close
تبلیغات در اینترنت
مثنوی معنوی

برفستان

http://barfestan.ir/

مثنوی معنوی

حکایت گلستان سعدی:درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانه‌ی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش به در کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد، که من او را بحل کردم.گفتا به شفاعت تو حد شرع فرونگزارم.گفت آن چه فرمودی راست گفتی و لیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید؛ والفقیر لایملک. هر چه درویشان راست، وقف محتاجان است.حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که: جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی، الاّ از خانه‌ی چنین یاری؟گفت ای خداوند! نشنیده‌ای که گویند خانه‌ی دوستان بروب و در دشمنان مکوب؟....چون به سختی…

حکایت گلستان سعدی:درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانه‌ی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش به در کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد، که من او را بحل کردم.گفتا به شفاعت تو حد شرع فرونگزارم.گفت آن چه فرمودی راست گفتی و لیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید؛ والفقیر لایملک. هر چه درویشان راست، وقف محتاجان است.حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که: جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی، الاّ از خانه‌ی چنین یاری؟گفت ای خداوند! نشنیده‌ای که گویند خانه‌ی دوستان بروب و در دشمنان مکوب؟....چون به سختی…

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت دهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایات ادبی


حکایت شمس و مولانا:

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟


مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.


شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟


همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.


منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.


***

توضیحات / بیشتر کد : 154
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت هشتم)حکایات مثنوی معنوی
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایت های مثنوی معنوی

 

صوفی مسافری ، بر درازگوش خود سوار شد و در راه مسافرت ، به خانقاهی رسید. دراز گوش خود را به خدمتکار سپرد و خود به جمع مسافران ساکن خانقاه پیوست. صوفیان گرسنه از فرصت سوء استفاده کرده و الاغ آن صوفی را در غیاب او فروختند.و با پول آن بساط سور و بزم به راه انداختند و آن مسافر را نیز به مجلس عیش و نوش خود دعوت کردند.

پس از صرف شام به دور هم حلقه زدند همدم با مسافر به پایکوبی پرداختند.  

چون سماع آمد ز اول تا کران      

مطرب آغازید یک ضرب گران

 

خر برفت و خر برفت آغاز کرد   

زین حرارت جمله را انباز کرد

 

زین حرارت پای کوبان تا سحر     

کف زنان خر رفت، خر رفت ای پسر  

 

و آن مسافر غافل از همه جا خود را با آنها همنواز و همساز کرد و به تقلید از آنها پرداخت  

از ره تقلید آن صوفی همین          

خر برفت آغاز کرد اندر حنین  

 

آن شب به پایان رسید و صبح صوفی به سراغ مرکب آمد . ولی آن را در طویله ندید. از خدمتکار جویا شد. خدمتکار گفت: مگر نمی دانی که دیشب همرقص های تو آن را فروختند و پولش را صرف عیش و نوش خویش کردند؟

صوفی گفت: چرا به من نگفتی؟

خدمتکار سوگند یاد کرد که من چند بار نزد تو آمدم. دیدم تو هم صدا با آنها با چنگ و نوا می گفتی خر برفت و خر برفت و من با اطمینان به این که تو از جریان اطلاع داری از مجلس خارج شدم.

گفت :وا... آمدم من ای پسر        

تا ترا واقف کنم از کارها

تو همی گفتی که خر رفت ای پسر             

از همه گویندگان پر ذوق تر

باز می گشتم که او خود واقف است              

زین قضا راضی است .مرد عارف است  

 

و آنکه مسافر بر خود لعنت فرستاد:

 گفت آن را جمله می گفتند خوش            

مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

 

 ای دوست ، غافل مباش که طمع و آز مسافر ساده دل را فریفت و به تقلید وا داشت و نیروی تشخیص او را از او گرفت

ز آنکه صوفی را طمع بردش ز راه    

ماند در خسران و کارش شد تباه

 

هر که را باشد طمع ،الکن شود      

با طمع کی چشم دل روشن شود

 

*****

توضیحات / بیشتر کد : 121
برفستان؛دمی با شاعران(مولانا)قسمت دوم
خلاصه مطلب :

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول

 

  بشنو از نی چون حکایت می‌کند/ از جداییها شکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند/ در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم/ جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست/ لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست/ لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد/ هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد/ جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید/ پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید/ همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند/ قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست/ مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد/ روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد/ هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر /چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای /چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد/ تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد/ او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما/ ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما/ ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد/ کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا/ طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی/ همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا/ بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت/ نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای/ زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او/ او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس/ چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود/ آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست/ زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

 

معنی و شرح مختصری از شعر:

*_برفستان_*

توضیحات / بیشتر کد : 28