برفستان

بخش دوم

برفستان,شاهنامه,فردوسی,جمشید,بخش دوم,ضحاک,

برفستان,شاهنامه,فردوسی,جمشید,بخش دوم,ضحاک,

بخش دوم

برفستان,شاهنامه,فردوسی,جمشید,بخش دوم,ضحاک,

بخش دوم

برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت یازدهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی ضحاک

《بخش دوم》


چنان بد که هر شب دو مرد جوان


چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان


خورشگر ببردی به ایوان شاه


همی ساختی راه درمان شاه


بکشتی و مغزش بپرداختی


مران اژدها را خورش ساختی


دو پاکیزه از گوهر پادشا


دو مرد گرانمایه و پارسا


یکی نام ارمایل پاکدین


دگر نام گرمایل پیشبین


چنان بد که بودند روزی به هم


سخن رفت هر گونه از بیش و کم


ز بیدادگر شاه و ز لشکرش


وزان رسمهای بد اندر خورش


یکی گفت ما را به خوالیگری


بباید بر شاه رفت آوری


وزان پس یکی چاره‌ای ساختن


ز هر گونه اندیشه انداختن


مگر زین دو تن را که ریزند خون


یکی را توان آوریدن برون


برفتند و خوالیگری ساختند


خورشها و اندازه بشناختند


خورش خانهٔ پادشاه جهان


گرفت آن دو بیدار دل در نهان


چو آمد به هنگام خون ریختن


به شیرین روان اندر آویختن


ازان روز بانان مردم‌کشان


گرفته دو مرد جوان راکشان


زنان پیش خوالیگران تاختند


ز بالا به روی اندر انداختند


پر از درد خوالیگران را جگر


پر از خون دو دیده پر از کینه سر


همی بنگرید این بدان آن بدین


ز کردار بیداد شاه زمین


از آن دو یکی را بپرداختند


جزین چاره‌ای نیز نشناختند


برون کرد مغز سر گوسفند


بیامیخت با مغز آن ارجمند


یکی را به جان داد زنهار و گفت


نگر تا بیاری سر اندر نهفت


نگر تا نباشی به آباد شهر


ترا از جهان دشت و کوهست بهر


به جای سرش زان سری بی‌بها


خورش ساختند از پی اژدها


ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان


ازیشان همی یافتندی روان


چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست


بران سان که نشناختندی که کیست


خورشگر بدیشان بزی چند و میش


سپردی و صحرا نهادند پیش


کنون کرد از آن تخمه داد نژاد


که ز آباد ناید به دل برش یاد


پس آیین ضحاک وارونه خوی


چنان بد که چون می‌بدش آرزوی


ز مردان جنگی یکی خواستی


به کشتی چو با دیو برخاستی


کجا نامور دختری خوبروی


به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی


پرستنده کردیش بر پیش خویش


نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش


 ****



ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت هفتم

_برفستان_پادشاهی جمشید

《بخش دوم》:

 

یکی مرد بود اندر آن روزگار

ز دشت سواران نیزه گذار

 

گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد

ز ترس جهاندار با باد سرد

 

که مرداس نام گرانمایه بود

به داد و دهش برترین پایه بود

 

در دشت سوارانِ نیزه گذار یعنی در سرزمین اعراب، امیری به نام مرداس زندگی می کرد که بسیار نیکوکار و خداپرست بود و گشاده دست و  نسبت به مردم بخشنده بود...

 

پسر بد مراین پاکدل را یکی

کش از مهر بهره نبود اندکی

 

جهانجوی را نام ضحاک بود

دلیر و سبکسار و ناپاک بود

 

کجا بیور اسپش همی خواندند

چنین نام بر پهلوی راندند

او پسری به نام ضحاک داشت که بیوراسب هم نامیده می شد و دقیقا از نظر اخلاقی نقطه مقابل پدر قرار داشت و چندان مهر و عاطفه ای نداشت..؛

 

 

 

ادامه مطلب

خرید اشتراک ویژه

- برخی از پست های سایت ویژه هستند؛ برای مشاهده این نوع پست ها نیاز به ارتقاء حساب کاربری خود دارید.
- برای خرید اشتراک ویژه حتما در سایت عضو شوید؛ سپس در فرم خرید اشتراک ویژه نام کاربری خود را وارد کنید تا اشتراک ویژه برای شما اعمال شود.

مطالب سایت بر حسب

برفستان

چهارشنبه 02 آبان 1397

دلنوشته های روزانه

دوشنبه 04 فروردین 1399

یک کتاب خوب بخوانیم

جمعه 23 اسفند 1398

انگیزشی، برفستان

پنجشنبه 10 مرداد 1398
خرید اشتراک ویژه