close
تبلیغات در اینترنت
عشق

برفستان

http://barfestan.ir/

عشق

مردی دو دختر داشت یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت : ای مرد سری به دخترانت بزن و احوال آنها را جویا شو.مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت و جویای احوال شد، دخترک گفت که زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم اگر باران ببارد خیلی خوبست اما اگر نبارد بدبختیم.مرد به خانه کوزه گر رفت، دخترک گفت کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم اگر باران ببارد بدبختیم و اگر نبارد خوبست.مرد به خانه خود برگشت همسرش از اوضاع پرسید مرد گفت: چه باران بیاید و چه باران نیاید ما…

مردی دو دختر داشت یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت : ای مرد سری به دخترانت بزن و احوال آنها را جویا شو.مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت و جویای احوال شد، دخترک گفت که زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم اگر باران ببارد خیلی خوبست اما اگر نبارد بدبختیم.مرد به خانه کوزه گر رفت، دخترک گفت کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم اگر باران ببارد بدبختیم و اگر نبارد خوبست.مرد به خانه خود برگشت همسرش از اوضاع پرسید مرد گفت: چه باران بیاید و چه باران نیاید ما…

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    23 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    24 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    22 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    21 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    20 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت شانزدهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایت های ادبی



گفت هارون‌الرشید که این لیلی را بیارید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت، و از مشرق تا مغرب قصۀ عشق او را عاشقان آینۀ خود ساخته‌اند.

خرج بسیار کردند و حیلۀ بسیار، لیلی را بیاوردند. 

به خلوت در آمد، خلیفه شبانگاه شمع‌ها برافروخته، درو نظر می‌کرد ساعتی، و ساعتی سر پیش می‌انداخت. 

با خود گفت که در سخنش درآرم، باشد به واسطۀ سخن در روی او آن چیز ظاهرتر شود. 

رو به لیلی کرد و گفت: لیلی تویی؟

گفت: بلی، لیلی منم؛ امّا مجنون تو نیستی.

آن چشم که در سر مجنون است در سر تو نیست.


مقالات‌_شمس


***

توضیحات / بیشتر کد : 237
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت چهاردهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_عاشقان


من خواستم که خواب و خيال خودم شوی 

رويا شوی، اميد محال خودم شوی


لرزيد دست‌هايم و سرگيجه‌ام گرفت

آوردمت دليلِ زوالِ خودم شوی


يا در دلم شناور، يا بر تنم روان 

ماهیّ و ماهِ حوض زلال خودم شوی


هر روز بيشتر به تو نزديک می‌شوم

چيزی نمانده‌است که مال خودم شوی


حالا تو چشم‌های منی؛ ابر شو، ببار 

تا قطره‌قطره گريه به حال خودم شوی


عاشق نمی‌شوی، سر اين شرط بستهام

نه... حاضرم ببازم و مال خودم شوی...


مهدی فرجی❄


💗💗💗❄💗💗💗❄💗💗💗


گونه های تر من

دست پر از مهر کسی را حس کرد..!

سر من ناز و نوازشها دید...!

یک نفر نام مرا زیبـا برد...!


و به اندازه ی قلبم

دل او نیز تپید...


حمیدمصدق❄


💗💗💗❄💗💗💗❄💗💗💗



توضیحات / بیشتر کد : 213
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت سیزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_عاشقان


دست‌ هایم را محکم بگیر

زیرا که می‌ دانم

انگشتانت سربازان بیدار

شانه‌ هایت پرهای گشوده‌ عقاب

بوسه‌ ات نشان کائنات

رویایت جهان بی‌ پایان

و دوست داشتنت طعم

انارهای چیده شده‌

باغ همسایه است


💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗


شب آن شب که عشق پر میزد میان کوچه بازارم

تــو را در کوچه میدیدم که پا در کوچه بگذارم


به یادم هست باران شد تــو این را هم نفهمیدی

من آرام رفتم تا برایت چتر بردارم


تــو می لرزیدی و دستم، چه عاجز میشدم وقتی

تــو را میخاست بنویسد بروی صفحه، خودکارم


میان خویش گم بودی میان عشق و دلتنگی

گمانم صبح فهمیدی که من آن سوی دیوارم


هوا تاریک تر میشد تــو زیر ماه میخواندی

"مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم..."


چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم

فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم


از آن پس هرشب این کوچه طنین عشق را دارد

تــو آن سو شعر میخوانی من این سو از تــو سرشارم


سحر از راه میآید تــو در خورشید می گنجی

و من هرروز مجبورم زمان را بی تــو بشمارم :((


شبانگاهان که برگردی به سویت باز میگردم

اگر چه گفته ام هرشب که این هست آخرین بارم...


💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗


از دوست‌ داشتن که می‌ نویسم

دست‌ هایم می‌ لرزد

انگار تو زیر پوستم

تکثیر می‌ شوی …


💗💗❄❄❄💗💗❄❄❄💗💗



 

توضیحات / بیشتر کد : 199
برفستان؛دمی با شاعران(فریدون مشیری)قسمت یازدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_فریدون مشیری


نرسد دست تمنا چون به دامان شما

می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما


از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست

نیمه جانی است درین فاصله قربان شما


***


شنیدم مصرعی شیوا , که شیرین بود مضمونش!

منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش!


غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند؛

که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش


***




توضیحات / بیشتر کد : 174
برفستان؛عاشقانه ها؛ قسمت یازدهم
خلاصه مطلب :
_برفستان_عاشقان

" عشق "را
 فقط با حلقه در دست 
درگیر نکنیم ...
عشق را تا به ابد به دل زنجیر کنیم...

💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓

#یک_جرعه_شعر ☘

چه بايد کرد با چشمت که در تکرار این لذت
جدایى مى شود افسوس و ماندن مى شود عادت

بیا عهدى کنیم امروز ، روز اول دیدار
اگر رفتیم بى برگشت ، اگر ماندیم بى منت

تو باید سهم من باشى اگر معیار دل باشد
ولى دق داد تا دادت به من تقدیر بى دقت

جوانى رفت و در آغوش تو من تازه فهمیدم 
چه مى گویند وقتى مى کنند از زندگى صحبت

خودت شاید نمیدانى چه کردى با دلم اما
دل یک آدم سر سخت را بردى ، خدا قوت

سید_تقی_سیدی

💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓

چونان به من نزدیکی که 
اگر‌ جایی‌ نباشم‌ تو نیز نیستی
چونان نزدیکی
که دست‌های تو بر شانه‌ام
گویی دست‌های من‌اند
و هنگام که تو چشم می‌بندی
منم که به خواب می‌روم..

پابلو_نرودا

💓❄❄❄💓❄❄❄💓❄❄❄💓


توضیحات / بیشتر کد : 171