close
تبلیغات در اینترنت
صائب تبریزی

برفستان

http://barfestan.ir/

صائب تبریزی

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    23 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    24 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    22 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    21 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    20 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت چهاردهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب:


از وصال یار داغ حسرت من تازه شد

همچو صبح از مهر تابان قسمتم خمیازه شد


تا تو رفتی برگ عیش باغ بی شیرازه شد

خنده گلهای بیغم سر بسر خمیازه شد


دل پریشان گشت تا شد دور ازان موی میان

می رود بر باد اوراقی که بی شیرازه شد


دید تا طرف بناگوش و لب خندان تو

صبح بر خورشید تابان تلخ چون خمیازه شد


خاطری فارغ ز فکر نوبهاران داشتند

داغ مرغان قفس از دیدن گل تازه شد


می شود نام بزرگان از هنرمندان بلند

بیستون از تیشه فرهاد پرآوازه شد


ساحل دریای بی پایان به جز تسلیم نیست

چاره حیرانی است حسنی را که بی اندازه شد


داشت از دندان مرا شیرازه اوراق حیات

ریخت تا دندان، کتاب عمر بی شیرازه شد


گرچه عرفی پرده ساز سخن را تازه کرد

این نوا از خامه صائب بلندآوازه شد


*********


 

توضیحات / بیشتر کد : 210
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت سیزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب


نمی روم قدمی راه بی اشاره دل

که خضر راه نجات است استخاره دل


دعای جوشن کشتی است موجه خطرش

فتاد هرکه به دریای بیکناره دل


کسی به کعبه مقصود ازین بیابان رفت

که برنداشت دو چشم خود از ستاره دل


تهی نمی شود از برگ عیش دامانش

چو غنچه هرکه قناعت کند به پاره دل


به خوابگاه غلط کرده ای تو از طفلی

و گرنه محمل لیلی است گاهواره دل


اگر ز اهل دلی آسمان مسخر توست

که سیر چرخ بود تابع اشاره دل


پیاده وار مکرر سپهر سرکش را

فکنده در جلو خویش یکسواره دل


اگر چه پرده شرم است مانع دیدار

ز هم نمی گسلد رشته نظاره دل


مشو ز آه شرربار عاشقان غافل

که سینه چاک کند سنگ را شراره دل


چنان که روشنی خانه است از روزن

ز داغ عشق بود عیش بی شماره دل


علاج کودک بدخو ز دایه می آید

کجاست عشق که درمانده ام به چاره دل


سواد هردو جهان است در سویدایش

مپوش دیده خود صائب از نظاره دل


 

توضیحات / بیشتر کد : 196
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت دوازدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب


گرفتگی دل از چشم روشن است مرا

گره به رشته ز پیوند سوزن است مرا


جنون دوری من بیش می شود از سنگ

درین ستمکده حال فلاخن است مرا


درازدستی سودای من نه امروزی است

چو گل همیشه گریبان به دامن است مرا


کجا فریب دهد نقش، مرغ زیرک را؟

نظر ز خانه رنگین به روزن است مرا


کسی که عیب مرا می کند نهان از من

اگر چه چشم عزیزست، دشمن است مرا


به وادیی که منم، توشه بر میان بستن

کمر به رشته زنار بستن است مرا


ازان همیشه بود آبدار نغمه من

که داغ باده، گل جیب و دامن است مرا


مرا به شمع چو زنبور شهد حاجت نیست

که از ذخیره خود، خانه روشن است مرا


من آن چراغ تنک مایه ام درین محفل

که چرب نرمی احباب، روغن است مرا


ازان به حفظ نظر همچو باز مشغولم

که دست و ساعد شاهان نشیمن است مرا


غزاله ای که مرا کرده است صحرایی

کمند گردنش از خود گسستن است مرا


میان فاختگان سربلند ازان شده ام

که دست سرو چمن طوق گردن است مرا


غرض ز سیر چمن، شور عندلیبان است

وگرنه سینه پر داغ گلشن است مرا


ز چاک سینه گل، از گرفتگی صائب

نظر به رخنه دیوار گلشن است مرا


***


 

توضیحات / بیشتر کد : 182
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت یازدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب تبریزی


آرزو چند به هر سوی کشاند ما را؟

این سگ هرزه مرس چند دواند ما را؟


نخل ما را ثمری نیست به جز گرد ملال

طعمه خاک شود هر که فشاند ما را


ما که در هر بن مو کوه گرانی داریم

هیچ سیلاب به دریا نرساند ما را


بر سر دانه ما سایه ابری نفتاد

زور غیرت مگر از خاک دماند ما را


نامه ماست نهانخانه اسرار ازل

ظلم بر خویش کند هر که نخواند ما را


در نهال قد این جلوه فروشان مجاز

جلوه ای نیست که بر خاک کشاند ما را


عشق ما را ز دل و دین و خرد دور انداخت

تا به آن قافله دیگر که رساند ما را؟


نشد از ناخن تدبیر گشادی صائب

تا که زین عقده مشکل برهاند ما را؟


***


 

توضیحات / بیشتر کد : 168
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت دهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب تبریزی


شور عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟

بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا


چند چون آب گهر باشم گره در یک مقام؟

خضر راهی کو، که موج خوش عنان سازد مرا


می گریزم در پناه بی خودی از خلق، چند

خودفروشی بنده این کاروان سازد مرا


خوشتر از کنج دهان یار می آید به چشم

گوشه ای کز دیده مردم نهان سازد مرا


می کنم پهلو تهی از قرب، تا کی چون صدف

چربی پهلوی گوهر، استخوان سازد مرا


وادی پیموده را از سرگرفتن مشکل است

چون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا


بخیه از جوهر زنم بر چشم شوخ آیینه ا

چهره محجوب او گر دیده بان سازد مرا


جلوه دست و گریبان گل این بوستان

سخت می ترسم خجل از باغبان سازد مرا


استخوانم همچو صبح آغوش رغبت واکند

گر نشان تیر، آن ابرو کمان سازد مرا


گر چه خاک راه عشقم، می خورم خون گر به سهو

بادپیمایی طرف با آسمان سازد مرا


صائب از راز دهان او نیارم سر برون

فکر اگر باریک چون موی میان سازد مرا


***

توضیحات / بیشتر کد : 153