برفستان 917727

برفستان 917727 - 5

برفستان 917727

ادبیات پارسی با طعمی نو...

برفستان 917727 - 5

ادبیات پارسی با طعمی نو...

برفستان 917727 - 5

برفستان؛عاشقانه ها؛قسمت دهم

_برفستان_عاشقان


هر صبح چند دقیقه زودتر بیدار می‌شوم

و دوست داشتنت را

زودتر از روزهای قبل

شروع می‌کنم



لیلا کردبچه🌸


💕❄💕❄❄💕❄❄💕❄💕


هنگامی که خاطره‌ات را می‌بوسم در‌می‌یابم دیری‌ست که مُرده‌ام

چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطرهٔ تو سردتر می‌یابم

از پیشانیِ خاطرهٔ تو


ای یار!

ای شاخهٔ جدا ماندهٔ من!



احمد شاملو🌸


💕❄💕❄❄💕❄❄💕❄💕


نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه‌ء من دوست داشت؟ 

آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتنِ او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پُر می‌شود، جوری‌که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ‌گاه دچار تردید نشود...


عباس معروفی(سمفونی مردگان)🌸


💕❄💕❄❄💕❄❄💕❄💕



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سهراب سپهری)قسمت دهم

_برفستان_سهراب سپهری


ما هیچ، ما نگاه نام هشتمین و آخرین کتاب از هشت کتاب (مجموعه اشعار) سهراب سپهری است.


"ما هیچ، ما نگاه"شامل اشعار زیر است (به ترتیبی که در کتاب آمده‌است):


  • ای شور، ای قدیم
  • نزدیک دورها
  • وقت لطیف شن
  • اکنون هبوط رنگ
  • از آبها به بعد
  • هم سطر، هم سپید
  • اینجا پرنده بود
  • متن قدیم شب
  • بی روزها عروسک
  • چشمان یک عبور
  • تنهای منظره
  • سمت خیال دوست
  • اینجا همیشه تیه
  • تا انتها حضور  


***

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت دهم

_برفستان_صائب تبریزی


شور عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟

بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا


چند چون آب گهر باشم گره در یک مقام؟

خضر راهی کو، که موج خوش عنان سازد مرا


می گریزم در پناه بی خودی از خلق، چند

خودفروشی بنده این کاروان سازد مرا


خوشتر از کنج دهان یار می آید به چشم

گوشه ای کز دیده مردم نهان سازد مرا


می کنم پهلو تهی از قرب، تا کی چون صدف

چربی پهلوی گوهر، استخوان سازد مرا


وادی پیموده را از سرگرفتن مشکل است

چون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا


بخیه از جوهر زنم بر چشم شوخ آیینه ا

چهره محجوب او گر دیده بان سازد مرا


جلوه دست و گریبان گل این بوستان

سخت می ترسم خجل از باغبان سازد مرا


استخوانم همچو صبح آغوش رغبت واکند

گر نشان تیر، آن ابرو کمان سازد مرا


گر چه خاک راه عشقم، می خورم خون گر به سهو

بادپیمایی طرف با آسمان سازد مرا


صائب از راز دهان او نیارم سر برون

فکر اگر باریک چون موی میان سازد مرا


***

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت دهم)

_برفستان_حکایات ادبی


حکایت شمس و مولانا:

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟


مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.


شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟


همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.


منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.


***

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سعدی)قسمت دهم
_برفستان_سعدی

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم
آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

گر بی‌وفایی کردمی یرغو به قاآن بردمی
کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگدل احباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»
ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را

*معنی غزل:

 
ادامه مطلب
برفستان؛اتاق نقد ادبی(قسمت دهم)شازده احتجاب،هوشنگ گلشیری

اتاق نقد ادبی_برفستان_



رمان شازده احتجاب یکی از آثار ماندگار هوشنگ گلشیری است.

شازده احتجاب آخرین بازمانده از نسل خانواده‎ای اشرافی است. او در حال مرور خاطرات خود است. او به بیماری سل مبتلا و آخرین لحظات زندگی خود را سپری می‎کند. و داستان سقوط این خانواده را به تصویر می‎کشد. تمام افراد خانواده و اجداد او در قاب عکسی رنگ و رو رفته هستند. و در حال بیماری و تبِ شازده از قاب بیرون می‎آیند و داستان هر یک از شخصیت ها روایت می‎شود و این روایت از زمان تولد تا مرگ او را در بر می‎گیرد..



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(حافظ)قسمت دهم

_برفستان_حافظ


ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را


ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را


گر چه بدنامیست نزد عاقلان

ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را


باده درده چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را


دود آه سینهٔ نالان من

سوخت این افسردگان خام را


محرم راز دل شیدای خود

کس نمی‌بینم ز خاص و عام را


با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را


ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هر که دید آن سرو سیم اندام را


صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را


*معنی غزل

ادامه مطلب
برفستان؛آشنایی با مشاهیر ادبی(بخش اول:نویسندگان)قسمت دهم

_برفستان_مشاهیر ادبی


هوشنگ گلشیری(۱۳۱۶_۱۳۷۹)

گلشیری به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکل‌گیری شخصیت خود بسیار مؤثر می‌دانست.

 در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با "انجمن ادبی صائب" در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. 

گلشیری کار ادبی را با جمع‌آوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر می‌سرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد، بنابراین سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت. وی پس از چندی همراهِ شماری از نویسندگان نواندیش مانند ابوالحسن نجفی و محمد حقوقی جلسات یا حلقهٔ ادبی جُنگ اصفهان را پایه گذارد.

گلشیری از سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷ به دعوتِ بهرام بیضایی در دانشکده هنر های زیبای دانشگاه تهران استادی کرد.

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت دهم

_برفستان_مولانا


دیوان شمس تبریزی:


آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا

آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا


از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن

از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا


ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده

بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی


در آتش و در سوز من شب می‌برم تا روز من

ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی


بر گرد ماهش می‌تنم بی‌لب سلامش می‌کنم

خود را زمین برمی‌زنم زان پیش کو گوید صلا


گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی

هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا


آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو

خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا


گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین

غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما


ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد

خوابت که می‌بندد چنین اندر صباح و در مسا


دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او

وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا


ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی

من دوش نام دیگرت کردم که درد بی‌دوا


ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو

گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا


دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می‌گوی و بس

بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا


***

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت دهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی ضحاک

《بخش اول》


چو ضحاک شد بر جهان شهریار

برو سالیان انجمن شد هزار


سراسر زمانه بدو گشت باز

برآمد برین روزگار دراز


نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان


هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند


شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز


دو پاکیزه از خانهٔ جمشید

برون آوریدند لرزان چو بید


که جمشید را هر دو دختر بدند

سر بانوان را چو افسر بدند


ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز

دگر پاکدامن به نام ارنواز


به ایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافشن سپردندشان


بپروردشان از ره جادویی

بیاموختشان کژی و بدخویی


ندانست جز کژی آموختن

جز از کشتن و غارت و سوختن


***

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(فریدون مشیری)قسمت نهم

_برفستان_فریدون مشیری


دفتر شعر از خاموشی(۱۳۵۶)

لیست اشعار:

  • آب و ماه
  • آفرینش
  • آوای درون
  • با برگ
  • بیا از سنگ بپرسیم
  • در میان برگ های سرد
  • دیگری در من
  • فریاد
  • نه خون نه آب نه آتش
  • همواره تویی
  • اوج
  • ای بهار
  • با تمام اشک هایم
  • بهمن
  • تاریک
  • تنگنا
  • تو نیستی که ببینی
  • حلول
  • دام
  • دریا
  • دو قطره پنهانی
  • دور
  • راز
  • راه
  • رنج
  • رنگین کمان گل
  • زمزمه ای در بهار
  • ساقی
  • سبکساران ساحل ها
  • شب آنچنان زلال که میشد ستاره چید
  • شکسته
  • شکوه رستن
  • عمر ویران
  • غارت
  • غزلی در اوج
  • غزلی شکسته برای ماه غمگین نشسته
  • فریاد های سوخته
  • مسخ
  • مسیح بر دار
  • نخجیر
  • هفتخوان
  • همراه
  • هنوز همیشه هرگز
  • یک گل بهار نیست
  • پس از غروب
  • پس از مرگ بلبل
  • گلبانگ
  • گلهای پرپر فریاد

ادامه مطلب
برفستان؛عارفانه، مناجات؛قسمت نهم

_برفستان_عارفان



در هر تپش قلبم حضور معبودی ست که 

بی منت برایم خدایی می کند....

بی منت می بخشد... 

و بی منت عطا می کند... 

ای همه هستی... 

ای همه شکوه... 

ای همه آرامش....

امواج متلاطم درونم را ساحلی نیست جز یادت....

و غوغای  روح بی پناهم را پناهی نیست 

جز حضورت,,, 

وجودم را با ذکر نامت آذین می بندم ...

و جانم را با یادت متبرک می کنم ...

و عاشقانه تمنایت می کنم.... 


***


از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت

خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن

 و از من بخواه تا به تو بدهم

با خود فکر کرد و فکر کرد

اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم

خداوند به او داد

اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

خداوند به او داد

اگر ... اگر ...

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود 

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم

 اما باز هم خوشبختی را نیافتم 

خداوند گفت باز هم بخواه 

گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم 

گفت بخواه که دوست بداری 

بخواه که دیگران را کمک کنی 

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی 

و او دوست داشت و کمک کرد 

و دید لبخندی که بر لبها می نشیند 

و نگاه های سرشار از سپاس 

به او لذت می بخشد 

رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست 

در نگاه و لبخند دیگران


***


خداوندا . . .

مرا از " مَـــن " رَهــــا کن که هیچکس 

به اندازه ی " مَـــن " مرا اذیـتــــــــ نکرد


***



ادامه مطلب
برفستان؛دوره اول آموزش صفرتاصد نویسندگی

 

اولین دوره آموزش نویسندگی به صورت حرفه ای از صفر تا صد برگزار میکند.

 *"با حضور مدرسان و اساتید مجرب و توانمند"

*"۵۰ تا ۷۰ درصد تخفیف برای افرادی که میزکار فعال دارند"

*"در پایان دوره، کتاب خود را می‌توانید چاپ کنید"

کلیه شرکت کنندگان جهت چاپ و نشر، می‌توانند تخفیف هایی توسط _برفستان_، دریافت نمایند. 

این دوره نیمه دوم دی ماه تا نیمه دوم بهمن ماه برگزار می‌شود.

*"مهلت ثبت نام تا ۱۰ دی ماه"

برای ثبت نام اینجا کلیک کنید.

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(مهدی اخوان ثالث)قسمت نهم

_برفستان_اخوان ثالث

 

در حیاط کوچک پاییز در زندان عنوان کتاب شعری از شاعر نامدار،مهدی اخوان ثالث می‌باشد. این کتاب ششمین مجموعه شعر چاپ شده از سوی اخوان ثالث است، اشعار دربرگیرنده این مجموعه شامل حبسیات (زندان‌نامه) او می‌باشد.

تفاوت اشعار این کتاب با کتاب زندگی می‌گوید: اما باز باید زیست...در این است که شاعر در این کتاب برخلاف مجموعه قبلی که به وضع و خاطره زندگی هم زندانیان، پرداخته بود، در این‌جا موضوع در مورد احوال شخصی شاعر در همان حال و هوا است.

لیست اشعار:

من این پاییز در زندان

غزل ۵

غزل ۶

درین همسایه ۱

درین همسایه ۲

مرغ تصویر

آن پنجره

آن بالا

 

***

ادامه مطلب
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت نهم

_برفستان_عاشقان

 

میشود عاشق بمانیم؟

میشود جا نزنیم؟

میشود دل بدهم

دل بدهی

دل نَکَنیم...؟

علی_سید_صالحی

 

💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕

 

کاش هنگام تماشای تو باران باشد

گریه ی حسرتم از چشم تو پنهان باشد

 

قسمتم بوسه به دست تو نباشد ای کاش

آنچه باید به لب من برسد جان باشد

 

هر سری حس نکند شانه ی معشوقش را

پبهتر این است مسیرش به بیابان باشد

 

با نگاهت دلم آوار شد و فهمیدم

عشق مهمان دلی است که ویران باشد

 

عشق یعنی که کبوتر قفسش باز شود

رفتنش مشکل و جان کندنش آسان باشد

 

کاش وقتی چمدان دست گرفتی بروی

آخرین خواسته ات قبل سفر جان باشد

علی_صفری

 

💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕

 

به تو که فکر میکنم،

آرام میگیرم

متخصص حالِ خوبِ منی جانم..

دیانا_موسیوند

 

💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕🌸❄❄💕

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سهراب سپهری)قسمت نهم

_برفستان_سهراب سپهری

 

حجم سبز نام هفتمین کتاب از هشت کتاب سهراب سپهری است که نخستین بار در سال  ۱۳۴۶ توسط انتشارات روزن چاپ شده‌است.

این کتاب شامل اشعار زیر است (به ترتیبی که در کتاب آمده‌است):

از روی پلک شب

روشنی، من، گل، آب

و پیامی در راه

ساده رنگ

آب

در گلستانه

غربت

پیغام ماهی‌ها

نشانی

واحه‌ای در لحظه

پشت دریاها

تپش سایهٔ دوست

صدای دیدار

شب تنهایی خوب

سورهٔ تماشا

پرهای زمزمه

ورق روشن وقت

آفتابی

جنبش واژهٔ زیست

از سبز به سبز

ندای آغاز

به باغ هم‌سفران

دوست

همیشه

تا نبض خیس صبح

 

***

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر نمایشنامه ها و فیلمنامه ها؛قسمت نهم

_برفستان_نمایشنامه

 

عباس نعلبندیان (۱۳۲۶_ ١٣٦٧) نمایشنامه‌نویس پیشرو ایرانی بود.

نعلبندیان در سال ۱۳۲۶ درمنطقه سنگلج تهران زاده شد. دوران کودکی و نوجوانی‌اش در فصل تابستان به کمک پدرش در دکه روزنامه فروشی واقع در خیابان فردوسی پایین‌تر از فروشگاه فردوسی می‌رفت و بیشتر وقت خود را به مطالعه در دکه می‌گذراند. در سال ۱۳۴۳ وارد دبیرستان ادیب شد، و تا یکی دو سال بعد از چند دبیرستان اخراج شد. دست آخر به دبیرستان فخر رازی رفت و در آن‌جا با بهمن مفید، شاهرخ صفایی، شهرام شاهرخ‌تاش و محمود استادمحمد هم‌شاگردی شد. دورهٔ شش سالهٔ دبیرستان را نتوانست به پایان برساند و عاقبت در سال ششم متوسطه بدون گرفتن دیپلم، دبیرستان را رها کرد.

او پس از آشنایی با افرادی چون محمد آستیم که دیگران او را استاد نعلبندیان تلقی می‌کردند و محمود استادمحمد و رفت‌وآمد به محافل هنری آن دوره مانند کافه فیروزدر ۱۸ سالگی شروع به نوشتن کرد.

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت نهم

_برفستان_صائب تبریزی

 

ز تأثیر دل بیدار، چشم تر شود بینا

که ماه از نور خورشید بلند اختر شود بینا

 

نبرد از چشم سوزن قرب عیسی عیب کوری را

محال است از جواهر سرمه بد گوهر شود بینا

 

به چشم کم مبین ای ساده دل ما تیره روزان را

که صد آیینه از یک مشت خاکستر شود بینا

 

ببر زین خاکدان زنهار با خود سرمه بینش

وگرنه کور هیهات است در محشر شود بینا

 

نمی گردد هلال و بدر چون مه، مهر روشندل

محال است از حوادث فربه و لاغر شود بینا

 

نمی آید به کار پاک طینت بینش ظاهر

که افتد از بهای خویش چون گوهر شود بینا

 

عزیزان نیستند از پرده اسباب مستغنی

ز بوی پیرهن یعقوب پیغمبر شود بینا

 

بلند و پست عالم می کند افزون بصیرت

را معلم بیش در دریای بی لنگر شود بینا

 

ز سیل تیره حسن سعی دریا می شود ظاهر

که از آیینه تاریک، روشنگر شود بینا

 

مقیم آستان فیض بخش عشق شو صائب

که نابینا شود گر حلقه این در، شود بینا

 

*************

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت نهم)حکایات فیه ما فیه

_برفستان_حکایات(فیه ما فیه)

 

درویشی به نزد پادشاهی رفت. پادشاه به او گفت که: ای زاهد.

گفت: زاهد تویی.

گفت: من چون زاهد باشم که همه دنیا از آن من است!

گفت: نی، عکس می بینی: دنیا و آخرت و ملکت جمله از آن من است و عالم را من گرفته ام؛ تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای.

 

***

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(سعدی)قسمت نهم

_برفستان_سعدی

 

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

 

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

 

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

 

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

 

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

 

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

 

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

 

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

چندان که بازبیند دیدار آشنا را

 

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

 

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

 

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

 

*معنی غزل:

ادامه مطلب

خرید اشتراک ویژه

- برخی از پست های سایت ویژه هستند؛ برای مشاهده این نوع پست ها نیاز به ارتقاء حساب کاربری خود دارید.
- برای خرید اشتراک ویژه حتما در سایت عضو شوید؛ سپس در فرم خرید اشتراک ویژه نام کاربری خود را وارد کنید تا اشتراک ویژه برای شما اعمال شود.

مطالب سایت بر حسب

برفستان

چهارشنبه 02 آبان 1397

انگیزشی، برفستان

پنجشنبه 10 مرداد 1398
خرید اشتراک ویژه