درخواست ویراستاری درخواست ترجمه دانلود پادکست دانلود دکلمه
  • برفستان

    برفستان

  • دلنوشته های روزانه

    دلنوشته های روزانه

  • یک کتاب خوب بخوانیم

    یک کتاب خوب بخوانیم

  • انگیزشی، برفستان

    انگیزشی، برفستان

  • برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت شانزدهم)

    برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت شانزدهم)

تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت پانزدهم)

_برفستان_حکایت های ادبی



گربه ای از خانه شیخی  مرغی به دندان گرفت ، در حال فرار شنید که زن شیخ فغان سر داد و گفت:حاج آقا گربه مرغ را برد، 


شیخ با خونسردی گفت : ملالی نیست قران  را بیاور .


گربه باشنیدن این سخن بلافاصله مرغ را رها کرد و گریخت ، از او پرسیدند : تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی ،


 گفت : شما این  ها را نمیشناسید اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام میکند !


عبید_زاکانی



***


مردی زنی بگرفت 

به روز پنجم فرزندی بزاد!

مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گفتند : این از بهر چه خریدی 

گفت طفلی را که پنج روزه زایند 

سه روزه مکتبی شود ...


عبید_زاکانی



***



شخصی نزد طبیب رفت و گفت موی ریشم درد می کند!

پرسید که چه خورده ای ؟

 گفت نان و یخ!


گفت برو بمیر که نه دردت به آدمی ماند و نه خوراکت!!


عبید_زاکانی



***




توضیحات بیشتر / دانلود
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت چهاردهم)

_برفستان_حکایت های ادبی


آورده اند که : نادانی بر آن شد 

تا به الاغی سخن گفتن بیاموزد ، 

پیاپی با درازگوش بیچاره حرف می زد و ‌به گمان خود الاغ در حال پیشرفت بود!


خردمندی این را دید و بگفت :

ای نادان! بیهوده تلاش مکن 

و خود را مضحکه دیگران قرار نده

الاغ از تو سخن گفتن نمی آموزد 

ولی تو می توانی 

خاموشی را از او بیاموزی!


***


توضیحات بیشتر / دانلود
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت دهم)

_برفستان_حکایات ادبی


حکایت شمس و مولانا:

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟


مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.


شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟


همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.


منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.


***

توضیحات بیشتر / دانلود
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(عبید زاکانی)

*_برفستان_*

گزیده هایی از حکایات عبید زاکانی :

 

خورجین شخصی را دزدیدند واموال او که درون خورجین بود، بر باد رفت.

مردمان بگفتند: سوره یاسین بخوان که باخواندن آن مال پیدا بشود؛ مال باخته بگفت: کل قرآن به یکجا درون خورجینم بود..

*****

 

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.

آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین!

اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

*****

 

مردی حجاج را گفت : دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی

گفت : اگر خوابت راست باشد در آن جهان، بیداد بیش از این جهان باشد.

*****

 

توضیحات بیشتر / دانلود