close
تبلیغات در اینترنت
ضحاک

برفستان

http://barfestan.ir/

ضحاک

چنان بد که ضحاک را روز و شببه نام فریدون گشادی دو لببران برز بالا ز بیم نشیبشده ز آفریدون دلش پر نهیبچنان بد که یک روز بر تخت عاجنهاده به سر بر ز پیروزه تاجز هر کشوری مهتران را بخواستکه در پادشاهی کند پشت راستاز آن پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر با گهر بخردانمرا در نهانی یکی دشمن‌ستکه بربخردان این سخن روشن استبه سال اندکی و به دانش بزرگگوی بدنژادی دلیر و سترگاگر چه به سال اندک ای راستاندرین کار موبد زدش داستانکه دشمن اگر چه بود خوار و خردنبایدت او را به پی بر سپردندارم همی دشمن خرد خواربترسم همی…

چنان بد که ضحاک را روز و شببه نام فریدون گشادی دو لببران برز بالا ز بیم نشیبشده ز آفریدون دلش پر نهیبچنان بد که یک روز بر تخت عاجنهاده به سر بر ز پیروزه تاجز هر کشوری مهتران را بخواستکه در پادشاهی کند پشت راستاز آن پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر با گهر بخردانمرا در نهانی یکی دشمن‌ستکه بربخردان این سخن روشن استبه سال اندکی و به دانش بزرگگوی بدنژادی دلیر و سترگاگر چه به سال اندک ای راستاندرین کار موبد زدش داستانکه دشمن اگر چه بود خوار و خردنبایدت او را به پی بر سپردندارم همی دشمن خرد خواربترسم همی…

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    34 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت شانزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش هفتم》


چنان بد که ضحاک را روز و شب

به نام فریدون گشادی دو لب


بران برز بالا ز بیم نشیب

شده ز آفریدون دلش پر نهیب


چنان بد که یک روز بر تخت عاج

نهاده به سر بر ز پیروزه تاج


ز هر کشوری مهتران را بخواست

که در پادشاهی کند پشت راست


....ادامه مطلب...

توضیحات / بیشتر کد : 231
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت پانزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش ششم》


چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت

ز البرز کوه اندر آمد به دشت


بر مادر آمد پژوهید و گفت

که بگشای بر من نهان از نهفت


بگو مر مرا تا که بودم پدر

کیم من ز تخم کدامین گهر


چه گویم کیم بر سر انجمن

یکی دانشی داستانم بزن


فرانک بدو گفت کای نامجوی

بگویم ترا هر چه گفتی بگوی


...


توضیحات / بیشتر کد : 217
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت چهاردهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش پنجم》


نشد سیر ضحاک از آن جست جوی

شد از گاو گیتی پر از گفت‌گوی


دوان مادر آمد سوی مرغزار

چنین گفت با مرد زنهاردار


که اندیشه‌ای در دلم ایزدی

فراز آمدست از ره بخردی


همی کرد باید کزین چاره نیست

که فرزند و شیرین روانم یکیست

...

توضیحات / بیشتر کد : 203
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت سیزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش چهارم》


برآمد برین روزگار دراز

کشید اژدهافش به تنگی فراز


خجسته فریدون ز مادر بزاد

جهان را یکی دیگر آمد نهاد


ببالید برسان سرو سهی

همی تافت زو فر شاهنشهی


جهانجوی با فر جمشید بد

به کردار تابنده خورشید بود


جهان را چو باران به بایستگی

روان را چو دانش به شایستگی


بسر بر همی گشت گردان سپهر

شده رام با آفریدون به مهر


ادامه شعر در ادامه مطلب:



توضیحات / بیشتر کد : 189
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت یازدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی ضحاک

《بخش دوم》


چنان بد که هر شب دو مرد جوان


چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان


خورشگر ببردی به ایوان شاه


همی ساختی راه درمان شاه


بکشتی و مغزش بپرداختی


مران اژدها را خورش ساختی


دو پاکیزه از گوهر پادشا


دو مرد گرانمایه و پارسا


یکی نام ارمایل پاکدین


دگر نام گرمایل پیشبین


چنان بد که بودند روزی به هم


سخن رفت هر گونه از بیش و کم


ز بیدادگر شاه و ز لشکرش


وزان رسمهای بد اندر خورش


یکی گفت ما را به خوالیگری


بباید بر شاه رفت آوری


وزان پس یکی چاره‌ای ساختن


ز هر گونه اندیشه انداختن


مگر زین دو تن را که ریزند خون


یکی را توان آوریدن برون


برفتند و خوالیگری ساختند


خورشها و اندازه بشناختند


خورش خانهٔ پادشاه جهان


گرفت آن دو بیدار دل در نهان


چو آمد به هنگام خون ریختن


به شیرین روان اندر آویختن


ازان روز بانان مردم‌کشان


گرفته دو مرد جوان راکشان


زنان پیش خوالیگران تاختند


ز بالا به روی اندر انداختند


پر از درد خوالیگران را جگر


پر از خون دو دیده پر از کینه سر


همی بنگرید این بدان آن بدین


ز کردار بیداد شاه زمین


از آن دو یکی را بپرداختند


جزین چاره‌ای نیز نشناختند


برون کرد مغز سر گوسفند


بیامیخت با مغز آن ارجمند


یکی را به جان داد زنهار و گفت


نگر تا بیاری سر اندر نهفت


نگر تا نباشی به آباد شهر


ترا از جهان دشت و کوهست بهر


به جای سرش زان سری بی‌بها


خورش ساختند از پی اژدها


ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان


ازیشان همی یافتندی روان


چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست


بران سان که نشناختندی که کیست


خورشگر بدیشان بزی چند و میش


سپردی و صحرا نهادند پیش


کنون کرد از آن تخمه داد نژاد


که ز آباد ناید به دل برش یاد


پس آیین ضحاک وارونه خوی


چنان بد که چون می‌بدش آرزوی


ز مردان جنگی یکی خواستی


به کشتی چو با دیو برخاستی


کجا نامور دختری خوبروی


به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی


پرستنده کردیش بر پیش خویش


نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش


 ****



توضیحات / بیشتر کد : 159