮔــﺮﻡ ﺍﺳــﺖ

ﺗﻤـــﺎﻡ ﻫــﺮﺍﺱ ﻫـــﺎﯼ ﺩﻧﯿـــﺎ ﺧـﻨـــﺪﻩ ﺩﺍﺭ

ﺍﺳــﺖ..

خدایا عاشق آرامش اسمتم


💓💓💓


الهی!

ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر

تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با

تو روی مقاومت نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار

تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.


💓💓💓



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مهدی اخوان ثالث)قسمت یازدهم

_برفستان_اخوان ثالث


ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم عنوان کتاب شعری از شاعر نامدار،مهدی اخوان ثالث می‌باشد. این کتاب هشتمین مجموعه شعر چاپ شده از سوی اوست.


***

ادامه مطلب
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت یازدهم
_برفستان_عاشقان

" عشق "را
 فقط با حلقه در دست 
درگیر نکنیم ...
عشق را تا به ابد به دل زنجیر کنیم...

💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓

#یک_جرعه_شعر ☘

چه بايد کرد با چشمت که در تکرار این لذت
جدایى مى شود افسوس و ماندن مى شود عادت

بیا عهدى کنیم امروز ، روز اول دیدار
اگر رفتیم بى برگشت ، اگر ماندیم بى منت

تو باید سهم من باشى اگر معیار دل باشد
ولى دق داد تا دادت به من تقدیر بى دقت

جوانى رفت و در آغوش تو من تازه فهمیدم 
چه مى گویند وقتى مى کنند از زندگى صحبت

خودت شاید نمیدانى چه کردى با دلم اما
دل یک آدم سر سخت را بردى ، خدا قوت

سید_تقی_سیدی

💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓

چونان به من نزدیکی که 
اگر‌ جایی‌ نباشم‌ تو نیز نیستی
چونان نزدیکی
که دست‌های تو بر شانه‌ام
گویی دست‌های من‌اند
و هنگام که تو چشم می‌بندی
منم که به خواب می‌روم..

پابلو_نرودا

💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سهراب سپهری)قسمت یازدهم

_برفستان_سهراب سپهری


آب را گل نکنیم:


در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب.

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.


*****

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر نمایشنامه ها و فیلمنامه ها؛قسمت یازدهم

_برفستان_نمایشنامه ها و فیلمنامه ها

رضا‌ کمال (۱۲۷۷_۱۳۱۶)


پسر میرزا حسن منشی باشی (کمال الدوله) در سال ۱۲۷۷در تهران متولد شد. تحت تعلیم مادرش از کودکی با «هفت پیکر» و «هزار و یک شب» آشنا شد. آن قدر با داستان‌های هزار و یک شب مأنوس شده بود که وقتی به نوشتن قطعات ادبی و نمایش‌نامه پرداخت تخلص شهرزاد، قصه گوی آن داستان‌ها را برای خود برگزید. تحصیلاتش را در مدرسه سن‌لویی و آلیانس تهران گذراند و زبان وادبیات فرانسه را به خوبی فرا گرفت. ترجمه «سالومه» نوشته اسکار وایلد و انتشار آن در سال ۱۳۰۱ رضا کمال را به شهرت رساند. 


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت یازدهم

_برفستان_صائب تبریزی


آرزو چند به هر سوی کشاند ما را؟

این سگ هرزه مرس چند دواند ما را؟


نخل ما را ثمری نیست به جز گرد ملال

طعمه خاک شود هر که فشاند ما را


ما که در هر بن مو کوه گرانی داریم

هیچ سیلاب به دریا نرساند ما را


بر سر دانه ما سایه ابری نفتاد

زور غیرت مگر از خاک دماند ما را


نامه ماست نهانخانه اسرار ازل

ظلم بر خویش کند هر که نخواند ما را


در نهال قد این جلوه فروشان مجاز

جلوه ای نیست که بر خاک کشاند ما را


عشق ما را ز دل و دین و خرد دور انداخت

تا به آن قافله دیگر که رساند ما را؟


نشد از ناخن تدبیر گشادی صائب

تا که زین عقده مشکل برهاند ما را؟


***


 

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت یازدهم)

_برفستان_حکایت های ادبی


دو حکایت از دهخدا:


افلاطونِ حکیم، منزل در کوی زرگران گرفته بود. از حکمت آن استعلام کردند فرمود که: تا اگر خواب بر چشم من غالب شود و از تفکر و مطالعه منع کند، آواز ادوات ایشان مرا بیدار گرداند.

**

می گویند مردی خروسی دزدید چون می خواست به راه خود رود صاحب خروس سر رسید و دزد ، خروس را در زیر قبای خود پنهان کرد اما دم آن بیرون ماند. پس از آن او در برابر پرسش های صاحب خروس قسم می خورد که خروس او را ، او ندزیده است. صاحب خروس که دم خروس خود را از زیر قبای او دید به او گفت: قسمت را باور کنم یا دم خروس را؟ و این جمله برای کسی به کار می رود که جرمی و گناهی مرتکب می شود و با وجود اینکه آثار جرم نزد او پیداست باز قسم می خورد و انکار می کند که او مرتکب جرم نشده است.


***


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سعدی)قسمت یازدهم

_برفستان_سعدی


گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

برقع فروهلد به جمال آفتاب را


گویی دو چشم جادوی عابدفریب او

بر چشم من به سحر ببستند خواب را


اول نظر ز دست برفتم عنان عقل

وان را که عقل رفت چه داند صواب را


گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق

بی‌حاصل است خوردن مستسقی آب را


دعوی درست نیست گر از دست نازنین

چون شربت شکر نخوری زهر ناب را


عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست

همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را


آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز

تا پادشه خراج نخواهد خراب را


قوم از شراب مست و ز منظور بی‌نصیب

من مست از او چنان که نخواهم شراب را


سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق

تیر نظر بیفکند افراسیاب را


***

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(حافظ)قسمت یازدهم

_برفستان_حافظ


رونق عهد شباب است دگر بستان را

می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را


ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را


گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

خاکروب در میخانه کنم مژگان را


ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را


ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند

در سر کار خرابات کنند ایمان را


یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را


برو از خانه گردون به در و نان مطلب

کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را


هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را


ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را


حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


 ***

ادامه مطلب
برفستان؛آشنایی با مشاهیر ادبی(بخش اول:نویسندگان)قسمت یازدهم

_برفستان_نویسندگان


صمد بهرنگی(۱۳۱۸ تبریز -۱۳۴۷) 

او ارسباران، آموزگار، منتقد اجتماعی، داستان‌نویس، مترجم و پژوهش‌گر فولکلور آذربایجانی بود. کتاب ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی مدت‌ها نقش بیانه غیررسمی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران را بازی می‌کرد.

بهرنگی دربارهٔ خودش گفته‌است: قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا نمی‌بود، به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم… مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می‌گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیش‌تر نصیب تو نمی‌شود.


ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت یازدهم

_برفستان_مولانا


دیوان شمس تبریزی:


بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما

زیرا نمی‌دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما


از حمله‌های جند او وز زخم‌های تند او

سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما


اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی

بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما


زین باده می‌خواهی برو اول تنک چون شیشه شو

چون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما


هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورد

از دل فراخی‌ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما


بس جره‌ها در جو زند بس بربط شش تو زند

بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما


ماده است مریخ زمن این جا در این خنجر زدن

با مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما


گر تیغ خواهی تو ز خور از بدر برسازی سپر

گر قیصری اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما


اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما

تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما


****


 

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت یازدهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی ضحاک

《بخش دوم》


چنان بد که هر شب دو مرد جوان


چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان


خورشگر ببردی به ایوان شاه


همی ساختی راه درمان شاه


بکشتی و مغزش بپرداختی


مران اژدها را خورش ساختی


دو پاکیزه از گوهر پادشا


دو مرد گرانمایه و پارسا


یکی نام ارمایل پاکدین


دگر نام گرمایل پیشبین


چنان بد که بودند روزی به هم


سخن رفت هر گونه از بیش و کم


ز بیدادگر شاه و ز لشکرش


وزان رسمهای بد اندر خورش


یکی گفت ما را به خوالیگری


بباید بر شاه رفت آوری


وزان پس یکی چاره‌ای ساختن


ز هر گونه اندیشه انداختن


مگر زین دو تن را که ریزند خون


یکی را توان آوریدن برون


برفتند و خوالیگری ساختند


خورشها و اندازه بشناختند


خورش خانهٔ پادشاه جهان


گرفت آن دو بیدار دل در نهان


چو آمد به هنگام خون ریختن


به شیرین روان اندر آویختن


ازان روز بانان مردم‌کشان


گرفته دو مرد جوان راکشان


زنان پیش خوالیگران تاختند


ز بالا به روی اندر انداختند


پر از درد خوالیگران را جگر


پر از خون دو دیده پر از کینه سر


همی بنگرید این بدان آن بدین


ز کردار بیداد شاه زمین


از آن دو یکی را بپرداختند


جزین چاره‌ای نیز نشناختند


برون کرد مغز سر گوسفند


بیامیخت با مغز آن ارجمند


یکی را به جان داد زنهار و گفت


نگر تا بیاری سر اندر نهفت


نگر تا نباشی به آباد شهر


ترا از جهان دشت و کوهست بهر


به جای سرش زان سری بی‌بها


خورش ساختند از پی اژدها


ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان


ازیشان همی یافتندی روان


چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست


بران سان که نشناختندی که کیست


خورشگر بدیشان بزی چند و میش


سپردی و صحرا نهادند پیش


کنون کرد از آن تخمه داد نژاد


که ز آباد ناید به دل برش یاد


پس آیین ضحاک وارونه خوی


چنان بد که چون می‌بدش آرزوی


ز مردان جنگی یکی خواستی


به کشتی چو با دیو برخاستی


کجا نامور دختری خوبروی


به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی


پرستنده کردیش بر پیش خویش


نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش


 ****



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(فریدون مشیری)قسمت دهم

_برفستان_فریدون مشیری


می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود


 

عشق تو بسم بود، که این شعله بیدار

روشنگر شب‌های بلند قفسم بود


 

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت

غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود


 

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر

تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود


 

بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست

حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود


 

سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود


 

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود


❄💕❄💕❄💕❄💕❄


ادامه مطلب
برفستان؛عارفانه، مناجات؛قسمت دهم

_برفستان_عارفان


ای خدا!] مرا تو نامتناهی ساختی و این خشنودی خاطر تو بود.

این کالبد فانی را تو بارها و بارها تهی از جان ساختی و بار دیگر لبریز از هستی گرداندی.

این نای حقیر نواگر را تو بر فراز کوهسارها و هامون ها کشاندی و با دَم خویش نغمه های جاوید تازه سر دادی.

با تماس جان بخش دستانت، قلب کوچک من بیکرانه اسیر شادمانی می گردد و سخن های ناگفتنی می سراید.

ارمغان های لایتناهی، تنها از گذرگاهِ این دست های بسیار کوچکم به من ارزانی می شوند. دوران ها رَه می سپُرند و تو همچنان فرو می باری باران رحمت را، و مرا همچنان توان هست که پذیرا عنایاتت را.


***


بدین جا روی آورده ام تا برایت سرود بخوانم. در این بارگاه تو، مرا گوشه ای هست که بنشینم! در جهانِ تو مرا کاری نیست که انجام دهم. عمر بی حاصل من سودش جز این نیست که ناخواسته این هم آهنگی را بر هم زنم. وقتی زمانْ ضربه ای را می نوازد که نیایش آرام تو در معبد ظلمانی نیم شب آغاز گردد، به من فرمان بده ای سرور من، که برابرت به پا خیزم و آواز خود را سر دهم. زمانی که در هوای بامدادی، چنگ زرین به نغمه درمی آید، به من این افتخار را ارزانی بدار که به پیشگاهت بار یابم.

[خدایا!] اگر با من سخن نگویی، دل خویش را با سکوت تو انباشته خواهم ساخت و به بردباری خو خواهم کرد. به لبْ بستگیِ خود ادامه خواهم داد، و چونان شب بیدارِ پُر ستاره به انتظار خواهم نشست و سر به گریبان خویش فرو خواهم برد.


***



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مهدی اخوان ثالث)قسمت دهم

دوزخ اما سرد عنوان کتاب شعری از شاعر نامدار، مهدی اخوان ثالث می‌باشد. این کتاب هفتمین مجموعه شعر چاپ شده از سوی اخوان ثالث است.

لیست اشعار این مجموعه:


دوزخ اما سرد


شهاب‌ها و شب

ییلاقی

آنک! ببین ...

به دیدارم بیا هر شب

روز و شب

دریغا

شمعدان

این است که...

آوار عید

پارینه

مردُم! ای مردُم


***



ادامه مطلب

خرید اشتراک ویژه

- برخی از پست های سایت ویژه هستند؛ برای مشاهده این نوع پست ها نیاز به ارتقاء حساب کاربری خود دارید.
- برای خرید اشتراک ویژه حتما در سایت عضو شوید؛ سپس در فرم خرید اشتراک ویژه نام کاربری خود را وارد کنید تا اشتراک ویژه برای شما اعمال شود.

مطالب سایت بر حسب

برفستان

چهارشنبه 02 آبان 1397

انگیزشی، برفستان

پنجشنبه 10 مرداد 1398
خرید اشتراک ویژه