close
تبلیغات در اینترنت
یار

برفستان

http://barfestan.ir/

یار

وه که گر من باز بینم روی یارِ خویش را / تا قیامت شُکر گویم کِردگارِ خویش راچه نیکوست اگر بتوانم چهرۀ زیبای یار خود را دوباره ببینم که در این صورت تا قیامت سپاسگزار خدای خویش خواهم بود .یار بار افتاده را در کاروان بگذاشتند / بی وفا یاران که بربستند بارِ خویش راهم سفران بی وفا ، بارِ خود را بر ستوران نهادند و یار بار افتادۀ خویش را رها کردند و رفتند .مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خَلق / دوستانِ ما بیازردند یارِ خویش رامردمِ عادی خاطر بیگانگان را نگه می دارند در حالی که دوستان ما خاطر یاران خود را…

وه که گر من باز بینم روی یارِ خویش را / تا قیامت شُکر گویم کِردگارِ خویش راچه نیکوست اگر بتوانم چهرۀ زیبای یار خود را دوباره ببینم که در این صورت تا قیامت سپاسگزار خدای خویش خواهم بود .یار بار افتاده را در کاروان بگذاشتند / بی وفا یاران که بربستند بارِ خویش راهم سفران بی وفا ، بارِ خود را بر ستوران نهادند و یار بار افتادۀ خویش را رها کردند و رفتند .مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خَلق / دوستانِ ما بیازردند یارِ خویش رامردمِ عادی خاطر بیگانگان را نگه می دارند در حالی که دوستان ما خاطر یاران خود را…

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. عکس نوشته های عاشقانه

    52 مشاهده 41 پاسخ soli
  2. عکس نوشته های انگلیسی

    44 مشاهده 32 پاسخ soli
  3. بابا لنگ دراز از جین وبستر

    17 مشاهده 0 پاسخ sunshine2712
  4. اتوبوس سرگردان ار جان اشتاین بک

    17 مشاهده 0 پاسخ sunshine2712
  5. داستایوفسکی

    15 مشاهده 0 پاسخ atefe
برفستان؛دمی با شاعران(سعدی)قسمت پانزدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_سعدی


وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را


یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را


مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را


همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را


رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را


هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را


عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن

ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را


گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش

قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را


خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار

من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را


دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب

در میان یاوران می‌گفت یار خویش را


گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی

ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را


درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود

به که با دشمن نمایی حال زار خویش را


گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار

ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را


ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن

تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را


دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق کم کردی وقار خویش را


ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم

هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را



معنی و شرح غزل:

 

توضیحات / بیشتر کد : 222