close
تبلیغات در اینترنت
دل

برفستان

http://barfestan.ir/

دل

مگر می‌شودبوی تو را داشت وخاطراتت را بوئید وتو نباشی و اشک نباشد؟وایباز آبی پوشیده ای‌؟چقدر به تو می‌آید این لباسمی‌دانی‌؟آبی توئی وقتی عاشقیهمین، آبی از تو رنگ می‌گیردمهربانمن که پا به پای تو آمده‌امفقط نمی‌دانم چرا این بار تنها رفتی‌؟چقدر گفتم که بیا و نرو؟چقدر گفتم حالا که می‌روی زود بیاوقت رفتن یک آن ایستادیدر ازدحام نگاه‌ها، نگاهم کردیدستی تکان دادی و آرام رفتیپشت این شعر مردی می‌گریدبهمن زارع💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗فانوس چیده‌ اممسیر غریبی که خط شبپر کرده از هجوم سیاهی و اضطرابهر شب برای آمدنتنور‌ می‌…

مگر می‌شودبوی تو را داشت وخاطراتت را بوئید وتو نباشی و اشک نباشد؟وایباز آبی پوشیده ای‌؟چقدر به تو می‌آید این لباسمی‌دانی‌؟آبی توئی وقتی عاشقیهمین، آبی از تو رنگ می‌گیردمهربانمن که پا به پای تو آمده‌امفقط نمی‌دانم چرا این بار تنها رفتی‌؟چقدر گفتم که بیا و نرو؟چقدر گفتم حالا که می‌روی زود بیاوقت رفتن یک آن ایستادیدر ازدحام نگاه‌ها، نگاهم کردیدستی تکان دادی و آرام رفتیپشت این شعر مردی می‌گریدبهمن زارع💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗فانوس چیده‌ اممسیر غریبی که خط شبپر کرده از هجوم سیاهی و اضطرابهر شب برای آمدنتنور‌ می‌…

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    23 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    24 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    22 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    21 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    20 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت سیزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_عاشقان


دست‌ هایم را محکم بگیر

زیرا که می‌ دانم

انگشتانت سربازان بیدار

شانه‌ هایت پرهای گشوده‌ عقاب

بوسه‌ ات نشان کائنات

رویایت جهان بی‌ پایان

و دوست داشتنت طعم

انارهای چیده شده‌

باغ همسایه است


💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗


شب آن شب که عشق پر میزد میان کوچه بازارم

تــو را در کوچه میدیدم که پا در کوچه بگذارم


به یادم هست باران شد تــو این را هم نفهمیدی

من آرام رفتم تا برایت چتر بردارم


تــو می لرزیدی و دستم، چه عاجز میشدم وقتی

تــو را میخاست بنویسد بروی صفحه، خودکارم


میان خویش گم بودی میان عشق و دلتنگی

گمانم صبح فهمیدی که من آن سوی دیوارم


هوا تاریک تر میشد تــو زیر ماه میخواندی

"مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم..."


چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم

فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم


از آن پس هرشب این کوچه طنین عشق را دارد

تــو آن سو شعر میخوانی من این سو از تــو سرشارم


سحر از راه میآید تــو در خورشید می گنجی

و من هرروز مجبورم زمان را بی تــو بشمارم :((


شبانگاهان که برگردی به سویت باز میگردم

اگر چه گفته ام هرشب که این هست آخرین بارم...


💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗


از دوست‌ داشتن که می‌ نویسم

دست‌ هایم می‌ لرزد

انگار تو زیر پوستم

تکثیر می‌ شوی …


💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗



 

توضیحات / بیشتر کد : 199
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت سیزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب


نمی روم قدمی راه بی اشاره دل

که خضر راه نجات است استخاره دل


دعای جوشن کشتی است موجه خطرش

فتاد هرکه به دریای بیکناره دل


کسی به کعبه مقصود ازین بیابان رفت

که برنداشت دو چشم خود از ستاره دل


تهی نمی شود از برگ عیش دامانش

چو غنچه هرکه قناعت کند به پاره دل


به خوابگاه غلط کرده ای تو از طفلی

و گرنه محمل لیلی است گاهواره دل


اگر ز اهل دلی آسمان مسخر توست

که سیر چرخ بود تابع اشاره دل


پیاده وار مکرر سپهر سرکش را

فکنده در جلو خویش یکسواره دل


اگر چه پرده شرم است مانع دیدار

ز هم نمی گسلد رشته نظاره دل


مشو ز آه شرربار عاشقان غافل

که سینه چاک کند سنگ را شراره دل


چنان که روشنی خانه است از روزن

ز داغ عشق بود عیش بی شماره دل


علاج کودک بدخو ز دایه می آید

کجاست عشق که درمانده ام به چاره دل


سواد هردو جهان است در سویدایش

مپوش دیده خود صائب از نظاره دل


 

توضیحات / بیشتر کد : 196
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت دوازدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب


گرفتگی دل از چشم روشن است مرا

گره به رشته ز پیوند سوزن است مرا


جنون دوری من بیش می شود از سنگ

درین ستمکده حال فلاخن است مرا


درازدستی سودای من نه امروزی است

چو گل همیشه گریبان به دامن است مرا


کجا فریب دهد نقش، مرغ زیرک را؟

نظر ز خانه رنگین به روزن است مرا


کسی که عیب مرا می کند نهان از من

اگر چه چشم عزیزست، دشمن است مرا


به وادیی که منم، توشه بر میان بستن

کمر به رشته زنار بستن است مرا


ازان همیشه بود آبدار نغمه من

که داغ باده، گل جیب و دامن است مرا


مرا به شمع چو زنبور شهد حاجت نیست

که از ذخیره خود، خانه روشن است مرا


من آن چراغ تنک مایه ام درین محفل

که چرب نرمی احباب، روغن است مرا


ازان به حفظ نظر همچو باز مشغولم

که دست و ساعد شاهان نشیمن است مرا


غزاله ای که مرا کرده است صحرایی

کمند گردنش از خود گسستن است مرا


میان فاختگان سربلند ازان شده ام

که دست سرو چمن طوق گردن است مرا


غرض ز سیر چمن، شور عندلیبان است

وگرنه سینه پر داغ گلشن است مرا


ز چاک سینه گل، از گرفتگی صائب

نظر به رخنه دیوار گلشن است مرا


***


 

توضیحات / بیشتر کد : 182
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت هشتم
خلاصه مطلب :

‌_برفستان_عاشقان

 

و دل‌ات

کبوترِ آشتی‌ست،

در خون تپیده

به بامِ تلخ.

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می‌کنی!

احمد شاملو🌸

 

💓❄❄💓❄❄💓❄❄💓

 

‌این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخش

آن‌قدر جذابیت داری که حیرت می‌کنم

 

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست

هر کسی را دوست دارم در تو رویت می‌کنم

 

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا ؟

در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

 

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم

لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

 

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است

روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم..

کاظم بهمنی🌸

 

💓❄❄💓❄❄💓❄❄💓

 

می دانی...

من سال هاست به دوست داشتن تو

آرامم...

افشین صالحی🌸

 

💓❄❄💓❄❄💓❄❄💓

 

برفستان؛عاشقانه ها

توضیحات / بیشتر کد : 126
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت هشتم
خلاصه مطلب :

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

 

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

 

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

 

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

 

از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

 

از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا

 

گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

 

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

 

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

 

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

 

بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

 

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

 

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

 

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

 

جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

 

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

 

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

 

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

 

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

 

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

 

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

 

گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

 

****

معنی غزل:

توضیحات / بیشتر کد : 115