close
تبلیغات در اینترنت
جمشید

برفستان

http://barfestan.ir/

جمشید

_برفستان_داستان پادشاهی جمشید: 《بخش اول》   چون تھمورث در گذشت جمشید فرزند او بر جای پدر نشست. گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یکدل پر از پند او درخت نیکی و دانش کھ طھمورث کاشته بود در زمان جمشید ببار نشست و میوه ھای گوناگون خوشبختی را برای مردم ببار آورد. جمشید پنجاه سال دست به آھن داشت و آنرا چون موم نرم و بھر سو گردانید و به مردم در عصر شکوفائی آھن، آھنگری آموخت.پنجاه سال دیگر کار جامه تافتن وبافتن به مردم آموخت. در شاهنامه جمشید فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام در پی خود بینی، فره…

_برفستان_داستان پادشاهی جمشید: 《بخش اول》   چون تھمورث در گذشت جمشید فرزند او بر جای پدر نشست. گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یکدل پر از پند او درخت نیکی و دانش کھ طھمورث کاشته بود در زمان جمشید ببار نشست و میوه ھای گوناگون خوشبختی را برای مردم ببار آورد. جمشید پنجاه سال دست به آھن داشت و آنرا چون موم نرم و بھر سو گردانید و به مردم در عصر شکوفائی آھن، آھنگری آموخت.پنجاه سال دیگر کار جامه تافتن وبافتن به مردم آموخت. در شاهنامه جمشید فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام در پی خود بینی، فره…

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    23 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    24 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    22 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    21 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    20 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت نهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه فردوسی

 

داستان پادشاهی جمشید

《بخش چهارم》:

 

از آن پس برآمد ز ایران خروش

پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

 

سیه گشت رخشنده روز سپید

گسستند پیوند از جمشید

 

برو تیره شد فرهٔ ایزدی

به کژی گرایید و نابخردی

 

پدید آمد از هر سویی خسروی

یکی نامجویی ز هر پهلوی

 

سپه کرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشید پرداخته

 

یکایک ز ایران برآمد سپاه

سوی تازیان برگفتند راه

 

شنودند کانجا یکی مهترست

پر از هول شاه اژدها پیکرست

 

سواران ایران همه شاهجوی

نهادند یکسر به ضحاک روی

 

به شاهی برو آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

 

کی اژدهافش بیامد چو باد

به ایران زمین تاج بر سر نهاد

 

از ایران و از تازیان لشکری

گزین کرد گرد از همه کشوری

 

سوی تخت جمشید بنهاد روی

چو انگشتری کرد گیتی بروی

 

چو جمشید را بخت شد کندرو

به تنگ اندر آمد جهاندار نو

 

برفت و بدو داد تخت و کلاه

بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه

 

چو صدسالش اندر جهان کس ندید

برو نام شاهی و او ناپدید

 

صدم سال روزی به دریای چین

پدید آمد آن شاه ناپاک دین

 

نهان گشته بود از بد اژدها

نیامد به فرجام هم زو رها

 

چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ

یکایک ندادش زمانی درنگ

 

به ارش سراسر به دو نیم کرد

جهان را ازو پاک بی‌بیم کرد

 

شد آن تخت شاهی و آن دستگاه

زمانه ربودش چو بیجاده کاه

 

ازو بیش بر تخت شاهی که بود

بران رنج بردن چه آمدش سود

 

گذشته برو سالیان هفتصد

پدید آوریده همه نیک و بد

 

چه باید همه زندگانی دراز

چو گیتی نخواهد گشادنت راز

 

همی پروراندت با شهد و نوش

جز آواز نرمت نیاید به گوش

 

یکایک چو گیتی که گسترد مهر

نخواهد نمودن به بد نیز چهر

 

بدو شاد باشی و نازی بدوی

همان راز دل را گشایی بدوی

 

یکی نغز بازی برون آورد

به دلت اندرون درد و خون آورد

 

دلم سیر شد زین سرای سپنج

خدایا مرا زود برهان ز رنج

 

***********************

توضیحات / بیشتر کد : 130
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت هشتم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه

 

داستان پادشاهی جمشید:

《بخش سوم》

چو ابلیس پیوسته دید آن سخن

یکی بند بد را نو افگند بن

 

بدو گفت گر سوی من تافتی

ز گیتی همه کام دل یافتی

 

اگر همچنین نیز پیمان کنی

نپیچی ز گفتار و فرمان کنی

 

جهان سربه‌سر پادشاهی تراست

دد و مردم و مرغ و ماهی تراست

 

چو این کرده شد ساز دیگر گرفت

یکی چاره کرد از شگفتی شگفت

 

جوانی برآراست از خویشتن

سخنگوی و بینادل و رایزن

 

همیدون به ضحاک بنهاد روی

نبودش به جز آفرین گفت و گوی

 

بدو گفت اگر شاه را در خورم

یکی نامور پاک خوالیگرم

 

چو بشنید ضحاک بنواختش

ز بهر خورش جایگه ساختش

 

کلید خورش خانهٔ پادشا

بدو داد دستور فرمانروا

 

فراوان نبود آن زمان پرورش

که کمتر بد از خوردنیها خورش

 

ز هر گوشت از مرغ و از چارپای

خورشگر بیاورد یک یک به جای

 

به خویش بپرورد برسان شیر

بدان تا کند پادشا را دلیر

 

سخن هر چه گویدش فرمان کند

به فرمان او دل گروگان کند

 

خورش زردهٔ خایه دادش نخست

بدان داشتش یک زمان تندرست

 

بخورد و برو آفرین کرد سخت

مزه یافت خواندش ورا نیکبخت

 

چنین گفت ابلیس نیرنگساز

که شادان زی ای شاه گردنفراز

 

که فردات ازان گونه سازم خورش

کزو باشدت سربه‌سر پرورش

 

برفت و همه شب سگالش گرفت

که فردا ز خوردن چه سازد شگفت

 

خورشها ز کبک و تذرو سپید

بسازید و آمد دلی پرامید

 

شه تازیان چون به نان دست برد

سر کم خرد مهر او را سپرد

 

سیم روز خوان را به مرغ و بره

بیاراستش گونه گون یکسره

 

به روز چهارم چو بنهاد خوان

خورش ساخت از پشت گاو جوان

 

بدو اندرون زعفران و گلاب

همان سالخورده می و مشک ناب

 

چو ضحاک دست اندر آورد و خورد

شگفت آمدش زان هشیوار مرد

 

بدو گفت بنگر که از آرزوی

چه خواهی بگو با من ای نیکخوی

 

خورشگر بدو گفت کای پادشا

همیشه بزی شاد و فرمانروا

 

مرا دل سراسر پر از مهر تست

همه توشهٔ جانم از چهرتست

 

یکی حاجتستم به نزدیک شاه

و گرچه مرا نیست این پایگاه

 

که فرمان دهد تا سر کتف اوی

ببوسم بدو بر نهم چشم و روی

 

چو ضحاک بشنید گفتار اوی

نهانی ندانست بازار اوی

 

بدو گفت دارم من این کام تو

بلندی بگیرد ازین نام تو

 

بفرمود تا دیو چون جفت او

همی بوسه داد از بر سفت او

 

ببوسید و شد بر زمین ناپدید

کس اندر جهان این شگفتی ندید

 

دو مار سیه از دو کتفش برست

عمی گشت و از هر سویی چاره جست

 

سرانجام ببرید هر دو ز کفت

سزد گر بمانی بدین در شگفت

 

چو شاخ درخت آن دو مار سیاه

برآمد دگر باره از کتف شاه

 

پزشکان فرزانه گرد آمدند

همه یک‌به یک داستانها زدند

 

ز هر گونه نیرنگها ساختند

مر آن درد را چاره نشناختند

 

بسان پزشکی پس ابلیس تفت

به فرزانگی نزد ضحاک رفت

 

بدو گفت کین بودنی کار بود

بمان تا چه گردد نباید درود

 

خورش ساز و آرامشان ده به خورد

نباید جزین چاره‌ای نیز کرد

 

به جز مغز مردم مده‌شان خورش

مگر خود بمیرند ازین پرورش

 

نگر تا که ابلیس ازین گفت‌وگوی

چه‌کردوچه خواست اندرین جستجوی

 

مگر تا یکی چاره سازد نهان

که پردخته گردد ز مردم جهان

 

*****

توضیحات / بیشتر کد : 114
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت هفتم
خلاصه مطلب :

_برفستان_پادشاهی جمشید

《بخش دوم》:

 

یکی مرد بود اندر آن روزگار

ز دشت سواران نیزه گذار

 

گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد

ز ترس جهاندار با باد سرد

 

که مرداس نام گرانمایه بود

به داد و دهش برترین پایه بود

 

در دشت سوارانِ نیزه گذار یعنی در سرزمین اعراب، امیری به نام مرداس زندگی می کرد که بسیار نیکوکار و خداپرست بود و گشاده دست و  نسبت به مردم بخشنده بود...

 

پسر بد مراین پاکدل را یکی

کش از مهر بهره نبود اندکی

 

جهانجوی را نام ضحاک بود

دلیر و سبکسار و ناپاک بود

 

کجا بیور اسپش همی خواندند

چنین نام بر پهلوی راندند

او پسری به نام ضحاک داشت که بیوراسب هم نامیده می شد و دقیقا از نظر اخلاقی نقطه مقابل پدر قرار داشت و چندان مهر و عاطفه ای نداشت..؛

 

 

 

توضیحات / بیشتر کد : 99
برفستان؛گذری برشاهنامه فردوسی؛قسمت ششم
خلاصه مطلب :

_برفستان_داستان پادشاهی جمشید:

《بخش اول》

 

چون تھمورث در گذشت جمشید فرزند او بر جای پدر نشست.

گرانمایه جمشید فرزند او

کمر بست یکدل پر از پند او

درخت نیکی و دانش کھ طھمورث کاشته بود در زمان جمشید ببار نشست و میوه ھای گوناگون خوشبختی را برای مردم ببار آورد.

جمشید پنجاه سال دست به آھن داشت و آنرا چون موم نرم و بھر سو گردانید و به مردم در عصر شکوفائی آھن، آھنگری آموخت.پنجاه سال دیگر کار جامه تافتن وبافتن به مردم آموخت.

در شاهنامه جمشید فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام در پی خود بینی، فره ایزدی را از دست می‌دهد و به دست ضحاک کشته می‌شود.

پادشاهی جمشید در شاهنامه هفت صد سال است. کارهایی که انجام آن در شاهنامه به او نسبت داده شده‌است:

ساختن ابزار جنگ: بر پایهٔ گزارش شاهنامه، نخستین کاری که جمشید پیش گرفت ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدان‌ها نیرو بخشدو راه را بر بدی ببندد. آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت.

پوشش مردمان: سپس به پوشش مردمان گرایید و از کتان و ابریشم و پشم جامه ساخت و رشتن و بافتن و دوختن و شستن را به مردمان آموخت.

بخش کردن مردمان به چهار گروه: پس از آن پیشه‌های مردمان را سامان داد و پیشه وران را گرد هم آورد. آنان را به چهار گروه بزرگ بخش نمود: مردمان دین که کارشان پرستش بود و ایشان را در کوه‌ها جای داد.

دو دیگر جنگاوران، سه دیگر برزگران و دیگر کارگران و دست ورزان.

ساختمان‌سازی و خشت‌زنی: دیوان که در فرمانش بودند را گفت تا خاک و آب را به هم آمیختند و گل ساختند و آن را در قالب ریختند و خشت زدند. پس سنگ و گچ را به کار برد و خانه و گرمابه و کاخ و ایوان بر پا کرد.

برآوردن گوهر: چون این کارها کرده شد و نیازهای نخستین مردمان برآمد، جمشید در فکر آراستن زندگی مردمان درآمد. سینهٔ سنگ را شکافت و از آن گوهرهای گوناگونی چون یاقوت و بیجاده و فلزات گران بها چون زر و سیم بیرون آورد تا زیور زندگی و مایه خوشدلی مردمان باشد.

برآوردن بوهای خوش: آن گاه در پی بوهای خوش برآمد بر گلاب و عود و عنبر و مشک و کافور دست یافت.

ساختن کشتی و دریانوردی: پس در اندیشهٔ گشت و سفر افتاد و دست به ساختن کشتی برد و بر آبها دست یافت و سرزمین‌های ناشناخته را یافت.

توضیحات / بیشتر کد : 85