close
تبلیغات در اینترنت
برفستان - مطالب ارسال شده توسط paria

برفستان

http://barfestan.ir/

برفستان - مطالب ارسال شده توسط paria

ادبیات پارسی با طعمی نو...

ادبیات پارسی با طعمی نو...

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛دمی با شاعران(صائب تبریزی)قسمت دهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_صائب تبریزی


شور عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟

بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا


چند چون آب گهر باشم گره در یک مقام؟

خضر راهی کو، که موج خوش عنان سازد مرا


می گریزم در پناه بی خودی از خلق، چند

خودفروشی بنده این کاروان سازد مرا


خوشتر از کنج دهان یار می آید به چشم

گوشه ای کز دیده مردم نهان سازد مرا


می کنم پهلو تهی از قرب، تا کی چون صدف

چربی پهلوی گوهر، استخوان سازد مرا


وادی پیموده را از سرگرفتن مشکل است

چون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا


بخیه از جوهر زنم بر چشم شوخ آیینه ا

چهره محجوب او گر دیده بان سازد مرا


جلوه دست و گریبان گل این بوستان

سخت می ترسم خجل از باغبان سازد مرا


استخوانم همچو صبح آغوش رغبت واکند

گر نشان تیر، آن ابرو کمان سازد مرا


گر چه خاک راه عشقم، می خورم خون گر به سهو

بادپیمایی طرف با آسمان سازد مرا


صائب از راز دهان او نیارم سر برون

فکر اگر باریک چون موی میان سازد مرا


***

توضیحات / بیشتر کد : 153
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت دهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایات ادبی


حکایت شمس و مولانا:

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟


مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.


شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟


همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.


منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.


***

توضیحات / بیشتر کد : 154
برفستان؛دمی با شاعران(سعدی)قسمت دهم
خلاصه مطلب :
_برفستان_سعدی

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم
آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

گر بی‌وفایی کردمی یرغو به قاآن بردمی
کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگدل احباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»
ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را

*معنی غزل:

 
توضیحات / بیشتر کد : 152
برفستان؛اتاق نقد ادبی(قسمت دهم)شازده احتجاب،هوشنگ گلشیری
خلاصه مطلب :

اتاق نقد ادبی_برفستان_



رمان شازده احتجاب یکی از آثار ماندگار هوشنگ گلشیری است.

شازده احتجاب آخرین بازمانده از نسل خانواده‎ای اشرافی است. او در حال مرور خاطرات خود است. او به بیماری سل مبتلا و آخرین لحظات زندگی خود را سپری می‎کند. و داستان سقوط این خانواده را به تصویر می‎کشد. تمام افراد خانواده و اجداد او در قاب عکسی رنگ و رو رفته هستند. و در حال بیماری و تبِ شازده از قاب بیرون می‎آیند و داستان هر یک از شخصیت ها روایت می‎شود و این روایت از زمان تولد تا مرگ او را در بر می‎گیرد..



توضیحات / بیشتر کد : 151
برفستان؛دمی با شاعران(حافظ)قسمت دهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_حافظ


ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را


ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را


گر چه بدنامیست نزد عاقلان

ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را


باده درده چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را


دود آه سینهٔ نالان من

سوخت این افسردگان خام را


محرم راز دل شیدای خود

کس نمی‌بینم ز خاص و عام را


با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را


ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هر که دید آن سرو سیم اندام را


صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را


*معنی غزل

توضیحات / بیشتر کد : 150