close
دانلود آهنگ جدید
حکایات

برفستان

حکایات

برفستان,ادبیات,حکایات,عبید زاکانی,

برفستان,ادبیات,حکایات,عبید زاکانی,

حکایات

برفستان,ادبیات,حکایات,عبید زاکانی,

حکایات

برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت نهم)حکایات فیه ما فیه

_برفستان_حکایات(فیه ما فیه)

 

درویشی به نزد پادشاهی رفت. پادشاه به او گفت که: ای زاهد.

گفت: زاهد تویی.

گفت: من چون زاهد باشم که همه دنیا از آن من است!

گفت: نی، عکس می بینی: دنیا و آخرت و ملکت جمله از آن من است و عالم را من گرفته ام؛ تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای.

 

***

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت هشتم)حکایات مثنوی معنوی

_برفستان_حکایت های مثنوی معنوی

 

صوفی مسافری ، بر درازگوش خود سوار شد و در راه مسافرت ، به خانقاهی رسید. دراز گوش خود را به خدمتکار سپرد و خود به جمع مسافران ساکن خانقاه پیوست. صوفیان گرسنه از فرصت سوء استفاده کرده و الاغ آن صوفی را در غیاب او فروختند.و با پول آن بساط سور و بزم به راه انداختند و آن مسافر را نیز به مجلس عیش و نوش خود دعوت کردند.

پس از صرف شام به دور هم حلقه زدند همدم با مسافر به پایکوبی پرداختند.  

چون سماع آمد ز اول تا کران      

مطرب آغازید یک ضرب گران

 

خر برفت و خر برفت آغاز کرد   

زین حرارت جمله را انباز کرد

 

زین حرارت پای کوبان تا سحر     

کف زنان خر رفت، خر رفت ای پسر  

 

و آن مسافر غافل از همه جا خود را با آنها همنواز و همساز کرد و به تقلید از آنها پرداخت  

از ره تقلید آن صوفی همین          

خر برفت آغاز کرد اندر حنین  

 

آن شب به پایان رسید و صبح صوفی به سراغ مرکب آمد . ولی آن را در طویله ندید. از خدمتکار جویا شد. خدمتکار گفت: مگر نمی دانی که دیشب همرقص های تو آن را فروختند و پولش را صرف عیش و نوش خویش کردند؟

صوفی گفت: چرا به من نگفتی؟

خدمتکار سوگند یاد کرد که من چند بار نزد تو آمدم. دیدم تو هم صدا با آنها با چنگ و نوا می گفتی خر برفت و خر برفت و من با اطمینان به این که تو از جریان اطلاع داری از مجلس خارج شدم.

گفت :وا... آمدم من ای پسر        

تا ترا واقف کنم از کارها

تو همی گفتی که خر رفت ای پسر             

از همه گویندگان پر ذوق تر

باز می گشتم که او خود واقف است              

زین قضا راضی است .مرد عارف است  

 

و آنکه مسافر بر خود لعنت فرستاد:

 گفت آن را جمله می گفتند خوش            

مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

 

 ای دوست ، غافل مباش که طمع و آز مسافر ساده دل را فریفت و به تقلید وا داشت و نیروی تشخیص او را از او گرفت

ز آنکه صوفی را طمع بردش ز راه    

ماند در خسران و کارش شد تباه

 

هر که را باشد طمع ،الکن شود      

با طمع کی چشم دل روشن شود

 

*****

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی؛قسمت هفتم؛شیخ بهایی

_برفستان_شیخ بهایی

 

روزی مردی با عیالش مشغول غذا خوردن بود ودر میان سینی ایشان مرغ بریان شده اي قرار داشت.

در آن حال ،سائلی به در منزل امد وآنها وی را مایوس کردند. اتفاق افتاد که آن مرد فقیر شد وزنش را طلاق داد،وآن زن شوهر دیگری اختیار کرد.

روزی شوهر با او غذا می‌خورد ومرغ بریانی نزد ایشان بود که ناگاه سائلی به در منزل آمد. ان مرد به عیالش گفت:این مرغ را به این سائل بده .آن زن چون مرغ را نزد سائل برد. دید شوهر اولش هست؛مرغ را به او داد وگریان برگشت.

شوهر از سبب گریه اش سوال کرد ؛گفت :سائل شوهر سابق من بود وقصه محروم نمودن آن سائل را نقل کرد.

شوهرش گفت :و الله آن سائلی که محرومش نمودید،من بودم!


کشکول شیخ بهایی,فال شیخ بهایی,شیخ بهایی

 

***

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت ششم)؛بهلول

_برفستان_حکایات بهلول

 

بهلول را پرسیدند که عصا به چه کار آید ؟

بهلول گفت: عصا به این کار آید که روزی هزار بار زمین می خورد تا صاحبش زمین نخورد.

 

*****

 

روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟

بهلول جواب داد آهن و پنبه.

آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد. اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟

بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه.  

سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه، نفعي برده. ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين رفت.

بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم .

مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود.

 

*****

 

روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت: خليفه تو را حاكم به سگ و خروس و خوك نموده است.

بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه، كه رعيت مني.

همراهان وزير همه به خنده افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد.

 

*****

 

ادامه مطلب
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(عبید زاکانی)

*_برفستان_*

گزیده هایی از حکایات عبید زاکانی :

 

خورجین شخصی را دزدیدند واموال او که درون خورجین بود، بر باد رفت.

مردمان بگفتند: سوره یاسین بخوان که باخواندن آن مال پیدا بشود؛ مال باخته بگفت: کل قرآن به یکجا درون خورجینم بود..

*****

 

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.

آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین!

اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

*****

 

مردی حجاج را گفت : دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی

گفت : اگر خوابت راست باشد در آن جهان، بیداد بیش از این جهان باشد.

*****

 

ادامه مطلب

خرید اشتراک ویژه

- برخی از پست های سایت ویژه هستند؛ برای مشاهده این نوع پست ها نیاز به ارتقاء حساب کاربری خود دارید.
- برای خرید اشتراک ویژه حتما در سایت عضو شوید؛ سپس در فرم خرید اشتراک ویژه نام کاربری خود را وارد کنید تا اشتراک ویژه برای شما اعمال شود.

مطالب سایت بر حسب

برفستان

چهارشنبه 02 آبان 1397

دلنوشته های روزانه

دوشنبه 04 فروردین 1399

یک کتاب خوب بخوانیم

جمعه 23 اسفند 1398

انگیزشی، برفستان

پنجشنبه 10 مرداد 1398
خرید اشتراک ویژه